همدلی با خود

شاید بیشتر از یک ماه است که هر چند روز یک بار فصلی از کتاب جدیدی که یکی از فروشندگان کتاب در مشهد به من معرفی کرد را می خوانم گاهی در روز به مطالبش فکر می کنم، گاهی سعی می کنم آگاهانه انجامشان بدهم.

کتاب به نام ارتباط بدون خشونت، زبان زندگی است و باعث شده است من تا الان چند نکته ریز در رفتارم و افکارم پیدا کنم اما امروز به فصلی رسیدم که در مورد ارتباط با خود بود، اینکه چگونه خودمان را به کاری مجبور می کنیم و چگونه از کلمه ی باید استفاده می کنیم و آنگاه حالت مقاومت نسبت به آن موضوع پیدا می کنیم. بخش دیگرش در مورد بخشودن خود بود و خوب می دانیم تا خودمان را نبخشیم نمی توانیم دیگران را ببخشیم.

من دفترچه یادداشتم را برداشتم و شروع کردم باید های زندگی ام را نوشتم بعد سعی کردم انگیزه هایی که از سر عشق است نسبت به آن کارها پیدا کنم خیلی سریع این انگیزه ها برایم نمایان می شد و من دیدم چقدر افکار مثبت و انگیزه های مثبت برای انجام دادن این کارها دارم. از این بابت خوشحالم و سعی خواهم کرد هر روز این انگیزه های مثبت را مرور کنم تا به جای آن باید ها در ذهنم جایگزین شود.

در مورد بخشودن هم خودم از قبل می دانستم نمی توانم خودم را ببخشم و همین طور احساس گناه و شرم دارم و همه ی این ها احساسات منفی است که باید با عشق جایگزین شود اما هنوز این فسمت کتاب را خوب درک نکردم از نوشته هایم پیداست که هنوز یک جاهایی در ذهنم برای فهم این موضوع خالی مانده است.

اگر دقت کنیم می بینیم که دوباره از باید استفاده کردم چند سال پیش سعی کردم هر گاه می خواهم از باید استفاده کنم جایش را لازم است بگذارم الان هم می خواستم همین کار رو بکنم اما انگار این ترفند بعد از چند سال فایده نداشته است که هنوز اول کلمه ی باید به ذهنم می رسد شاید هم این قدر این باید در من قوی است و قدیمی است که زمان زیادی را لازم است(!) صرف کنم در ذهنم کمرنگ شود.

یکی از چیزهایی که مرا آزار می دهد نوع حرف زدن نسل های قبلی است اینکه می خواهند با تحقیر و آزار رساندن به دیگران، آن ها را مجبور به کاری که می خودشان مایلند کنند و بعد هم فکر می کنند کار درستی کردند البته باید اعتراف کنم که من هم از این ترفند استفاده کرده ام و خوب بعد هم پشیمان شدم در واقع در خودم وجود دارد که می فهمم، دیگری دارد چه کار می کند و خوب وقتی این گونه آزار ببینی وقتی می دانی طرف مقابل از عمد این کار را می کند چون می خواهد به خواسته اش برسد چگونه می توانی ببخشی اش!

فکر می کنم این ها همه به خاطر وجود خودکامگی و خودسرپرست بینی و خود اصلاح کننده دیگران بینی در جامعه ما باشد البته که مردان بیشتر این گونه اند اما خودم هم به عنوان یک زن این خصلت ها را در خود دارم با این که ازش کم استفاده کرده ام.

پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند

ابتدا عنوان کتاب، پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند. به من این گونه کتاب را معرفی می کرد که قرار است در این کتاب دگرگونی در ذهن خواننده به وقوع بپیونند اما بعد متوجه شدم که مقصود نویسنده ی کتاب آقای دو باتن این است که اگر رمان در جستجوی زمان از دست رفته را بخوانیم چه دگرگونی هایی در خواننده می تواند رخ بدهد یا در حالت کلی تر خواندن هر کتابی.

متن کتاب مانند دیگر کتاب های آقای آلن دوباتن شیرین و گیرا بود اما گاهی هم جزئیات زیادی را عنوان می کرد و البته در نهایت هم مرا متقاعد نکرد که رمان آقای پروست را بخوانم زیرا به نظرم خواندم چنین رمانی با چنین جزئیاتی وقت زیادی خواهد گرفت و البته من هم توصیفات زیاد برخی از نویسندگان را نمی پسندم. البته صرفا سلیقه ی شخصی است

این کتاب نکات جالبی در مورد چگونه دیدن زندگی و کتاب ها دارا می باشد، تنها نکته ای که در کتاب ندیدم این بود که می توان در فصل آخر این تذکر را داد که خواندن کتاب های یک نویسنده می تواند بر روی شیوه ی نویسندگی خواننده نیز اثر بگذارد. مثلا خود من، اخیرا چند کتاب از آقای دو باتن خوانده ام و فکر می کنم نوشتنم تحت تاثیر قرار گرفته است بنابراین ترجیح می دهم فعلا از ایشان نخوانم!

نکته ی پایانی در مورد کتاب های آقای دو باتن است. کتاب های آقای دو باتن دید جالبی در مورد زندگی در غرب و نظام سرمایه داری به خواننده می دهد که برایم تجربه ای دل انگیز است.

پیوند های مرتبط:

پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند – یک پزشک

معرفی کتاب پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند

پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند – گود ریدز

شفقت و مهربانی

یک موقعی به من گفتی که از شفقت و مهربانی ام استفاده کنم اما من معنای درست شفقت را نمی دانم در واژه نامه شفقت را مهربانی، دلسوزی، رحمت و ترحم معنا کرده اند.

خوب ببین معنای این کلمات با هم قاطی هست یا حال شده اما هر کدامشان فکر می کنم معنای متفاوتی دارند اگر معنای متفاوتی نداشتند که مخترعان زبان و آن ها که بسطش داده اند چند کلمه را برای یک معنا استفاده نمی کردند.

مشکل دوم این است که من می توانم با آدمی که از کنارم می گذرد مهربان باشم اما عاشقش خوب نه فقط در صورتی می توانم عاشق باشم که تو را در او ببینم باز دیوانه بازی در بیاورم و همه را به چشم تو ببینم؟!

خوب این کار را تو دوست داری اما به نظرم درست نیست هر چیزی جایی دارد و من اگر بخواهم به یک ظالم به چشم تو بنگرم و عاشقش باشم آنگاه عدالت و انصاف نادیده گرفته می شود!

واقعا نمی دانم فقط می توان بگویم معنای عشق و دوست داشتن و دلسوزی و شفقت و مهربانی را تا جایی که می توانم با هم قاطی نمی کنم.

آخر من اگر بخواهم هم اولش ممکن است تو را در مخلوقاتت ببینم اما باز یه اتفاقی می افتد از آن حال خارج می شوم و در ضمن داروهای روانپزشکی هم نمی گذارند آن حال برایم اتفاق افتد. وگرنه که به من خیلی خوش می گذرد!

دلسوزی

امروز در کانال یوگا در مورد این خواندم که دلسوزی خوب نیست عشق و محبت روش درست است.

فکر می کنم باز معنای کلمات یک مقدار با هم قاطی شده اند! تجربه به من آموخت دلسوزی کردن خوب نیست اول به این خاطر که هنگامی که دلسوزی می کنی ممکن است کاری برای طرف مقابل انجام دهی که به صلاحش نباشد و دوم اینکه دلسوزی کردن خود آدم را از پا در می آورد به خصوص وقتی که دلسوز همه باشی و کسی هم دلش برایت نسوزد انگار دیگران عادت می کنند تو باید همیشه این گونه باشی و اگر نباشی …

در جامعه ی ما دلسوز بودن یک حسن است به نظر افراد یک فرد دلسوز با دیگران همدردی می کند. به خصوص زن ها به دلسوز بودن تشویق می شوند و وقتی سنشان بالا می رود تازه متوجه می شوند که چقدر زندگی خود را با این کارهایشان باختند و آخرشم هیچ کس نفهمید که چقدر آن ها از خود گذشتند و فداکاری کردن و خواستند عزیزانشان خوش باشند به قیمت ناخوش بودن خودشان و این برای آن عزیزان بسیار عادی می شود و توقع دارند تو همیشه این گونه باشی.

همین جا می گویم که دلسوزی غیر عقلانی و غیر اخلاقی است وقتی به خودت ضرر می زنی و ممکن است کاری کنی که به دیگری هم ضرر بزنی در صورتی که می خواستی فقط کمک کنی، فقط محبت کنی.

یک جورهایی دلسوزی باعث بالا آمدن احساساتی می شود که چشم منطق آدم را کور می کند. تجربه اش را دارم. البته عده ی زیادی از افراد هم هستند که متوجه می شوند دیگران در حقشان چه لطف ها کرده اند حال به هر نوعش، منتها من همیشه عادت کردم که اول آن نقاط سیاه و تاریکی ها را ببینم. و برای خودم بزرگشان کنم.

واقعا چرا نمی توانم واقع بین باشم؟ این چالش بسیار بزرگی برایم شده است!

فاش کردن

چرا از من می خواهی درونیاتم را فاش کنم؟ مردم اگر نقاط ضعف آدم را بدانند ازش سو استفاده می کنند. برای سود خودشان حاضرند از هر چیزی استفاده کنند.

نکته ی دیگری که باید بگویم این است که مردم برداشت اشتباه ممکن است بکنند بعد در مورد آدم قضاوت کنند یا حتی درست برداشت کنند اما باز هم قضاوت می کنند!

اینکه من روی اینترنت بنشینم و نقاب های چهره ام را بردارم و بخواهم بی پرده با دیگر مردم ارتباط داشته باشم دیوانگی است از نظر من بزرگ ترین دیوانگی همین است که یک کاری بکنی که در موقعیت ضعف قرار بگیری.

و بعد هم توقع داری که من درست رفتار کنم آن کارهایی را که کسی در حقم نکرده را من انجام دهم! گاهی ممکن است دلم بسوزد اما به نظرم دلسوزی در مقابل همه ی آدم ها جایز نیست. خودت می دانی که مثل گربه های بی چشم و رو هستند هر چه بهشان لطف کنی آخرش یک چنگال به صورتت می کشند. طبیعتشان است!؟

حال اصلا بدی هم نکنند همین که متوقع می شوند و همش از آدم توقع دارند و درک نمی کنند شاید طرف امکانش را نداشته باشد هم خود لج آدم را در می آورد.

آدم هایی هم هستند که می گویند حالا که برای من نیست پس برای هیچ کس نباشد واقعا چقدر بدبختند! بی رحمند البته بی رحمی دیده اند که این طور بی رحم شده اند و من هم باید یادم باشد که نگویم گاهی بی رحم بودن عاقلانه ترین کار است! این عقلی که این را می گوید باید انداختش دور.

همیشه تنها ماندم چون فرق داشتم چون خودم را پنهان کردم که مبادا روزی یکی سواستفاده کند آری این بزرگترین ترس زندگی ام بود باید با ترس هایم روبرو شوم درست است؟

چاره ای ندارم اینجا می نویسم چه کسی که خود را دوست بداند چه کسی که دشمن بداند همه بدانند که من چه بودم و چه هستم.

زندگی عاقلانه و دیگر آثار آلبرت الیس

خلاصه ی کتاب:

دکتر آلبرت الیس یکی از برجسته ترین روانشناسان در تاریخ این علم بوده است. کتاب زندگی عاقلانه یک کتاب خودیاری است که با رویکرد انسانگرایانه به آنچه لازمه ی یک زندگی سالم است می پردازد.

در این کتاب باورها و مهارت هایی به خواننده آموزش داده می شود تا فرد نسبت به زندگی گشاده بوده و پذیرش کافی را نسبت به خود و گذشته ی خود، دیگر انسان ها و زندگی پیدا کند

تجربه ی شخصی:

این کتاب اولین کتاب خودیاری بود که خواندم و بسیار مرا تحت تأثیر قرار داد به گونه ای که چند کتاب دیگر از آقای آلبرت الیس تهیه کردم و البته چند دانه از این کتاب ها را هنوز نخوانده ام. از آن جایی که از کارهای تکراری خوشم نمی آید و نمی خواستم کتاب زندگی عاقلانه را چند بار بخوانم و می خواستم بیشتر با نویسنده آشنا شوم این کار را کردم و قتی متوجه شدم که باورهایم تغییر کرده است و به قول معروف این باورها ملکه ی ذهنم شده اند و جایگزین باورهای قدیمی اشتباه شده اند خواندن کتاب های ایشان را متوقف کردم.

با این وجود امروز که دوباره کتاب را ورق می زدم به این نتیجه رسیدم که شاید خوب باشد در آینده با دیدی که متفاوت از دید آن زمان است دوباره این زندگی عاقلانه را بخوانم.

من همیشه فکر می کردم زندگی یک مبارزه است و باید برای رسیدن به خواسته ها و آرزوهایم تمام تلاشم را انجام دهم و با آن چیزهایی که باب میلم نیست بجنگم حال یا نابودشان کنم یا تسلیم شوند یا اصلاح شوند. مفهوم پذیرش برایم به معنای تسلیم شدن و شکست خوردن بود.

کتاب زندگی عاقلانه به من فهماند که معنای اشتباهی از پذیرش در ذهن من وجود دارد. پذیرش یعنی قبول کردن، یعنی مقاوت نکردن در برابر شرایط یا اشخاص یا خود و گذشته خود. پذیرش به معنای تسلیم شدن و از تلاش ایستادن نیست. پذیرش یعنی قبول کردن و سپس راه چاره یافتن، راهی که تغییری ایجاد کند و بتوان امور را اصلاح کرد.

پیوند های مرتبط:

زندگی عاقلانه – تبیان

زندگی عاقلانه – گودریدز

زندگی عاقلانه – بخش های کوتاه

زندگی آلبرت الیس

کتاب های بیشتر:

کتاب با آلبرت الیس مشاوره کنید

کتاب های آلبرت الیس – انتشارات رسا

زندگی عاقلانه: بازنویسی دیدگاه آلبرت الیس برای جامعه ایرانی

شغل مورد علاقه

کتاب شغل مورد علاقه اثر آلن دوباتن از مجموعه ی مدرسه ی زندگی توسط نشر کتاب سرای نیک به چاپ رسیده است.

خلاصه ی کتاب:

در این کتاب ابتدا به موانعی که برای هدفمند شدن وجود دارد پرداخته می شود و سپس به جنبه های لذت بخش کار و شناخت علایق پرداخته می شود و در فصل بعد موانعی که در سر راه وجود دارند بررسی می شوند و در فصل پایانی نکته هایی جالب توجه بیان می شوند که واقع بینی خواننده را بیشتر می کند.

در سراسر کتاب، تمرین هایی برای خودشناسی وجود دارد که انجام این تمرین ها باعث می شود به شناخت در مورد خود، علایق خود و اولویت هایمان برسیم.

تجربه ی شخصی:

بعضی از تمرین ها نکات جالبی را در مورد خودم به من نشان داد که برایم بسیار جالب بود این تمرین ها تنها در پیدا کردن شغل کاربرد ندارند بلکه باعث می شوند متوجه شویم چه چیزهایی موجب بروز صفاتی در من می شود و پشت علایق من چه چیزهایی پنهان است.

کتاب شغل مورد علاقه به من نشان داد که هنوز هم مهندسی نرم افزار می تواند یکی از بهترین مشاغلی باشد که می توانم انتخابش کنم اما هنوز می خواهم بیشتر بیاموزم بعد به دنبال پیدا کردن یک شغل تمام وقت بروم.

فصل پایانی کتاب به نظرم واقعیت های جالبی را در مورد عصرمان و بشر بیان می کرد می توانم بگویم بسیاری از مطالب گفته شده را عملا تجربه کرده ام و برایم خاطراتی را زنده می کرد.

پیوند های مرتبط:

کتابی که مناسب‌ترین شغل را برای شما انتخاب می‌کند

انسان در جستجوی معنی

انسان در جستجوی معنی یا انسان در جستجوی معنا نام کتابی است که توسط دکتر ویکتور فرانکل روانپزشک نوشته شده است.

خلاصه ی کتاب:

دکتر ویکتور فرانکل یک روانپزشک اتریشی است که در حین جنگ جهانی دوم توسط نازی ها اسیر شده و به دلیل یهودی بودن به اردوگاه کار اجباری فرستاده می شود. ایشان خاطرات و تجربیات خود را از زندگی در این اردوگاه را در بخش اول این کتاب بیان می کند. زندگی در اردوگاه های کار اجباری در وضعیتی غیر انسانی باعث می شود ایشان به روشی به نام معنا درمانی در روانشناسی برسند.

نظریه ی معنا درمانی، به طور خلاصه بیان می کند که اگر فردی در زندگی خود معنایی داشته باشد مثلا معنای زندگی اش فرزندش، همسرش، شغلش و … باشد این فرد در سختی های زندگی تاب می آورد و امید خود را از دست نمی دهد. در بخش دوم کتاب نویسنده به بیان این روش می پردازد.

تجربه ی شخصی:

این کتاب جزو اولین کتاب هایی بود که بعد از چند سال که کتاب غیر درسی نمی خواندم در جستجویی که در اینترنت داشتم پیدا کردم و ابتدا نسخه ی الکترونیک آن را دانلود کردم و خواندم، اما پس از آن، نسخه ی چاپی اش را هم تهیه کردم.

به نظرم کتاب بسیار جالب توجهی است چه از لحاظ داستانی چه از لحاظ رویکرد درمانی که دارد است.

در آن موقع زندگی برایم سخت شده بود و می توانم بگویم بی معنی شده بود و سوالی که برایم به وجود آمده بود این بود که معنای زندگی ام چیست؟ و صرفا به خاطر همین سوال این کتاب را انتخاب کردم.

وقتی کتاب را می خواندم و وضعی که عده ای انسان برای عده ای دیگر درست کرده بودند را تصور می کردم و خودم را در شرایطی که عده ای آن را تحمل کرده بودند و توانسته بودند پشت سر بگذارند فرض می کردم، دچار شرم و خجالت شدم، دیدم که وضعیت من در مقابل این افراد غیر قابل مقایسه است و اگر آن ها توانسته اند برای ادامه ی زندگی خود مبارزه کنند چرا من نتوانم؟

این کتاب من را به علم روانشناسی علاقمند کرد و به این نتیجه رسیدم این علم می تواند به من در زندگی کمک کند و نیاز است اطلاعات خودم را درباره ی روانشناسی بیشتر کنم.

شدت بی رحمی انسان ها به یکدیگر در این کتاب به خوبی به تصویر کشیده شده است و این که چگونه انسان ها می توانند برای یکدیگر بدون احساس عذاب وجدان، مشکلات به وجود آورند و این که چگونه شرایط می تواند انسان ها را بی حس و بی تفاوت کند و خیلی مطالب دیگر که این کتاب به زیبایی به تصویر کشیده است.

پیوند های مرتبط:

انسان در جستجوی معنی – کافه بوک

به تو که هم جانی و هم جهانی

سلام به تو که هم جانی و هم جهانی

چند روز است می خواهم برایت بنویسم اما نمی دانستم چه چیزی است که نمی توانم شفاهی بگویم و لازم است کتبی بنویسم.

اما به هر حال با خودم گفتم همین که شروع به تایپ کنم خودش می آید.

می دانم گاهی آن طور که در حق توست نیستم و جسارت می کنم به تو که یگانه و دردانه ی عالمی، مرا ببخش، مهرت آن قدر بی اندازه است که جسوران را هم می ستایی و جسارتشان را به دل نمی گیری.

نمی دانم چه کنم که تو را خوش بیاید، که بپسندی، که مرا دریابی، آری مدتی است به درگاهت زانو نزدم، زاری نکردم، فقط خواستم، اما هیچ نکردم آن گونه که بخواهی.

سرگرم دنیا شدم، آری چرخ دنیا می چرخد، چه خوب می چرخانیش.

تمام این ها باعث شد خودم را ببینم که چه ناتوانم، چه نادان، چه بی هوش، چه ندار و کلی چه های دیگر.

هر شب ساعت ها حرف می زنم با تو، در افکارم غوطه ورم اما آخرش می خوابم و فردا دوباره انگار همان جای قبلم مگر کمی تغییر کرده باشم.

دلم یک جهش می خواهد، یک جهش بزرگ، یک پرش و یک پرواز.

باران، سیل، بحرانی ناگهانی

سال هاست در سرزمین خشک ما باران کم می بارد، امسال زمستان، برف و باران کمی بارید اما مانند سال های گذشته در اواخر زمستان و اوایل بهار موج بارشی به ایران وارد شد. موجی که سرزمین ما آمادگی پذیرشش را نداشت.

در سال های اخیر بخش زیادی از جنگل های ایران به عللی همچون قطع درختان، خشکسالی، آتش سوزی، بیماری های درختان و … از بین رفته است و وقتی درخت نباشد سدی در مقابل سیل نیست، ریشه ای نیست تا خاک را در جای خود حفظ کند و در نتیجه رانش زمین روی می دهد.

این که چقدر مردم عادی در نابودی درختان مقصرند و این که چقدر مدیران کشور مقصرند را باید دانشمندان علم محیط زیست پاسخ بدهند اما هر کداممان به اندازه ی خودمان مقصر هستیم. کم تر کسی بین ما پیدا می شود که به محیط زیست احترام بگذارد و با آن مهربان باشد.

ما انسان ها معمولا خود را برتر از دیگر مخلوقات می دانیم، خود را اشرف مخلوقات می خوانیم و فکر می کنیم می توانیم هر آنچه می خواهیم را از طبیعت برداشت کنیم بدون این که به نتیجه ی این کار خود فکر کنیم.

زمین به عنوان یک موجود زنده احتیاج به توجه و رسیدگی دارد همان طور که ما گاوی را مواظبت می کنیم، به او غذا می دهیم، آب می دهیم، حواسمان به گرما و سرما و جای خوابش است و … تا از او استفاده کنیم، زمین نیز نیازمند این نگهداری می باشد.

ما امروز توانستیم بعضی نیروهای طبیعت را رام کنیم، می توانیم روی محیط زیست خود در ابعاد زیاد اثر بگذاریم در نتیجه همه ی ما در قبال سیل ایران مسئول هستیم. نه فقط ایرانی ها که تمام انسان های روی کره ی زمین مسئول هستند چون یکی از دلایل به وجود آمدن این پدیده گرم شدن زمین است.

نظریه ای به نام آشوب می گوید که بال زدن یک پروانه در آفریقا می تواند توفانی در آمریکا را موجب شود و خوب اگر این نظریه را تعمیم دهیم گرم شدن زمین به دلیل تولید گازهای گلخانه ای، جنگل خواری، سد سازی و … در هر کجای زمین می تواند موجب بارش های سیل آسای ایران شده باشد.

نمی دانم هفت یا هشت ساله بودم در تلویزیون مستندی در مورد گرم شدن زمین دیدم، یعنی بیشتر از بیست سال پیش و شاید هم بیشتر، دانشمندان شروع به اخطار دادن در مورد نغییرات جوی بر اثر گرم شدن زمین را داده اند اما هنوز کشور های جهان به توافقی برای جلوگیری از تخریب زمین نرسیده اند! حتی هنوز خیلی از سیاستمداران این اخطارها را جدی نمی گیرند!

زمین گهواره بشر است و اگر از آن نگهداری نکنیم دیر یا زود باعث نابودی خود خواهیم شد.

در پایان ضعف مدیریت بحران در کشور را می توان از عوامل تشدید بحران دانست. امیدوارم مدیران کشور برنامه ریزی لازم را برای موج بعدی بارش ها انجام دهند و تصمیماتی بگیرند که کمترین خسارت جانی و مالی به وجود آید.

وب سایت رسمی سمیرا تابش