قوم کرد

چند روز است ارتش ترکیه به شمال شرقی سوریه و گروه های کرد حمله کرده است و جنگی جدید رخ داده است جنگی نامش چشمه صلح است!

نمی دانم آقای اردوغان و دیگر اشخاصی که در دولت ترکیه کار می کنند چه نیتی از این جنگ دارند.

نمی دانم مردم ترکیه به این جنگ راضی هستند یا نه!

نمی دانم چطور می شود که دولتی که خود را حافظ ثبات جهان می داند روزی با گروهی متحد می شود و روزی دیگر ناگهان پشت آن ها را خالی می کند!

بعد می گویند چرا می گویی سیاست کثیف است؟! چرا می گویی از سیاست متنفرم؟!

برای ما که ظاهرا فارس هستیم کردها به صورت اقوامی که به خون ما تشنه اند نمایش داده شده اند طبیعت کردستان ایران بسیار زیباست و من چند بار خواسته ام برای گردش به آن جا بروم اما هر بار اطرافیان به من گفته اند سرت را می برند! البته من می دانم الان امنیت آن منطقه بالاست و با اوایل انقلاب متفاوت است اما همان پیش زمینه های فکری هنوز بین فارس ها هست.

دانشجوی ارشد که بودم یک هم خوابگاهی داشتم که اهل کرمانشاه بود و خوب کرد بود اما خودش می گفت کردهای سنندج ما را کرد نمی دانند از نظر آن ها نژاد کرمانشاهی ها خالص نیست!

نمی دانم آیا باز هم بین این قوم چنین طرز فکرهایی وجود دارد یا نه اما من از دور که می بینمشان به نظرم آدم های با حالی هستند قدرتمندند، پر شورند و با معرفت هستند.

هنرمندان کرد ایرانی به خصوص موسیقی دانانشان هم در ایران بسیار پر طرفدار هستند آقایان ناظری، کلهر، پور ناظری و … .

حکومت ایران فقط بر سر اختلافات قومی با کردها مشکل ندارد کردها اکثرا اهل سنت هستند و خوب حکومت ایرانم که شیعه است و خوب این دعوای مسخره ی شیعه و سنی هم که انگار تمامی ندارد و سیاست حکومت ایران این است که اهل سنت را حال در هر کجای ایران در فقر نگه دارد تا خیال شورش به سرشان نزند!

می دانیم که مردم کرد ایران این قدر در فقر و بیکاری هستند که حاضر هستند اجناس را از کشورهای همسایه غربی ایران بر دوش بگذارند و قاچاق کنند و از میان کوه و رودخانه به داخل ایران حمل کنند.

البته من هم مقصرم که دنبال جنس ارزان قیمت می روم جنس قاچاق را می خرم اگر بازار فروشی در ایران نبود این افراد هم ایران کار را نمی کردند.

برگردیم سر جنگ ترکیه با گروه های کرد، کرد ها در سه کشور سوریه، ترکیه ، عراق و ایران پخش هستند و همیشه آرزو داشتند یک حکومت مستقل داشته باشند و همه یشان در اتحاد کنار هم باشند ( تا جایی که من می دانم ). همیشه دست به تفنگ به ما نشانشان دادند..

حکومت ها همیشه از ترس و ناامنی استفاده می کنند تا بین مردم تفرقه بیندازند تا گروهی را قومی را بد جلوه دهند تا رفتار خودشان را با آن ها توجیه کنند. اما آیا از روز اول آیا این افراد دست به اصلحه بودند؟

به نظر من اگر حرف کسی شنیده شود هیچ وقت دست به خشونت نمی زند تا دیده شود تا حقش را بگیرد وقتی کسانی هستند که حق دیگران را پایمال می کنند و کسی هم صدایش در نمی آید پایمال کنندگان روز به روز به خود جرأت بیشتر می دهند تا حق کسان دیگر را نیز پایمال کنند تا فشار بیشتری به افراد زیر دستشان بیاورند.

ممکن است بگویید ما چه کاری می توانیم بکنیم؟ من هم همین را به خودم گفته ام اما خوب می دانید چرا این طور است چون بین ستمدیدگان اتحاد نیست هر کسی ساز خودش را می زند سنندجی به کرمانشاهی می گوید تو کرد نیستی! و …

نمی دانم هیچ جای به اندازه خاورمیانه در جهان هست که مردم این قدر به هویت خود ببالند و دیگران را از خود برانند؟! مشکل بزرگ ما این است که از قومیت، دین و مذهب، کشور، شهر، شغل و هزار چیز دیگر برای خودمان هویت می سازیم و چنان می اندیشیم که انگار از آسمان به زمین آمده ایم! و به این تعصب خود افتخار هم می کنیم!

غیر خاورمیانه ای ها هم ما را خوب شناخته اند یک بهانه ای پیدا می کنند بینمان تفرقه بیشتر می اندازند و سرمان را گرم می کنند و خودشان هم نفعشان را می برند!

حالا هی مرگ بر این و آن بگوییم، هی پرچم آتش بزنیم، آن چیزی که آتش بین ما می اندازد تعصب ماست تعصب مورد علاقه ی خاورمیانه ای ها! افتخار ما خاورمیانه ای ها!

درست و نادرست کدام است؟

خوب یک مشکلی که من همیشه با مذهبیون داشتم برای مثال این بود که از یک نفر یک سخنی نقل می کنند بعد من می گویم این حرفتان در این صورت درست نیست یا در صورتیکه که فلان اتفاق بیفتد این سخن مصداق ندارد و یا …

اما مذهبیون گرامی انگار اصلا حرفت را نمی شنوند دوباره همان حرف خودشان را می زنند هر چه من بگویم باز هم حرف خودشان را می زنند انگار یک نوار کاست قورت داده اند و همان را هی تکرار می کنند و خوب هر کس باشد به این فکر می کند که این افراد از نظر مغزی یک مشکلی دارند دیگر!

بعد از این همه سال هنوز نتوانسته ام بفهمم باید چگونه باهاشون صحبت کنم آن ها آن سخن را صد در صد درست می دانند و خوب من هم به اندازه ای عقل دارم و منطق می دانم و می بینم حرفشان درست نیست اما خوب واقعا درست و نادرست کدام است؟

آنچه من نادرست می دانم باعث می شود آن ها احساس بهتری داشته باشند واقعا قبول دارم آنهایی که انقلاب کردند و آن دسته از نسل بعد از انقلاب که دنباله رویشان هستند از مایی که بعد انقلاب آمده ایم خودمان را به روز و با اطلاعات بیشتر می دانی اکثرشان مسئولیت پذیرند خودخواهیشان کمتر است همان باورهای اشتباه برای آن ها کارکرد درستی داشته است و اکثر ما در عمل بی تفاوت تریم اصلا می گوییم کی به کی هست دنبال منافع خودمان هستیم.

واقعا الان تصمیم گرفته ام که دیگر همه چیز را بد و خوب و درست و نادرست نکنم فقط نگاه کنم ببینم بالاخره می فهمم در این دنیا چه خبر است یا نه! آنچه به مغزم می آید را مشاهده کنم آیا درست است؟ درست بودن را با چه میزانی محک می زنم؟

البته من اگر کسی بخواهد سرم زرنگی دربیاورد بسیار عصبانی می شوم یک جاهایی از عمد گذاشته ام این اتفاق بیفتد و من سعی کرده ام فقط به رویش بخندم اما حالا این را هم می خواهم متفاوت انجام دهم چون کسی که در حق دیگری زرنگی می کند بسیار … است چون فقط امروزش را می بیند و به عواقبی که این عملش در آینده یا در جهان دیگر دارد توجه نمی کند نمی داند آنچه به این روش به دست می آورد به زودی از دست می دهد این یکی از قانون های این جهان است نیازمند ترحم است نه چیز دیگر.

رابطه ی علم با اخلاق

تا چند سال پیش فکر می کردم آن هایی که حزب اللهی هستند آدم های بی انصافی هستند و آن هایی که به سراغ علم رفته اند آدم های با انصافی هستند تا اینکه در بین استادان کامپیوتر کسانی را دیدم که بسیار بی انصاف بودند اینکه چقدر متدین بودند و تربیت دینی و مذهبی رویشان چه تأثیراتی گذاشته است را نمی دانم.

به هر حال من همیشه یک اشتباه بزرگ داشتم و آن اینکه فکر می کردم همان طور که خودم به نتیجه ای رسیدم و تصمیمی گرفته ام دیگرانی که همچنین تصمیم مشابهی با من گرفته اند شبیه خودم هستند اما این داوری ام نمی توانم بگویم کاملا اما در کل اشتباه بود مواردی وجود داشتند که بر صدق داوری ام صحه می گذاشتند اما می توانم بگویم اندک بودند.

کمی که روانشناسی فراگرفتم فهمیدم بیشتر قضاوت هایی که مذهبی در مورد بقیه می کنند فرافکنی آن بخشی از وجود خودشان است که انکار می کنند یا به خودشان دروغ می کنند که وجود ندارد و نمی خواهند ببینندش و خوب این هم از تربیت مذهبی شان ناشی می شود که یک سری صفات انسان را بد جلوه می دهند بنابراین آنچه به نظر من کاملا غیر منصفانه به من نسبت می دادند همان چیزهایی بود که در درون خودشان بود و به قول روانشناس ها سایه شان بود البته این داوری هم همیشگی و الزاما و دقیقا درست نمی باشد بستگی به شخص و شرایط دارد.

مذهبی ها عادت دیگری که دارند بهتر است بگویم حزب اللهی ها یا اسمی که در چند سال اخیر بهشان داده شده است بنیادگرایان. فکر می کنند خودشان هدایت شده و بر حق هستند و باید با بقیه افراد غیر از گروه خودشان طوری باشند که آن ها را به راه خودشان بکشانند ولو به زور و البته خیلی ظاهر بینانه مردم را قضاوت می کنند و برچسب می زنند اما اگر یکی از نزدیکان خودشان همان گونه باشد توجیه ش می کنند و خیلی هم خوب جلوه اش می دهند.

من همیشه فکر می کردم دینی که یک ذره انصاف به آدم ها یاد نمی دهند به هیچ دردی نمی خورد فقط کله پوک ها ازش پیروی می کنند یا کسانی که در زندگی شان به شخصیشان احترام گذاشته نشده باشد خودشان را به دین وصل می کنند که به این طریق احترامی دریافت کنند. اما خوب باز هم دنیا به من نشان داد که این داوری هایم فقط تجربه های شخصی ام بوده است و باز هم دیدم مواردی که این قوانینی که برای خودم وضع کرده بودم را نقض می کرد.

به هر صورت الان می دانم اخلاقی بودن افراد با علمشان هیچ رابطه ای ندارد یک نفر می تواند در منتهای علم باشد اما اخلاقی نباشد و یک نفر اخلاقی باشد اما علم قابل توجهی نداشته باشد یک نفر می تواند متدین باشد و اخلاقی باشد و یک می تواند متدین به ظواهر و مناسک باشد اما اخلاقی نباشد.

دیگر به دنبال دسته بندی افراد و طبقه بندیشان و تشخیص اینکه چه نیتی از رفتارشان دارند ندارم این گونه زندگی هم بسیار آسان تر و بدون تشویش تر است. به دنبال پیشگیری از خطرات احتمالی که آدم ها می توانند برایم ایجاد کنند هم نیستم و به خدا توکل می کنم البته این توکلم گاهی زیادی و خارج از عقل می نماید اما من در وضعیتی هستم که توکل بر خداوند جزو کارهاییست که باید انجام دهم.

ارزش ها و باور های نا همگون

ابتدای این نوشته اعلام می کنم نمی دانم عنوان مناسبی برای نوشته ام انتخاب کرده ام یا خیر

یک نگاه به خودمان بیندازیم

از آن جایی که ارزش ها و باور ها و اعتقادات سنتی در جامعه سست شده اند اگر یک نگاهی به خودمان بیندازیم می بینم که آنچه در ذهن ما به عنوان باور یا ارزش یا اعتقاد است را از فرهنگ های گوناگون انتخاب کرده ایم.

مثلا من از یه ارزش ژاپنی ها خوشم آمده است، حال به نظرم درست آمده یا خیلی جذاب بوده ( به قول خودمان باهاش حال کردم ) بعد دیده ام آمریکایی ها یک باور جالب دارند که چقدر کاربردی است پس آن را هم انتخاب کرده ام در تفکر سنتی خودمان هم چیزهایی بوده است که پسندیده ام شاید از آفریقایی ها یا سرخپوستان هم چیزی یاد گرفته باشم خوب شده ام مخلوطی از تفکرات بین المللی تا اینجا خودم را این گونه شناختم.

حال اگر به دیگران هم نگاه کنیم آن ها هم همین کار را کرده اند خوب تا اینجا مشکلی پیش نمی آید اما مشکل در ارتباطاتمان پیش می آید.

من و فلان شخص با هم همکار هستیم یا دوست هستیم او در ذهن خود در یک موضوعاتی سنتی فکر می کند من هم در ذهن خودم در همان موضوعات کاملا مدرن هستم بعد از رفتارهایمان سو برداشت می کنیم بینمان اختلاف پیش می آید فقط به خاطر اینکه من فکر می کنم که او هم مثل من فکر می کند و او هم همین طور. در صورتیکه هر دوی ما می توانم بگویم در دنیاهای کاملا متفاوتی زندگی می کنیم.

یک مثال ساده

من همکاری دارم که جنسیت مخالفی با من دارد در دیدگاه سنتی استفاده از نام شخص جنس مخالف بسیار غیر قابل قبول است اما همکار من یک روز بعد از چند سال کار احساس صمیمیت داشتن با من می کند و مرا با اسم کوچک خطاب قرار می دهد و من متعجب می شوم از این همه وقاحت آن، قضاوتش هم می کنم و می گویم قصد بدی دارد و هزار فکرهای پوچ دیگر و ارتباطم را با او قطع می کنم یا کم می کنم و آن همکارم که چنین باور سنتی نداشته است متعجب می شود از رفتارهای من و او هم مرا داوری کرده و هزار فکر دیگر در مورد رفتار های من به ذهنش می آید.

تمام این داستان ها را گفتم که زین پس سعی کنیم دیگران را از چشم های خودمان نبینیم در جامعه ی پر آشوب ما به نظرم بهتر است برای قضاوت کردن دیگران صبوری بیشتری داشته باشیم و البته با هم حرف بزنیم اگر برداشتی کردیم یا دچار سو برداشت شدیم یک جوری مطرحش کنیم این مطرح کردن برای خودم بسیار سخت است مهارت کافی برای این کار ندارم اما خوب از یک جایی باید یاد بگیریم.

اثر مرکب

خلاصه کتاب:

کتاب اثر مرکب، در مورد این است که چگونه قدم های کوچک در طی زمان می تواند برای ما موفقیت به ارمغان بیاورد. این که چه اهدافی را مشخص کنیم و چگونه رویه روزانه ای برای خود تهیه کنیم و با عمل کردن به آن ها عادات جدیدی در خود به وجود آوریم تا به پیشرفتی که می خواهیم در زندگی برسیم. این کتاب به زبان ساده و روان نوشته شده است و انگیزه ی زیادی در خواننده ایجاد می کند و در پایان کتاب هم نویسنده عنوان می کند هر موقع انگیزه یتان برای پیگیری برنامه هایتان کم شد قسمت هایی از کتاب را بخوانید.

تجربه شخصی:

این کتاب،‌ کتاب بسیار مشهوری است که تا به حال چند نفری به من پیشنهادش کرده بودند اما فرصت خواندنش پیش نیامده بود یا بهتر است بگویم قبلا کتاب های موفقیت دیگری را خوانده بودم و دیده بودم مطالب خاصی که ندانی را ندارند البته در مورد این کتاب هم می توانم بگویم کمی صادق بود مشکل اینجاست که من درست عمل نمی کنم.

من همیشه می توانستم در بازه های زمانی کوتاه با سرعت و انرژی زیاد به سمت هدفی که برای خودم تعیین کرده بودم بروم اما خوب بعد از مدتی دچار خستگی و دلزدگی می شدم به نظرم این روش هیجان انگیزتر است تا اینکه بخواهیم یک روتین تعریف کنیم و هر روز انجامش بدهیم تا مثلا دو سال دیگر نتیجه بدهد. بهتر است بگویم که در رسیدن به نتیجه عجله داشته ام اما فکر می کنم الان سنم بالاتر رفته است می توانم منطقی تر باشم و دنیا را منطقی تر ببینم و کارهایی که از روی خامی انجام می دادم را کنار بگذارم.

مشکلی که همیشه داشته ام این بوده است که برنامه هایی که برای خودم می چیدم خیلی مکانیکی بود انگار که برای یک ربات برنامه ریخته باشم و خوب به نتیجه هم نمی رسیدم چون بخشی از وجودم را نادیده می گرفتم منظورم روحم است که البته از تمام بخش های دیگرم قدرتمندتر است حال می خواهم جوری برنامه ریزی کنم که روحم هم به خواسته هایش برسد. ضمن اینکه زمانی را برای خودم بگذارم که هیچ کاری نکنم تا ذهن و روان و روحم به آن چه می خواهند فکر کنند.

متاسفانه اکثر انسان های موفق بسیار منطقی بودند و هستند یا حداقل به ما این بخش از خودشان را نشان می دهند و اکثرشان هم مرد هستند هیچ گاه ندیده ام زنان موفق کتاب کاربردی برای موفقیت نوشته باشند اغلب زنانی که موفق هم هستند معمولا روحیات مردانه دارند ( البته من هم می گویند کمی مردانه ام البته بعضی ها می گویند خیلی ولی خودم خیلی خودم را شبیه مردان نمی دانم بیشتر به خاطر این بوده است که در محیط های مردانه و بین مردان بودم و کتاب هایی را خواندم که مردان نوشته اند ) به هر صورت زنان همیشه در حاشیه بوده اند در بیشتر زمینه ها اما من زنی نیستم که بخواهد در حاشیه باشد.

به هر صورت که من برای ابتدای کارم چند هدف شخصی برای ایجاد کردن عادت های شخصی مفید برای خودم تعیین کردم فکر می کنم اول باید سالم و شاداب باشم بتوانم درست فکر کنم و روابط سالم داشته باشم بعد یک هدف بیرونی برای خودم تعیین کنم و برای رسیدن به آن تلاش کنم.

بیشتر بخوانیم:

خلاصه کتاب اثر مرکب دارن هاردی – خانه ی سرمایه

۱۰ نکته از کتاب اثر مرکب

جزم اندیشی، جمود فکری و تقلید

تا چند سال پیش فکر می کردم خیلی خوب و درست می اندیشم البته بازخوردی که از دوستان و خانواده هم این بود که مرا عاقل و فهمیده می دانستند اما حال می بینم چقدر دچار جزم و جمود بودم.

تعاریف

جزم اندیشی: جزم اندیشی عبارت است از اندیشه ای محدود تفکری با علم کم که دنیا را ساده و بدون پیچیدگی می بیند افراد جزم اندیش را می توان عوام مردم دانست زیرا که علم کمی دارند و کمتر تفکر می کنند در این جا است که جزم اندیشی به ان ها کمک می کند که بین خود با مردم خط کشی کنند بگویند که اندیشه ما درست است و بقیه به یقین اشتباه می کنند.

جمود فکری: جانبداری خالصانه ، پرشور ، کوته ‌نظری و مصرانه از چیزی ، کسی و یا آئینی. به‌تعبیر دیگر سوگیری غیرمنطقی و افراطی در مورد هر موضوع ، مثل سیاست ، مذهب و غیره، حالتی که با داشتن عقاید قالبی ، جزمی و تغئیر ناپذیر مشخص می‌شود.

در مورد خودم

من در خانواده ی مذهبی و البته با والدین حزب اللهی متولد شدم و از همان ابتدا فشار زیادی برای یادگیری مطالب مذهبی روی من بود و این افراط گری مرا به یک تفریط کشانید تا اینکه روزی در کتاب ادبیات فارسی دوره ی راهنمایی حکایتی از گلستان سعدی دیدم بسیار با آن نوشته سعدی موافق بودم و با چشم خودم دیده بودم. با خودم گفتم عجب مرد عاقل و فهمیده است بروم کتاب هایش را بخوانم اما خوب در آن سن و با دانش و آگاهی آن زمان که داشتم نمی توانستم تشخیص دهم چقدر پندهای سعدی درست است و می توانم بگویم اکثرشان را چشم بسته پذیرفتم اما چند سال پیش که دوباره شروع به خواندن گلستان و بوستان کردم دیدم که چقدر افکار و باورهای اشتباهی که داشتم را از سعدی بدون شک پذیرفته بودم.

کمی که بزرگ تر شدم به حافظ پناه بردم، وقتی که می خواندمش حالم خوب می شد وقتی که از نظر روحی و روانی در شرایط مناسب نبودم. کم کم یک غیرتی نسبت به حافظ پیدا کردم و هر کس حرفی درباره اش می زد که آن بتی که من ساخته بودم مورد خطر قرار می گرفت بلافاصله شروع به دفاع از حافظ می کردم اما کم کم که با آثار مولانا آشناتر شدم دیدم در جاهایی تفکرشان متفاوت است و البته مقام مولانا هم در نظرم بسیار بالا بود.

به خودم و این تغییراتی که در جهت گیری ام داشتم نگاه کردم و دیدم من یک مقلدم روزی مقلد سعدی می شوم روزی مقلد حافظ روزی مولانا من از درون خودم فکری نمی کنم شاید ترس داشتم شاید تنبلی می کردم اما به هر صورت تفکر مستقل نداشتم و هنوزم به آن درجه نرسیده ام.

آنچه بین ما رواج دارد

ما فکر می کنیم جزم و جمود و تقلید کردن فقط در دین است اما این گونه نیست تا وقتی که نتوانیم تفکر انتقادی داشته باشیم از هر جریان فکری پیروی کنیم فقط یک پیرو خواهیم بود.

تا وقتی نوع پوشش افراد را معرف نوع دیدگاهشان بدانیم. طرز آرایش و پیرایش زنان و مردان را ملاکی برای تشخیص نوع دیدگاهشان بدانیم. تا وقتی که فکر کنیم با تغییر در ظاهرمان و حفظ کردن چند مطلب و درک سطحی از آن مطالب انسان دیگری شده ایم و حال در گروه دیگری از افراد جامعه قرار می گیریم و دیگران در مورد ما به گونه ای دیگر فکر می کنند ما از نظر فکری رشد نکردیم. صرفا تغییر موضع داده ایم و مرامی دیگر را برای ادامه زندگی انتخاب کرده ایم.

بعضی ها می گویند که علت این رفتار ما، راحت طلبی ماست البته که راحت طلب و تنبل هم هستیم اما اندیشمندان ما همیشه در انزوا هستند و بین مردم یا به قول خودشان عوام نمی آیند البته فکر می کنم ما عوام هم توقعاتی که آن ها دارند را برآورده نمی کنیم که آن ها این طور از ما فاصله می گیرند. ما حرف نمی زنیم و آخرش از هم دلخور می شویم در تمام ابعاد زندگی هم همین گونه ایم، یاد نگرفته ایم نیازها و احساساتمان را بازگو نکنیم شاید هم از بازگو کردنشان می ترسیم!

با دقت و تفکر بخوانیم:

جزم اندیشی – ویکی پدیا

دگماتیسم یا جزم اندیشی

تحجر و جمود فکری

منابع:

جزم اندیشی

تعصب و جمود فکری

خواندن بی تخیل!

من از نوجوانی بیشتر دنبال کتاب هایی بودم که در پی بیان مطلب و مفهومی عمیق است، کتاب های علمی یا کتاب های ادبیات کلاسیک ایرانی بیشتر مرا به خود جذب می کرد. البته هیچ وقت مطالعه منظم نداشتم بستگی به این داشت چقدر وقت آزاد داشته باشم.

تصور من از کتاب های داستان و رمان، داستان های عاشقانه ی مبتذلی بود که نوجوانان می خوانند البته الان که نگاه می کنم می بینم آن چنان هم مبتذل نبود من خیلی به دنبال مفاهیم عمیق بودم.

آن موقع ها دنبال فلسفه هم رفتم بعدا باز هم رفتم اما مفاهیمش برایم سنگین به قول خودشان انتضاعی بود. ( ما این کلمه ی انتضاعی را در کامپیوتر هم داشتیم و من آخرش معنی اش را نفهمیدم! ) و خوب البته تنبلی ام هم می آمد که روی مطالب وقت بگذارم، چند بار بخوانمشان، تا بفهمم چه می گویند و یک تصویر از فلاسفه داشتم که می نشینند دور هم و بحث می کنند و سعی می کنند ثابت کنند حرف خودشان درست است! اما اکنون که به جمع هایشان وارد شدم می بینم همه این طور نیستند.

اکنون مدتی است کتاب های داستانی خواهرهایم را می خوانم. از نویسندگان مختلف خواندم اما من هنوز یک مشکل دارم، هنوز نمی توانم صبر داشته باشم یک جورهایی بخش های هنری داستان برایم خسته کننده است و البته تازگی ها متوجه شده ام نمی توانم تخیل کنم مثلا نویسنده صحنه یک اتاق را وصف می کند من اصلا نمی توانم آنچه او می گوید را با خودم تخیل کنم نه اینکه قوه تخیل نداشته باشم اما فکر می کنم فیلم و سریال عادتم داده است، یک نفر صحنه ای را، بازیگرانی را انتخاب می کند و با تخیل خود تصویری به ما ارائه می دهد و ما عادت می کنیم یک نفر همیشه این کار را برایمان بکند. نمی دانم انگار در یک قالب رفته ام.

به هر صورت که در حال حاضر کتاب های داستانی بیشتر می خوانم اما بیشتر وقت گذرانی است واقعا سرگرمی دلچسبی است. اما بی تمرکز و بی تخیل می خوانم البته مفاهیمشان را متوجه می شوم و پیام هایشان را درک می کنم البته نمی توانم ادعا کنم که همه ی آن چیزی که نویسنده مد نظر داشته را می فهمم.

می خواهم به فلسفه هم وارد شوم چند دوست مجازی پیدا کردم چند گروه مجازی که مدتی است عضوشان هستم و جلساتی که حضور پیدا کردم همه به من نشان داد که داوری که کرده بودم کلی و یک جانبه بوده است و بعد این داوری را به یک پیش داوری تبدیل کرده بودم و به اهالی فلسفه این گونه نگاه می کردم متاسفانه این پیش داوری عادت همیشگی ام هست در صدد رفعش هستم.

همدلی با خود

شاید بیشتر از یک ماه است که هر چند روز یک بار فصلی از کتاب جدیدی که یکی از فروشندگان کتاب در مشهد به من معرفی کرد را می خوانم گاهی در روز به مطالبش فکر می کنم، گاهی سعی می کنم آگاهانه انجامشان بدهم.

کتاب به نام ارتباط بدون خشونت، زبان زندگی است و باعث شده است من تا الان چند نکته ریز در رفتارم و افکارم پیدا کنم اما امروز به فصلی رسیدم که در مورد ارتباط با خود بود، اینکه چگونه خودمان را به کاری مجبور می کنیم و چگونه از کلمه ی باید استفاده می کنیم و آنگاه حالت مقاومت نسبت به آن موضوع پیدا می کنیم. بخش دیگرش در مورد بخشودن خود بود و خوب می دانیم تا خودمان را نبخشیم نمی توانیم دیگران را ببخشیم.

من دفترچه یادداشتم را برداشتم و شروع کردم باید های زندگی ام را نوشتم بعد سعی کردم انگیزه هایی که از سر عشق است نسبت به آن کارها پیدا کنم خیلی سریع این انگیزه ها برایم نمایان می شد و من دیدم چقدر افکار مثبت و انگیزه های مثبت برای انجام دادن این کارها دارم. از این بابت خوشحالم و سعی خواهم کرد هر روز این انگیزه های مثبت را مرور کنم تا به جای آن باید ها در ذهنم جایگزین شود.

در مورد بخشودن هم خودم از قبل می دانستم نمی توانم خودم را ببخشم و همین طور احساس گناه و شرم دارم و همه ی این ها احساسات منفی است که باید با عشق جایگزین شود اما هنوز این فسمت کتاب را خوب درک نکردم از نوشته هایم پیداست که هنوز یک جاهایی در ذهنم برای فهم این موضوع خالی مانده است.

اگر دقت کنیم می بینیم که دوباره از باید استفاده کردم چند سال پیش سعی کردم هر گاه می خواهم از باید استفاده کنم جایش را لازم است بگذارم الان هم می خواستم همین کار رو بکنم اما انگار این ترفند بعد از چند سال فایده نداشته است که هنوز اول کلمه ی باید به ذهنم می رسد شاید هم این قدر این باید در من قوی است و قدیمی است که زمان زیادی را لازم است(!) صرف کنم در ذهنم کمرنگ شود.

یکی از چیزهایی که مرا آزار می دهد نوع حرف زدن نسل های قبلی است اینکه می خواهند با تحقیر و آزار رساندن به دیگران، آن ها را مجبور به کاری که می خودشان مایلند کنند و بعد هم فکر می کنند کار درستی کردند البته باید اعتراف کنم که من هم از این ترفند استفاده کرده ام و خوب بعد هم پشیمان شدم در واقع در خودم وجود دارد که می فهمم، دیگری دارد چه کار می کند و خوب وقتی این گونه آزار ببینی وقتی می دانی طرف مقابل از عمد این کار را می کند چون می خواهد به خواسته اش برسد چگونه می توانی ببخشی اش!

فکر می کنم این ها همه به خاطر وجود خودکامگی و خودسرپرست بینی و خود اصلاح کننده دیگران بینی در جامعه ما باشد البته که مردان بیشتر این گونه اند اما خودم هم به عنوان یک زن این خصلت ها را در خود دارم با این که ازش کم استفاده کرده ام.

پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند

ابتدا عنوان کتاب، پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند. به من این گونه کتاب را معرفی می کرد که قرار است در این کتاب دگرگونی در ذهن خواننده به وقوع بپیونند اما بعد متوجه شدم که مقصود نویسنده ی کتاب آقای دو باتن این است که اگر رمان در جستجوی زمان از دست رفته را بخوانیم چه دگرگونی هایی در خواننده می تواند رخ بدهد یا در حالت کلی تر خواندن هر کتابی.

متن کتاب مانند دیگر کتاب های آقای آلن دوباتن شیرین و گیرا بود اما گاهی هم جزئیات زیادی را عنوان می کرد و البته در نهایت هم مرا متقاعد نکرد که رمان آقای پروست را بخوانم زیرا به نظرم خواندم چنین رمانی با چنین جزئیاتی وقت زیادی خواهد گرفت و البته من هم توصیفات زیاد برخی از نویسندگان را نمی پسندم. البته صرفا سلیقه ی شخصی است

این کتاب نکات جالبی در مورد چگونه دیدن زندگی و کتاب ها دارا می باشد، تنها نکته ای که در کتاب ندیدم این بود که می توان در فصل آخر این تذکر را داد که خواندن کتاب های یک نویسنده می تواند بر روی شیوه ی نویسندگی خواننده نیز اثر بگذارد. مثلا خود من، اخیرا چند کتاب از آقای دو باتن خوانده ام و فکر می کنم نوشتنم تحت تاثیر قرار گرفته است بنابراین ترجیح می دهم فعلا از ایشان نخوانم!

نکته ی پایانی در مورد کتاب های آقای دو باتن است. کتاب های آقای دو باتن دید جالبی در مورد زندگی در غرب و نظام سرمایه داری به خواننده می دهد که برایم تجربه ای دل انگیز است.

پیوند های مرتبط:

پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند – یک پزشک

معرفی کتاب پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند

پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند – گود ریدز

شفقت و مهربانی

یک موقعی به من گفتی که از شفقت و مهربانی ام استفاده کنم اما من معنای درست شفقت را نمی دانم در واژه نامه شفقت را مهربانی، دلسوزی، رحمت و ترحم معنا کرده اند.

خوب ببین معنای این کلمات با هم قاطی هست یا حال شده اما هر کدامشان فکر می کنم معنای متفاوتی دارند اگر معنای متفاوتی نداشتند که مخترعان زبان و آن ها که بسطش داده اند چند کلمه را برای یک معنا استفاده نمی کردند.

مشکل دوم این است که من می توانم با آدمی که از کنارم می گذرد مهربان باشم اما عاشقش خوب نه فقط در صورتی می توانم عاشق باشم که تو را در او ببینم باز دیوانه بازی در بیاورم و همه را به چشم تو ببینم؟!

خوب این کار را تو دوست داری اما به نظرم درست نیست هر چیزی جایی دارد و من اگر بخواهم به یک ظالم به چشم تو بنگرم و عاشقش باشم آنگاه عدالت و انصاف نادیده گرفته می شود!

واقعا نمی دانم فقط می توان بگویم معنای عشق و دوست داشتن و دلسوزی و شفقت و مهربانی را تا جایی که می توانم با هم قاطی نمی کنم.

آخر من اگر بخواهم هم اولش ممکن است تو را در مخلوقاتت ببینم اما باز یه اتفاقی می افتد از آن حال خارج می شوم و در ضمن داروهای روانپزشکی هم نمی گذارند آن حال برایم اتفاق افتد. وگرنه که به من خیلی خوش می گذرد!

وب سایت رسمی سمیرا تابش