جزم اندیشی، جمود فکری و تقلید

تا چند سال پیش فکر می کردم خیلی خوب و درست می اندیشم البته بازخوردی که از دوستان و خانواده هم این بود که مرا عاقل و فهمیده می دانستند اما حال می بینم چقدر دچار جزم و جمود بودم.

تعاریف

جزم اندیشی: جزم اندیشی عبارت است از اندیشه ای محدود تفکری با علم کم که دنیا را ساده و بدون پیچیدگی می بیند افراد جزم اندیش را می توان عوام مردم دانست زیرا که علم کمی دارند و کمتر تفکر می کنند در این جا است که جزم اندیشی به ان ها کمک می کند که بین خود با مردم خط کشی کنند بگویند که اندیشه ما درست است و بقیه به یقین اشتباه می کنند.

جمود فکری: جانبداری خالصانه ، پرشور ، کوته ‌نظری و مصرانه از چیزی ، کسی و یا آئینی. به‌تعبیر دیگر سوگیری غیرمنطقی و افراطی در مورد هر موضوع ، مثل سیاست ، مذهب و غیره، حالتی که با داشتن عقاید قالبی ، جزمی و تغئیر ناپذیر مشخص می‌شود.

در مورد خودم

من در خانواده ی مذهبی و البته با والدین حزب اللهی متولد شدم و از همان ابتدا فشار زیادی برای یادگیری مطالب مذهبی روی من بود و این افراط گری مرا به یک تفریط کشانید تا اینکه روزی در کتاب ادبیات فارسی دوره ی راهنمایی حکایتی از گلستان سعدی دیدم بسیار با آن نوشته سعدی موافق بودم و با چشم خودم دیده بودم. با خودم گفتم عجب مرد عاقل و فهمیده است بروم کتاب هایش را بخوانم اما خوب در آن سن و با دانش و آگاهی آن زمان که داشتم نمی توانستم تشخیص دهم چقدر پندهای سعدی درست است و می توانم بگویم اکثرشان را چشم بسته پذیرفتم اما چند سال پیش که دوباره شروع به خواندن گلستان و بوستان کردم دیدم که چقدر افکار و باورهای اشتباهی که داشتم را از سعدی بدون شک پذیرفته بودم.

کمی که بزرگ تر شدم به حافظ پناه بردم، وقتی که می خواندمش حالم خوب می شد وقتی که از نظر روحی و روانی در شرایط مناسب نبودم. کم کم یک غیرتی نسبت به حافظ پیدا کردم و هر کس حرفی درباره اش می زد که آن بتی که من ساخته بودم مورد خطر قرار می گرفت بلافاصله شروع به دفاع از حافظ می کردم اما کم کم که با آثار مولانا آشناتر شدم دیدم در جاهایی تفکرشان متفاوت است و البته مقام مولانا هم در نظرم بسیار بالا بود.

به خودم و این تغییراتی که در جهت گیری ام داشتم نگاه کردم و دیدم من یک مقلدم روزی مقلد سعدی می شوم روزی مقلد حافظ روزی مولانا من از درون خودم فکری نمی کنم شاید ترس داشتم شاید تنبلی می کردم اما به هر صورت تفکر مستقل نداشتم و هنوزم به آن درجه نرسیده ام.

آنچه بین ما رواج دارد

ما فکر می کنیم جزم و جمود و تقلید کردن فقط در دین است اما این گونه نیست تا وقتی که نتوانیم تفکر انتقادی داشته باشیم از هر جریان فکری پیروی کنیم فقط یک پیرو خواهیم بود.

تا وقتی نوع پوشش افراد را معرف نوع دیدگاهشان بدانیم. طرز آرایش و پیرایش زنان و مردان را ملاکی برای تشخیص نوع دیدگاهشان بدانیم. تا وقتی که فکر کنیم با تغییر در ظاهرمان و حفظ کردن چند مطلب و درک سطحی از آن مطالب انسان دیگری شده ایم و حال در گروه دیگری از افراد جامعه قرار می گیریم و دیگران در مورد ما به گونه ای دیگر فکر می کنند ما از نظر فکری رشد نکردیم. صرفا تغییر موضع داده ایم و مرامی دیگر را برای ادامه زندگی انتخاب کرده ایم.

بعضی ها می گویند که علت این رفتار ما، راحت طلبی ماست البته که راحت طلب و تنبل هم هستیم اما اندیشمندان ما همیشه در انزوا هستند و بین مردم یا به قول خودشان عوام نمی آیند البته فکر می کنم ما عوام هم توقعاتی که آن ها دارند را برآورده نمی کنیم که آن ها این طور از ما فاصله می گیرند. ما حرف نمی زنیم و آخرش از هم دلخور می شویم در تمام ابعاد زندگی هم همین گونه ایم، یاد نگرفته ایم نیازها و احساساتمان را بازگو نکنیم شاید هم از بازگو کردنشان می ترسیم!

با دقت و تفکر بخوانیم:

جزم اندیشی – ویکی پدیا

دگماتیسم یا جزم اندیشی

تحجر و جمود فکری

منابع:

جزم اندیشی

تعصب و جمود فکری

خواندن بی تخیل!

من از نوجوانی بیشتر دنبال کتاب هایی بودم که در پی بیان مطلب و مفهومی عمیق است، کتاب های علمی یا کتاب های ادبیات کلاسیک ایرانی بیشتر مرا به خود جذب می کرد. البته هیچ وقت مطالعه منظم نداشتم بستگی به این داشت چقدر وقت آزاد داشته باشم.

تصور من از کتاب های داستان و رمان، داستان های عاشقانه ی مبتذلی بود که نوجوانان می خوانند البته الان که نگاه می کنم می بینم آن چنان هم مبتذل نبود من خیلی به دنبال مفاهیم عمیق بودم.

آن موقع ها دنبال فلسفه هم رفتم بعدا باز هم رفتم اما مفاهیمش برایم سنگین به قول خودشان انتضاعی بود. ( ما این کلمه ی انتضاعی را در کامپیوتر هم داشتیم و من آخرش معنی اش را نفهمیدم! ) و خوب البته تنبلی ام هم می آمد که روی مطالب وقت بگذارم، چند بار بخوانمشان، تا بفهمم چه می گویند و یک تصویر از فلاسفه داشتم که می نشینند دور هم و بحث می کنند و سعی می کنند ثابت کنند حرف خودشان درست است! اما اکنون که به جمع هایشان وارد شدم می بینم همه این طور نیستند.

اکنون مدتی است کتاب های داستانی خواهرهایم را می خوانم. از نویسندگان مختلف خواندم اما من هنوز یک مشکل دارم، هنوز نمی توانم صبر داشته باشم یک جورهایی بخش های هنری داستان برایم خسته کننده است و البته تازگی ها متوجه شده ام نمی توانم تخیل کنم مثلا نویسنده صحنه یک اتاق را وصف می کند من اصلا نمی توانم آنچه او می گوید را با خودم تخیل کنم نه اینکه قوه تخیل نداشته باشم اما فکر می کنم فیلم و سریال عادتم داده است، یک نفر صحنه ای را، بازیگرانی را انتخاب می کند و با تخیل خود تصویری به ما ارائه می دهد و ما عادت می کنیم یک نفر همیشه این کار را برایمان بکند. نمی دانم انگار در یک قالب رفته ام.

به هر صورت که در حال حاضر کتاب های داستانی بیشتر می خوانم اما بیشتر وقت گذرانی است واقعا سرگرمی دلچسبی است. اما بی تمرکز و بی تخیل می خوانم البته مفاهیمشان را متوجه می شوم و پیام هایشان را درک می کنم البته نمی توانم ادعا کنم که همه ی آن چیزی که نویسنده مد نظر داشته را می فهمم.

می خواهم به فلسفه هم وارد شوم چند دوست مجازی پیدا کردم چند گروه مجازی که مدتی است عضوشان هستم و جلساتی که حضور پیدا کردم همه به من نشان داد که داوری که کرده بودم کلی و یک جانبه بوده است و بعد این داوری را به یک پیش داوری تبدیل کرده بودم و به اهالی فلسفه این گونه نگاه می کردم متاسفانه این پیش داوری عادت همیشگی ام هست در صدد رفعش هستم.

همدلی با خود

شاید بیشتر از یک ماه است که هر چند روز یک بار فصلی از کتاب جدیدی که یکی از فروشندگان کتاب در مشهد به من معرفی کرد را می خوانم گاهی در روز به مطالبش فکر می کنم، گاهی سعی می کنم آگاهانه انجامشان بدهم.

کتاب به نام ارتباط بدون خشونت، زبان زندگی است و باعث شده است من تا الان چند نکته ریز در رفتارم و افکارم پیدا کنم اما امروز به فصلی رسیدم که در مورد ارتباط با خود بود، اینکه چگونه خودمان را به کاری مجبور می کنیم و چگونه از کلمه ی باید استفاده می کنیم و آنگاه حالت مقاومت نسبت به آن موضوع پیدا می کنیم. بخش دیگرش در مورد بخشودن خود بود و خوب می دانیم تا خودمان را نبخشیم نمی توانیم دیگران را ببخشیم.

من دفترچه یادداشتم را برداشتم و شروع کردم باید های زندگی ام را نوشتم بعد سعی کردم انگیزه هایی که از سر عشق است نسبت به آن کارها پیدا کنم خیلی سریع این انگیزه ها برایم نمایان می شد و من دیدم چقدر افکار مثبت و انگیزه های مثبت برای انجام دادن این کارها دارم. از این بابت خوشحالم و سعی خواهم کرد هر روز این انگیزه های مثبت را مرور کنم تا به جای آن باید ها در ذهنم جایگزین شود.

در مورد بخشودن هم خودم از قبل می دانستم نمی توانم خودم را ببخشم و همین طور احساس گناه و شرم دارم و همه ی این ها احساسات منفی است که باید با عشق جایگزین شود اما هنوز این فسمت کتاب را خوب درک نکردم از نوشته هایم پیداست که هنوز یک جاهایی در ذهنم برای فهم این موضوع خالی مانده است.

اگر دقت کنیم می بینیم که دوباره از باید استفاده کردم چند سال پیش سعی کردم هر گاه می خواهم از باید استفاده کنم جایش را لازم است بگذارم الان هم می خواستم همین کار رو بکنم اما انگار این ترفند بعد از چند سال فایده نداشته است که هنوز اول کلمه ی باید به ذهنم می رسد شاید هم این قدر این باید در من قوی است و قدیمی است که زمان زیادی را لازم است(!) صرف کنم در ذهنم کمرنگ شود.

یکی از چیزهایی که مرا آزار می دهد نوع حرف زدن نسل های قبلی است اینکه می خواهند با تحقیر و آزار رساندن به دیگران، آن ها را مجبور به کاری که می خودشان مایلند کنند و بعد هم فکر می کنند کار درستی کردند البته باید اعتراف کنم که من هم از این ترفند استفاده کرده ام و خوب بعد هم پشیمان شدم در واقع در خودم وجود دارد که می فهمم، دیگری دارد چه کار می کند و خوب وقتی این گونه آزار ببینی وقتی می دانی طرف مقابل از عمد این کار را می کند چون می خواهد به خواسته اش برسد چگونه می توانی ببخشی اش!

فکر می کنم این ها همه به خاطر وجود خودکامگی و خودسرپرست بینی و خود اصلاح کننده دیگران بینی در جامعه ما باشد البته که مردان بیشتر این گونه اند اما خودم هم به عنوان یک زن این خصلت ها را در خود دارم با این که ازش کم استفاده کرده ام.

پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند

ابتدا عنوان کتاب، پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند. به من این گونه کتاب را معرفی می کرد که قرار است در این کتاب دگرگونی در ذهن خواننده به وقوع بپیونند اما بعد متوجه شدم که مقصود نویسنده ی کتاب آقای دو باتن این است که اگر رمان در جستجوی زمان از دست رفته را بخوانیم چه دگرگونی هایی در خواننده می تواند رخ بدهد یا در حالت کلی تر خواندن هر کتابی.

متن کتاب مانند دیگر کتاب های آقای آلن دوباتن شیرین و گیرا بود اما گاهی هم جزئیات زیادی را عنوان می کرد و البته در نهایت هم مرا متقاعد نکرد که رمان آقای پروست را بخوانم زیرا به نظرم خواندم چنین رمانی با چنین جزئیاتی وقت زیادی خواهد گرفت و البته من هم توصیفات زیاد برخی از نویسندگان را نمی پسندم. البته صرفا سلیقه ی شخصی است

این کتاب نکات جالبی در مورد چگونه دیدن زندگی و کتاب ها دارا می باشد، تنها نکته ای که در کتاب ندیدم این بود که می توان در فصل آخر این تذکر را داد که خواندن کتاب های یک نویسنده می تواند بر روی شیوه ی نویسندگی خواننده نیز اثر بگذارد. مثلا خود من، اخیرا چند کتاب از آقای دو باتن خوانده ام و فکر می کنم نوشتنم تحت تاثیر قرار گرفته است بنابراین ترجیح می دهم فعلا از ایشان نخوانم!

نکته ی پایانی در مورد کتاب های آقای دو باتن است. کتاب های آقای دو باتن دید جالبی در مورد زندگی در غرب و نظام سرمایه داری به خواننده می دهد که برایم تجربه ای دل انگیز است.

پیوند های مرتبط:

پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند – یک پزشک

معرفی کتاب پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند

پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند – گود ریدز

شفقت و مهربانی

یک موقعی به من گفتی که از شفقت و مهربانی ام استفاده کنم اما من معنای درست شفقت را نمی دانم در واژه نامه شفقت را مهربانی، دلسوزی، رحمت و ترحم معنا کرده اند.

خوب ببین معنای این کلمات با هم قاطی هست یا حال شده اما هر کدامشان فکر می کنم معنای متفاوتی دارند اگر معنای متفاوتی نداشتند که مخترعان زبان و آن ها که بسطش داده اند چند کلمه را برای یک معنا استفاده نمی کردند.

مشکل دوم این است که من می توانم با آدمی که از کنارم می گذرد مهربان باشم اما عاشقش خوب نه فقط در صورتی می توانم عاشق باشم که تو را در او ببینم باز دیوانه بازی در بیاورم و همه را به چشم تو ببینم؟!

خوب این کار را تو دوست داری اما به نظرم درست نیست هر چیزی جایی دارد و من اگر بخواهم به یک ظالم به چشم تو بنگرم و عاشقش باشم آنگاه عدالت و انصاف نادیده گرفته می شود!

واقعا نمی دانم فقط می توان بگویم معنای عشق و دوست داشتن و دلسوزی و شفقت و مهربانی را تا جایی که می توانم با هم قاطی نمی کنم.

آخر من اگر بخواهم هم اولش ممکن است تو را در مخلوقاتت ببینم اما باز یه اتفاقی می افتد از آن حال خارج می شوم و در ضمن داروهای روانپزشکی هم نمی گذارند آن حال برایم اتفاق افتد. وگرنه که به من خیلی خوش می گذرد!

دلسوزی

امروز در کانال یوگا در مورد این خواندم که دلسوزی خوب نیست عشق و محبت روش درست است.

فکر می کنم باز معنای کلمات یک مقدار با هم قاطی شده اند! تجربه به من آموخت دلسوزی کردن خوب نیست اول به این خاطر که هنگامی که دلسوزی می کنی ممکن است کاری برای طرف مقابل انجام دهی که به صلاحش نباشد و دوم اینکه دلسوزی کردن خود آدم را از پا در می آورد به خصوص وقتی که دلسوز همه باشی و کسی هم دلش برایت نسوزد انگار دیگران عادت می کنند تو باید همیشه این گونه باشی و اگر نباشی …

در جامعه ی ما دلسوز بودن یک حسن است به نظر افراد یک فرد دلسوز با دیگران همدردی می کند. به خصوص زن ها به دلسوز بودن تشویق می شوند و وقتی سنشان بالا می رود تازه متوجه می شوند که چقدر زندگی خود را با این کارهایشان باختند و آخرشم هیچ کس نفهمید که چقدر آن ها از خود گذشتند و فداکاری کردن و خواستند عزیزانشان خوش باشند به قیمت ناخوش بودن خودشان و این برای آن عزیزان بسیار عادی می شود و توقع دارند تو همیشه این گونه باشی.

همین جا می گویم که دلسوزی غیر عقلانی و غیر اخلاقی است وقتی به خودت ضرر می زنی و ممکن است کاری کنی که به دیگری هم ضرر بزنی در صورتی که می خواستی فقط کمک کنی، فقط محبت کنی.

یک جورهایی دلسوزی باعث بالا آمدن احساساتی می شود که چشم منطق آدم را کور می کند. تجربه اش را دارم. البته عده ی زیادی از افراد هم هستند که متوجه می شوند دیگران در حقشان چه لطف ها کرده اند حال به هر نوعش، منتها من همیشه عادت کردم که اول آن نقاط سیاه و تاریکی ها را ببینم. و برای خودم بزرگشان کنم.

واقعا چرا نمی توانم واقع بین باشم؟ این چالش بسیار بزرگی برایم شده است!

فاش کردن

چرا از من می خواهی درونیاتم را فاش کنم؟ مردم اگر نقاط ضعف آدم را بدانند ازش سو استفاده می کنند. برای سود خودشان حاضرند از هر چیزی استفاده کنند.

نکته ی دیگری که باید بگویم این است که مردم برداشت اشتباه ممکن است بکنند بعد در مورد آدم قضاوت کنند یا حتی درست برداشت کنند اما باز هم قضاوت می کنند!

اینکه من روی اینترنت بنشینم و نقاب های چهره ام را بردارم و بخواهم بی پرده با دیگر مردم ارتباط داشته باشم دیوانگی است از نظر من بزرگ ترین دیوانگی همین است که یک کاری بکنی که در موقعیت ضعف قرار بگیری.

و بعد هم توقع داری که من درست رفتار کنم آن کارهایی را که کسی در حقم نکرده را من انجام دهم! گاهی ممکن است دلم بسوزد اما به نظرم دلسوزی در مقابل همه ی آدم ها جایز نیست. خودت می دانی که مثل گربه های بی چشم و رو هستند هر چه بهشان لطف کنی آخرش یک چنگال به صورتت می کشند. طبیعتشان است!؟

حال اصلا بدی هم نکنند همین که متوقع می شوند و همش از آدم توقع دارند و درک نمی کنند شاید طرف امکانش را نداشته باشد هم خود لج آدم را در می آورد.

آدم هایی هم هستند که می گویند حالا که برای من نیست پس برای هیچ کس نباشد واقعا چقدر بدبختند! بی رحمند البته بی رحمی دیده اند که این طور بی رحم شده اند و من هم باید یادم باشد که نگویم گاهی بی رحم بودن عاقلانه ترین کار است! این عقلی که این را می گوید باید انداختش دور.

همیشه تنها ماندم چون فرق داشتم چون خودم را پنهان کردم که مبادا روزی یکی سواستفاده کند آری این بزرگترین ترس زندگی ام بود باید با ترس هایم روبرو شوم درست است؟

چاره ای ندارم اینجا می نویسم چه کسی که خود را دوست بداند چه کسی که دشمن بداند همه بدانند که من چه بودم و چه هستم.

زندگی عاقلانه و دیگر آثار آلبرت الیس

خلاصه ی کتاب:

دکتر آلبرت الیس یکی از برجسته ترین روانشناسان در تاریخ این علم بوده است. کتاب زندگی عاقلانه یک کتاب خودیاری است که با رویکرد انسانگرایانه به آنچه لازمه ی یک زندگی سالم است می پردازد.

در این کتاب باورها و مهارت هایی به خواننده آموزش داده می شود تا فرد نسبت به زندگی گشاده بوده و پذیرش کافی را نسبت به خود و گذشته ی خود، دیگر انسان ها و زندگی پیدا کند

تجربه ی شخصی:

این کتاب اولین کتاب خودیاری بود که خواندم و بسیار مرا تحت تأثیر قرار داد به گونه ای که چند کتاب دیگر از آقای آلبرت الیس تهیه کردم و البته چند دانه از این کتاب ها را هنوز نخوانده ام. از آن جایی که از کارهای تکراری خوشم نمی آید و نمی خواستم کتاب زندگی عاقلانه را چند بار بخوانم و می خواستم بیشتر با نویسنده آشنا شوم این کار را کردم و قتی متوجه شدم که باورهایم تغییر کرده است و به قول معروف این باورها ملکه ی ذهنم شده اند و جایگزین باورهای قدیمی اشتباه شده اند خواندن کتاب های ایشان را متوقف کردم.

با این وجود امروز که دوباره کتاب را ورق می زدم به این نتیجه رسیدم که شاید خوب باشد در آینده با دیدی که متفاوت از دید آن زمان است دوباره این زندگی عاقلانه را بخوانم.

من همیشه فکر می کردم زندگی یک مبارزه است و باید برای رسیدن به خواسته ها و آرزوهایم تمام تلاشم را انجام دهم و با آن چیزهایی که باب میلم نیست بجنگم حال یا نابودشان کنم یا تسلیم شوند یا اصلاح شوند. مفهوم پذیرش برایم به معنای تسلیم شدن و شکست خوردن بود.

کتاب زندگی عاقلانه به من فهماند که معنای اشتباهی از پذیرش در ذهن من وجود دارد. پذیرش یعنی قبول کردن، یعنی مقاوت نکردن در برابر شرایط یا اشخاص یا خود و گذشته خود. پذیرش به معنای تسلیم شدن و از تلاش ایستادن نیست. پذیرش یعنی قبول کردن و سپس راه چاره یافتن، راهی که تغییری ایجاد کند و بتوان امور را اصلاح کرد.

پیوند های مرتبط:

زندگی عاقلانه – تبیان

زندگی عاقلانه – گودریدز

زندگی عاقلانه – بخش های کوتاه

زندگی آلبرت الیس

کتاب های بیشتر:

کتاب با آلبرت الیس مشاوره کنید

کتاب های آلبرت الیس – انتشارات رسا

زندگی عاقلانه: بازنویسی دیدگاه آلبرت الیس برای جامعه ایرانی

شغل مورد علاقه

کتاب شغل مورد علاقه اثر آلن دوباتن از مجموعه ی مدرسه ی زندگی توسط نشر کتاب سرای نیک به چاپ رسیده است.

خلاصه ی کتاب:

در این کتاب ابتدا به موانعی که برای هدفمند شدن وجود دارد پرداخته می شود و سپس به جنبه های لذت بخش کار و شناخت علایق پرداخته می شود و در فصل بعد موانعی که در سر راه وجود دارند بررسی می شوند و در فصل پایانی نکته هایی جالب توجه بیان می شوند که واقع بینی خواننده را بیشتر می کند.

در سراسر کتاب، تمرین هایی برای خودشناسی وجود دارد که انجام این تمرین ها باعث می شود به شناخت در مورد خود، علایق خود و اولویت هایمان برسیم.

تجربه ی شخصی:

بعضی از تمرین ها نکات جالبی را در مورد خودم به من نشان داد که برایم بسیار جالب بود این تمرین ها تنها در پیدا کردن شغل کاربرد ندارند بلکه باعث می شوند متوجه شویم چه چیزهایی موجب بروز صفاتی در من می شود و پشت علایق من چه چیزهایی پنهان است.

کتاب شغل مورد علاقه به من نشان داد که هنوز هم مهندسی نرم افزار می تواند یکی از بهترین مشاغلی باشد که می توانم انتخابش کنم اما هنوز می خواهم بیشتر بیاموزم بعد به دنبال پیدا کردن یک شغل تمام وقت بروم.

فصل پایانی کتاب به نظرم واقعیت های جالبی را در مورد عصرمان و بشر بیان می کرد می توانم بگویم بسیاری از مطالب گفته شده را عملا تجربه کرده ام و برایم خاطراتی را زنده می کرد.

پیوند های مرتبط:

کتابی که مناسب‌ترین شغل را برای شما انتخاب می‌کند

انسان در جستجوی معنی

انسان در جستجوی معنی یا انسان در جستجوی معنا نام کتابی است که توسط دکتر ویکتور فرانکل روانپزشک نوشته شده است.

خلاصه ی کتاب:

دکتر ویکتور فرانکل یک روانپزشک اتریشی است که در حین جنگ جهانی دوم توسط نازی ها اسیر شده و به دلیل یهودی بودن به اردوگاه کار اجباری فرستاده می شود. ایشان خاطرات و تجربیات خود را از زندگی در این اردوگاه را در بخش اول این کتاب بیان می کند. زندگی در اردوگاه های کار اجباری در وضعیتی غیر انسانی باعث می شود ایشان به روشی به نام معنا درمانی در روانشناسی برسند.

نظریه ی معنا درمانی، به طور خلاصه بیان می کند که اگر فردی در زندگی خود معنایی داشته باشد مثلا معنای زندگی اش فرزندش، همسرش، شغلش و … باشد این فرد در سختی های زندگی تاب می آورد و امید خود را از دست نمی دهد. در بخش دوم کتاب نویسنده به بیان این روش می پردازد.

تجربه ی شخصی:

این کتاب جزو اولین کتاب هایی بود که بعد از چند سال که کتاب غیر درسی نمی خواندم در جستجویی که در اینترنت داشتم پیدا کردم و ابتدا نسخه ی الکترونیک آن را دانلود کردم و خواندم، اما پس از آن، نسخه ی چاپی اش را هم تهیه کردم.

به نظرم کتاب بسیار جالب توجهی است چه از لحاظ داستانی چه از لحاظ رویکرد درمانی که دارد است.

در آن موقع زندگی برایم سخت شده بود و می توانم بگویم بی معنی شده بود و سوالی که برایم به وجود آمده بود این بود که معنای زندگی ام چیست؟ و صرفا به خاطر همین سوال این کتاب را انتخاب کردم.

وقتی کتاب را می خواندم و وضعی که عده ای انسان برای عده ای دیگر درست کرده بودند را تصور می کردم و خودم را در شرایطی که عده ای آن را تحمل کرده بودند و توانسته بودند پشت سر بگذارند فرض می کردم، دچار شرم و خجالت شدم، دیدم که وضعیت من در مقابل این افراد غیر قابل مقایسه است و اگر آن ها توانسته اند برای ادامه ی زندگی خود مبارزه کنند چرا من نتوانم؟

این کتاب من را به علم روانشناسی علاقمند کرد و به این نتیجه رسیدم این علم می تواند به من در زندگی کمک کند و نیاز است اطلاعات خودم را درباره ی روانشناسی بیشتر کنم.

شدت بی رحمی انسان ها به یکدیگر در این کتاب به خوبی به تصویر کشیده شده است و این که چگونه انسان ها می توانند برای یکدیگر بدون احساس عذاب وجدان، مشکلات به وجود آورند و این که چگونه شرایط می تواند انسان ها را بی حس و بی تفاوت کند و خیلی مطالب دیگر که این کتاب به زیبایی به تصویر کشیده است.

پیوند های مرتبط:

انسان در جستجوی معنی – کافه بوک

وب سایت رسمی سمیرا تابش