قاعده های نانوشته

امروز یک ویدئو دیدم سخنرانی یکی از سیاستمداران در مورد بودجه بود، این که چطور بودجه را رفاقتی تخصیص می دهند. البته ایشان از واژه رفاقتی استفاده نکرد اما به نظر من رفاقتی است.

مثلا مدیر مدرسه ای برای اینکه با دوستی رفاقت دارد بچه ی دوستش را در مدرسه ای که امتحان ورودی یا شرط معدل دارد رفاقتی ثبت نام می کند. همه یمان دیده ایم یک امر متعارف است.

یا یک نفر در شرکتش پسر دوستش را رفاقتی استخدام می کند تازه خوشحالم هست که یکی از کارمندانش آشنایش است. اینکه او چقدر شایستگی دارد مد نظر نیست.

اما چیزهایی که مدنظر هستند، مثلا به خاطر رفاقتمان، باهاش تعارف دارم، به امید اینکه روزی هم من نیاز داشته باشم و او برایم رفاقتی کاری بکند، بدتر از همه می ترسم اگر برایش این کار را نکنم رابطه یمان خراب شود.

واقعا این ها بچه گانه نیستند؟! یادتان هست بچه بودیم می خواستیم با مرام باشیم ( البته این کارها را هم می توان گفت به خاطر مرام و معرفتمان می کنیم. ) می خواستیم عادل باشیم اما نمی دانم چه می شود بزرگ که می شویم در این جامعه ی با قاعده های اشتباه بین اینکه عادل باشیم یا به فکر منافع خودمان باشیم منافع خودمان را انتخاب می کنیم.

خوب این قاعده ی نانوشته ی رفاقتی یکی از قاعده های جامعه ماست. همه یمان می دانیم بقیه ی قاعده ها چی هستند و همه یمان روزی خسته شدیم از تاوان دادن بابت عادل بودن و گفته ایم ولش کن پس خودم چی؟!

اینکه چطور شده جامعه ی ما این طور شده است نمی دانم اما می دانم که در بین سیاستمداران این قاعده ها بیشتر است چون وقتی بحث قدرت و ثروت باشد دیگر آدم ها جور دیگری از منافع خود حفاظت می کنند و خیلی بیشتر با این قاعده ها قاطی می شوند.

بیایید تمرین کنیم به دوستمان بگوییم برایت رفاقتی کاری نمی کنم اگر که استحقاقش را نداشته باشد.

بیایید تمرین کنیم اگر دوستی به من گفت تو شایسته ی فلان چیز نیستی بهم بر نخورد دوستی ام را قطع نکنم یا دشمن نوشم با دوستم یا نروم همه جا پشت سرش بگویم فلانی خیلی بی معرفت است.

بیایید واقع بین و منطقی باشیم و این قدر زندگی را برای خودمان پیچیده اش نکنیم نه گفتن را یاد بگیریم و رد شدن را بی احترامی به خود ندانیم و بپذیریم این هم بخشی از زندگی است.

بندگان ذهن

می خواهید قبول کنید یا نه ما اکثرا بندگان ذهن خود هستیم یا شاید هم بگویم اسیر ذهن خود هستیم.

تا به حال فکر کرده اید اگر بیکار باشید به چه فکر می کنید؟ امتحان کردید اگر راحت روی تخت دراز کشیده اید چه فکرهایی سراغتان می آید؟!

غالبا فکرهای آزاردهنده، درست است؟ راهی که شما برای خلاصی از این فکرها انتخاب کردید چیست؟ غالبا فرار

چگونه فرار می کنید؟ غالبا فضای مجازی! گاهی کتاب، گاهی تلویزیون، گاهی آهنگ، گاهی کار، گاهی خوردن و … .

ما بندگان ذهن هایمان شده ایم هر چه که لذت آنی به ذهنمان بدهد و ما را از روبرو شدن با مشکلات زندگی برهاند برایمان یک مسکن شده است.

هر کدام از ما ترس ها و دردهایی داریم از کودکی تا به امروز، به شیوه ای تربیت شده ایم، دارای عقاید و باورهایی هستیم که دنیا را از پس آن ها می بینیم و قضاوت می کنیم.

تا به حال توجه کرده اید که چقدر ترسهایمان و دردهایمان در تصمیم گیری هایمان موثر هستند؟! فقط یک شب کارهای روزانه یتان را یادداشت کنید و ببینید علت انجام آن ها چه بوده است.

تا به حال فکر کرده اید چقدر از عقاید و باورهایی که دارید تجربه ی خودتان بوده است یا دیگران و جامعه آن ها با به ما قبولانده اند؟!

می دانم سخت است که عمری به چیزی یا کسی باور داشته باشی و بعد بفهمی غلط بوده است احساس می کنی یک احمق هستی اما خدمتتان عرض کنم که همه یمان کارهای احمقانه می کنیم این را قبول کنید که آن زمان سن و سال و تجربه و عقل و آگاهی امروزتان را نداشته اید و آن بهترین عملکرد شما بوده است.

اندر تحلیل رفتارمان در فضای مجازی

ما نسلی هستیم که عادت کردیم خیلی از خواسته های خود را به راحتی با یک کلیک بدست بیاوریم و بیایید قبول کنیم که تنبل شدیم و تحمل زحمت و رنج را نداریم

ما نسلی هستیم که مدام از مسائل و مشکلاتمان به وسیله ی شبکه های اجتماعی فرار می کنیم واقعیت را از پس پرده ی فضای مجازی می بینیم.

دنیای ما شده است چک کردن این کانال و آن گروه، گپ زدن با این و آن فقط برای اینکه لحظه ای خوش باشیم. لحظه ای فراموش کنیم وظایفی که به گردن داریم و باید انجامشان دهیم مدام می گوییم «باشه برای بعدا، حالا دیر نمیشه»

اما حالا مدام در خانه ایم درست است؟! چقدر در فضای مجازی بچرخیم؟! واقعا خسته کننده نیست؟!

شبکه های اجتماعی جاذبه ی بصری دارند و دنیا را فانتزی نشان می دهند و یک احساس شادی و عالی بودن زندگی را در انسان به وجود می آورند.

اما همه می دانیم همه یمان دوست داریم خوشی هایمان را به دیگران نشان دهیم، همه دوست داریم دیگران بدانند ما چقدر شاد، با اعتماد به نفس،‌ باحال، عالی و بی عیب و … هستیم ولی آیا واقعا هستیم؟!

کدام یک از ما جرئت دارد خرابکاری هایش را در فضای مجازی به نمایش بگذارد و خودش را بدون نقاب به نمایش بگذارد! ( وای یعنی بقیه چی فکر می کنند! )

اینکه بقیه چه فکر می کنند دام ماست که در گرداب فضای مجازی گیر می کنیم. اینکه بگذار این صفحه را هم چک کنم دامی است که چشم باز می کنیم و می بینیم سه ساعت است داریم در فضای مجازی می چرخیم.

و این عمر را بدون اینکه واقعا رشد کرده باشیم می گذارانیم از آن هایی که سنشان بالا رفته است بپرسید آیا دیگر می توانند تغییری در خودشان ایجاد کنند؟! هر چه سن بالاتر برود توان کمتر می شود و خلق و خوی ما تثبیت تر.

حالا بیایید یک کار دیگر بکنیم

به شخصه مراقبه برایم کاریست سخت و خسته کننده. واقعا انرژی بر است زیرا مغز من عادت کرده است به فکر کردن و پرداختن به این موضوع و آن موضوع. تحلیل کردن، غر زدن، ملامت کردن دنیا و آدم ها.

روش های مراقبه را قبلا گفته ام یکی این که در یک جای آرام یا چهار زانو می نشینیم یا به پشت دراز می کشیم جوری که ستون فقراتمان صاف باشد بعد چند نفس عمیق می کشیم و افکاری که به ذهنمان می آید را مشاهده می کنیم بدون اینکه با آن فکر همراه شویم.

طریقه ی دیگر این است که در هر حال که هستیم و هر کار که می کنیم فقط توجمان به همان کار باشد و با ذهن به این سو و آن سو نرویم توجه داشته باشید که انجام کارها به صورت آرام و البته هر لحظه فقط یک کار می تواند اثر بخش باشد.

بعد از آن کار دیگر یک کار دیگر هم داریم!

دعا کنیم. واقعا دعا خیلی سخت است آخر خدا خودش همه چیز را می داند و می داند چه برای که بهتر است.

من هنوز هم وقتی می خواهم دعا کنم می گویم «خدایا خودت که می دونی من بهت چی بگم و خودت می دونی صلاح چیست من چی بخوام»

و در خیلی از مواقع همین جا مکالمه یمان تمام می شود اما تا به حال فکر کرده اید این همه وقت برای فضای مجازی و این کار و آن کار داریم اما به خدا که می رسد نمی دانیم چه بگوییم؟!

اینکه ما بندگان خوبی نیستیم درست است آخر همیشه موقع رنج و دشواری یاد خدا می افتیم و بعد …. بعد یادمان می رود دوباره غرق می شویم در همین دنیا.

نمی خواهم سخنان تکراری واعظان را بگویم این ها را همه می دانیم چند روز پیش در تلویزیون ماهواره ای یک فیلم دیدم پسری که سرطان داشت و به خدا نامه می نوشت و باعث شده بود دیگران هم این کار را بکنند نام فیلم نامه هایی به خدا بود.

گاهی کودکان بهترین معلم ها هستند چون آن ها خالص ترین ما هستند بیایید برویم و خلوص بچگیمان را دوباره بازیابیم. بیایید کودکانه با خدا صحبت کنیم.

بیایید فقط مثل دو دوست با خدا صحبت کنیم، دو همراز، دو همدل. آنگاه حس خواهید کرد مشکلات زندگی آن طورها هم دشوار به نظر نمی آیند روی شانه هایتان کمتر بار احساس می کنید.

روزی به جایی خواهید رسید که خواهید گفت اگر تمام مشکلات عالم هم بر سرم بریزد و تمام دنیا بر علیه من باشند، خدا برای من کافیست.

وقتی دوست خدا باشیم ناخودآگاه دست به خیلی از کارها نمی زنیم چون که خدا آن کارها را نمی پسندد. خیلی حرف ها هم نمی زنیم چون خدا دوست ندارد. دقیقا دوستی با خدا یک دوستی صمیمی و بی آلایش است.

این روزها، کرونا

این روزها همه از کرونا حرف می زنند، بیماری که تمام کره ی زمین را درگیر خود کرده است بسیاری از مردم خانه نشین شده اند.

یکی می گوید این عذاب خداست، یکی می گوید این امتحان و آزمایش خداست، دیگری می گوید خدا می خواهد ما را آگاه تر کند، آن یکی می گوید فرصتی است تا خلاق تر شویم و مهارت جدید یاد بگیریم.

همه ی این ها درست است هر طور فکر کنیم و برداشت شخصیمان هر چه که باشد همان را خواهیم دید.

اما من می خواهم بگویم ای انسان تا روزی که همه چیز را برای خودت بخواهی و نتوانی خودت را جای موجودات دیگری بگذاری همیشه چیزی یا کسی پیدا می شود تا به تو نشان دهد که راهت رو به ترکستان است.

کرونا روزی تمام می شود و ما بر می گردیم به زندگی عادی خودمان و دوباره می شویم همان آدمی که محو دنیا است و هر روز سرگرم یک چیز است و خودش را می بیند، فوقش چند نفر دیگر را هم در نظر می گیرد.

بیایید یاد بگیریم همان احترامی که خودمان می خواهیم را به بقیه بگذاریم، همان چیزی که برای خود می پسندیم برای دیگر موجودات هم بپسندیم، تمرین کنیم دنیا را از دریچه چشم دیگری ببینیم آنگاه قطعا ملایم تر خواهیم شد، قطعا بردبارتر خواهیم شد.

همه یمان دردهای کهنه داریم، همه یمان ترس های زیادی داریم، همه یمان عادت های بد داریم، همه یمان فکر می کنیم مرکز عالم هستیم و دنیا باید برای ما بچرخد.

یک پیشنهاد:

بیایید چند نفس عمیق بکشیم، در آینه به خود خوب نگاه کنیم، قلم و کاغذی برداریم و هر چه همان لحظه به ذهنمان می رسد را بنویسیم. خودمان را جور دیگری ببینیم.

بیایید هر روز ساعتی را به خودمان اختصاص دهیم و بنویسیم هر آنچه که آزارمان می دهد، هر آنچه می ترساندمان، هر آنچه که از آن فرار می کنیم، هر آنچه که دوست داریم.

چند روز بعد نوشته های خود را ببینیم و داوری اش کنیم که چقدر به واقعیت نزدیک است.

یک تلنگر:

یک نفر می گفت لازم نیست ما به فکر محیط زیست و زمین باشیم خود طبیعت راهی پیدا می کند تا تعادل را باز گرداند او از سر جهل حرفی زد و من هم امروز می گویم شاید کرونا راهی است که طبیعت برای باز گرداندن تعادل انتخاب کرده است! ( البته من هم نسبت به این موضوع جهل دارم!)

به نظر بی رحمانه می رسد نه؟! اما چرا آن روز که جنگل ها می سوختند کسی نگفت بی رحمانه است؟! چرا وقتی هر روز گازهای مضر به جو فرستادیم کسی نگفت بی رحمانه است؟! و ……

و تلنگرهای دیگر:

و چرا روزی که آمریکا ایران را تحریم کرد آن هم با آگاهی و شناخت از رهبران ایران و جهل عده ای زیادی از مردم ایران. (این جهل مشابه همان جهلی است که باعث شد مردم آمریکا به رئیس جمهور فعلی شان رای دهند) کسی نگفت این بی رحمانه است!؟

چرا وقتی ایران و اعراب سر مذهب و قدرت در سوریه و یمن آتش به راه انداخته اند کسی نگفت بی رحمانه است؟! بلکه از آب گل آلود ماهی هم گرفتند!

اگر بخواهم لیست اشتباهات بشر را در چند سال اخیر بنویسم تا آخر قرنطینه باید بنشینم و بنویسم تنها خواهشی دارم این است بیایید به خودمان بنگریم.

فیلم لوسی

لوسی زن جوانی است که در سفری که به شرق آسیا داشته است اتفاقاتی برایش می افتد که یک مخدر جدید به مقدار زیاد وارد بدنش می شود و این مخدر به او این امکان را می دهد از نهایت قدرت مغزش استفاده کند.

فیلم لوسی هم علمی-تخیلی است هم حادثه ای، هم می خواهد قدرت بشر را نشان دهد هم پستی بشر را نشان می دهد.

خشونت در فیلم بسیار زیاد است و کشتن آدم ها کاری است ساده، نمی دانم سازندگان این فیلم مقصودشان از این همه خونریزی چه بوده است. ضرباهنگ فیلم هم بسیار تند است.

فکر می کنم این فیلم ضمن سرگرم کردن بیننده، او را به فکر هم می برد که کیست؟ و برای چه زندگی می کند؟ و می خواهد چه شود؟ و می خواهد به کجا برسد؟

البته طبق مقاله ای که در پیوست ویکی پدیای فیلم معرفی شده است تمام بخش های مغز در حال فعالیت هستند اما چیزی که می دانم این است که ما خودآگاه به آن ها دسترسی نداریم اگر خودآگاهمان بتواند آن ها را در کنترل خود قرار دهد کاری که مرتاض های هندی می کنند می توانیم قابلیت های بیشتری داشته باشیم.

فیلم فارست گامپ

چند هفته پیش یک روز جمعه، فیلم فارست گامپ را تماشا کردم این فیلم را در بچگی از تلویزیون خودمان دیده بودم اما حالا دیدگاهم متفاوت است.

فیلم هم عاشقانه است هم طنز، یک طنز تلخ دارد به نظرم خیلی خوب داستان پردازی شده بود و همین طور هم که می بینید در IMDB امتیاز ۸/۸ از ۱۰ را دارد.

شخصیت اصلی داستان مردی است با بهر هوش پایین تر از حد طبیعی جامعه و در حالی که در ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس است، داستان زندگی اش را برای دیگر منتظرین تعریف می کند.

فارست گامپ یک همکلاسی دختر به نام جنی در دبستان داشته است که بعد از نوجوانی عاشقش می شود اما جنی دوست نداشته است با او ازدواج کند و می خواهد خواننده شود.

در بین این ماجرای عاشقانه فارست گامپ برای خدمت سربازی به جنگ ویتنام نیز می رود و اتفاقاتی رخ می دهد که مدال افتخار هم از رئیس جمهور ایالات متحده ی آمریکا می گیرد.

فارست انسان مهربانی است و تمام ساده دلی که دارد در زندگی پیشرفت می کند و عاقبت هم به جنی می رسد اما خوب ….

برای من فیلم دوست داشتنی بود و با آن احساس کردم چقدر دنیا می تواند غیر قابل پیش بینی در عین حال بامزه باشد این بستگی به نگرش ما دارد.

امیدوارم فیلم را ببینید و ازش لذت ببرید و یادمان باشد، این نیز بگذرد!

مغازه ی خودکشی

رمان مغازه ی خودکشی داستانی است طنز به قول اهل فن یک طنز سیاه است و خیلی ظریف به شوخی می پردازد.

داستان در آینده اتفاق می افتد زمانی که کره ی زمین رو به نابودی است و مردم دنیا دلزده از زندگی، افسرده و بی انگیزه هستند و به سراغ یک مغازه ی فروش ابزارآلات خودکشی می روند.

صاحب مغازه ی خودکشی خانواده ای هستند ۵ نفره که به جز پدر و مادر، تشکیل شده است از یک پسر جوان، یک دختر جوان و یک پسر نوجوان.

پسر نوجوان خانواده بر خلاف بقیه خانواده خود را شاد و بانشاط نشان می دهد و می خواهد مردم جور دیگری زندگی اما در پایان … بگذارید آخر داستان را لو ندهم(البته کمی لو دادم!).

تجربه ی شخصی:

در این روزها به نظرم خواندن طنز می تواند مقداری فکر ما را از آنچه در دنیا می گذرد دور کند.

رمان مغازه ی خودکشی برایم تجربه ای جدید بود، داستان آن چنان فلسفی نبود که بخواهد فکر را درگیر کند، بیشتر می خواست سر انجام رویه فعلی که انسان پیش گرفته است را نشان دهد و تلنگری برای خواننده باشد.

این کتاب، کتاب معروفی است و بیشتر از این که بخواهم معرفی اش کنم می خواستم تجربه ام را با خوانندگان به اشتراک بگذارم و خوب خودم را در جایگاهی نمی بینم بخواهم نقدی به آن بنویسم.

اما پایانش را دوست نداشتم کلا پایان هایی که سوال ابهام دار در ذهن مخاطب ایجاد می کنند را دوست ندارم و خوب من نتیجه گرفتم آلن، پسر نوجوان خانواده همیشه مثل دیگر مردم افسرده بوده است اما می خواسته است تغییری در وضع موجود جامعه اش ایجاد کند.

خواهشی از خوانندگان:

بیایید با هم در قرنطینه بمانیم و کتاب و فیلم خوب، بخوانیم و ببینیم حالا که نمی توانیم به خانه های هم برویم به خانه ی ذهن و دل خود برویم و ببینیم آنجا چه خبر است.

ببینیم چقدر آگاهانه زندگی می کنیم و چقدر ناآگاهانه و چقدر پیروی ناآگاهانه از دیگران می کنیم. چقدر ترسمان ما را رهبری می کند و چقدر ایمانمان.

سه کتاب در مورد جنگ و اثرات جنگ

امروز تصمیم گرفته ام سه کتاب جیبی و کم حجم اما تأثیرگذار در مورد جنگ را معرفی کنم.

دوست بازیافته

این کتاب در مورد دو دوست نوجوان آلمانی است که یکی یهودی و دیگری مسیحی است و در خلال جنگ جهانی دوم اتفاقاتی برایشان می افتد.

با هم بخوانیم:

دوست بازیافته – کافه کتاب
دوست بازیافته – یک پزشک

ماه پنهان است

این کتاب در مورد اشغال یک شهر ( نمی دانم در کجا ) و مقاومت مردم آن شهر با اشغالگران است.

با هم بخوانیم:

ماه پنهان است – کافه کتاب

بی قراری

کتاب بی قراری داستانی است در مورد جنگ در خاورمیانه، در مورد ستمی که بر ایزدیان شد، در مورد داعش و در مورد تعصب و مذهب

با هم بخوانیم:

بی قراری – اعتماد آنلاین
بی قراری – سازندگی

روابط من با دیگران

من روابط خوبی با دیگر انسان ها نداشته ام و برای همین همیشه زندگی برایم تیره و تار بوده است و احساس تنهایی داشته ام.

من همیشه در ارتباط برقرار کردن با دیگر آدم ها مشکل داشتم و همیشه بعد از مدتی از مردم دوری می کردم به دلیل اینکه از بعضی اخلاقشان خوشم نمی آمد.

چندی است کتابی به نام نیمه ی تاریک وجود می خوانم و متوجه شده ام که بیشتر اوقات سایه ی خودم را به افراد فرافکنی می کردم و هم چنین فهمیده ام که از سایه ام فراری بوده ام.

تمرین های این کتاب به من کمک کرد که هر آنچه در خودم بد می دانستم یا دوست نداشتم را بپذیرم و در آغوش بگیرم.

امروز یک فایل صوتی نیز از دکتر مهدوی گوش کردم فهمیدم در گذشته قضاوت هایم خیلی سطحی و یک طرفانه در مورد آدم ها بوده است و این خود باعث شده است که آن ها را دوست نداشته باشم.

این فایل صوتی حاوی داستان فیل که در مثنوی معنوی مولانا نوشته شده است بود و ایشان از منظری دیگر این داستان را تفسیر کرده بودند که به نظرم برای همه ی ما قابل تأمل است.

خوشحالم که وقتی به گذشته ام نگاه می کنم می بینم نسبت به پارسال یا چهار سال پیش تغییرات مثبت کرده ام و این را مدیون خدا و دیگر اساتید و دوستانم هستم.

نگاه در سکوت

کتاب نگاه در سکوت مجموعه ای از سخنرانی های کریشنا مورتی در کشور سوئیس می باشد در این سلسله نشست ها نویسنده رهنمودهایی در سیر به آگاهی برای انسان را بیان می کند.

کتاب های زیادی از این نویسنده در بازار هست اما این کتاب تمام آموزه های ایشان را در یک بسته به خواننده معرفی می کند.

تجربه شخصی:

نمی دانم چند ماه پیش بود که این کتاب را شروع کردم اما به نظرم آمد بهتر است کتاب را بخش بخش بخوانم و هر بخشش را پیاده کنم بعد به سراغ ادامه اش بروم و خوب فکر می کنم جواب خوبی از این شیوه گرفتم.

من مراقبه روزانه را هم در بین خواندن این کتاب شروع کردم که باعث شد از حالتی که سریع واکنش نشان می دادم خارج شوم و به واکنش هایم آگاه شوم پیشنهاد می کنم حتما در حین خواندن این کتاب مدیتیشن روزانه انجام گردد.

خوبی این کتاب این است که هر موضوع را خیلی به تفصیل توضیح می دهد و موضوع برای خواننده باز می شود کتاب های عرفانی دیگر فقط اشاره ای به موضوعات می کنند و خواننده با تجربه پی به عمق مطلب می برد.

به نظرم خواندن این کتاب یک سری پیش نیازها لازم دارد مثل تزکیه نفس، باز بودن ذهن، بلوغ عاطفی و احساسی، بلوغ عقلی و … وگرنه خواننده با اجرای آموزه ها به جای خاصی نمی تواند برسد.

بیشتر بخوانیم:

کتاب نگاه در سکوت – یک پزشک

جادوی بخشش

کتاب جادوی بخشش، راهی به سوی سعادت درون، کتابی ساده و روان همراه با نقل تجربیات دیگران در مورد بخشش است.

در این کتاب به خواننده یاد آوری می شود که بخشش چه فواید خوشایندی برای فرد دارد و چگونه باعث رهایی و آزادی فرد از اسارت نفس و خاطرات گذشته می شود.

به نظر من برای تک تک ما خواندن این کتاب واجب است زیرا ما بخشش را یاد نگرفته ایم در سیستمی بوده ایم که تلافی جویی را به ما آموزش داده اند همه می خواهیم هم دیگر را اصلاح کنیم اما از خود غافلیم.

چند پیش دوستی به من گفت ما یا خودمان را مسئول رفتار دیگران می دانیم یا دیگران را مسئول رفتار خودمان می دانیم. اگر فرد فرد ما مسئولیت این کسی که امروز هستیم بپذیریم و تلاش کنیم خودمان را ارتقا بدهیم وضعمان خیلی تغییر می کند.

به جای نفرت ورزی و نفرت پراکنی بهتر است بخشودن را تمرین کنیم من به شخصه همیشه چشم پوشی کرده ام اما از بعضی از افراد زخمی بر دل دارم که نمی گذارد تمام و کمال بخششم ضمن اینکه خودم را نیز نمی توانم تمام و کمال بخششم.

همراه این کتاب من سعی کردم دیگران و خودم را بخششم و دلخوری های قدیمی را کنار بگذارم و فراموش کنم مقداری نوشتم که باعث شد سبک شوم اما هنوز رها نشده ام امیدوارم روزی به این درجه برسم.

امیدوارم تک تکمان روزی دست از کینه ورزی و تلافی جویی برداریم و همین طور در رأس کلان اجتماعی جامعه مان نیز این اتفاق بیفتد.

بیشتر بخوانیم:

جادوی بخشش

پنجره ای به دنیایی زیباتر