چند اشتباه

در دوره ای از زندگی ام می خواستم تا جوان هستم و نیروی جوانی دارم خودم را به درجات بالای کاری برسانم متاسفانه با خودم مانند یک ماشین رفتار می کردم. صبح بیدار باش و سر کار، سر کارم فقط کار، عصر برگشت به خانه و خسته و کوفته و یه دوری زدن دور خودم و بعد خواب این بود برنامه ی زندگی ام.

اما کم کم دچار احساسات بدی شدم حس می کردم به بخشی از خودم نمی پردازم و این بخش مدام به سرم نق می زد اما من گوش نکردم تا که بیمار شدم سردردهای سختی می شدم الان که فکر می کنم می بینم داشتم خودم را نابود می کردم این یک دفاع از طرف ناخودآگاهم بوده است چون هر چه به پزشک های مختلف هم مراجعه می کردم فایده ی چندانی نداشت و علتش پیدا نمی شد.

ولی کماکان من سر لج افتاده بودم تا که کار خودم را پیش ببرم اما نمی شد ضمن اینکه مسئولیت زیادی داشتم، دیگر رسیدم به جایی که از هر چه مسئولیت هم بیزار شدم و واقعا تصمیم گرفتم همه چی را کنار بگذارم کمی با خودم باشم برای خودم باشم کارهایی که دوست داشتم انجام دهم هر کاری که نتوانسته بودم را انجام دهم و یک سال اخیر تمام آن ها را انجام دادم و حال احساس بهتری دارم.

این ها را گفتم برای اینکه بگویم افراط و تفریط و عدم نگه داشتن تعادل در زندگی باعث شکست است، ما همان قدر که به کار نیازمندیم به تفریح و گذاشتن وقت برای خود و دیگران نیز نیازمندیم هر کدام از این اجزا درست نباشد زندگیمان ملال آور و منجر به شکست می شود.

هر کس خودش می داند میزان کارایی اش چقدر است می داند چه چیزهایی برایش تفریح هستند چقدر نیاز به معاشرت با دیگران دارد و در این معاشرت می تواند چقدر به دیگران کمک کند ( این کمک الزاما مادی نیست ) همین کارهای کوچک حس خوبی به انسان می دهد. حس مفید بودن، حس اینکه گره از کار یک نفر باز کردی خیلی شیرین است.

خوب اگر زمان به عقب بازگردد باز هم همین اشتباهات را خواهم کرد بعضی اوقات وقتی کم تجربه ای و شناخت کافی نیز نداری دست به کارهای اشتباه می زنی این طبیعی است مهم این است که دوباره مرتکب چنین اشتباهاتی نشوی و بدانی که سختگیری و کمالگرایی موجب به وجود آمدن مشکلات می شود اگر ندانی که کی و چقدر باید ازشان استفاده کنی.

امروز به خودم که نگاه می کنم می بینم عجله و تندروی ام باعث شد که از یک شرایط کاری متوسط هم عقب تر بیفتم اما خوب وقتی که فکر می کنم دیگر نمی خواهم در حوزه کامپیوتر کار کنم شاید فقط به کسب تجاربی که به دست آوردم (که دلچسب هم نبودن) دل خوش باشم کامپیوتر را دوست دارم اما کار من نیست نه اینکه نتوانم به خاطر همان است که بسیار منطقی است و اگر به دنبالش بروم بخشی در من شروع به داد و بیداد می کند که تو مرا نادیده گرفتی، باید کاری پیدا کنم دو وجه وجودم بتوانند با هم در آن نمود پیدا کنند.

دقیقا نمی دانم آن وجه دیگر نامش چیست!؟ عشق است؟! هر چه هست منطق تنها نیست. آزمون های روانشناسی وجود دارند که میزان قدرت هر کدام از نیمکره های مغزی را می سنجند ( نمی دانم چقدر علمی هستند ) اما قدرت نیمکره های مغز من تقریبا با هم مساوی است سمت چپ که بخش منطقی است و سمت راست که بخش شهودی است در پایان این تست ها هم گفته می شود که آن هایی که قدرت دو نیمکره شان تقریبا مساوی است دچار تضادهای درونی هستند!