آفریدگار

به همه ی ما گفته شده است که این جهان خالقی دارد، خدایی که باید آن را پرستید تا راه رستگاری را یافت،‌ پروردگاری که حرکت جهان در دستان او و به سوی اوست اما این خدای بی نام و نشان که دقیقا معلوم نیست کجاست چگونه است؟ کلا چگونه همه این کارها را می کند؟

چرا خدایی وجود دارد؟

آیا خدایی وجود دارد؟ چطور بفهمیم وجود دارد؟ چطور چنین قدرتی را درک کنیم؟ چرا من فکر می کنم خدایی وجود دارد؟ چرا خدایی وجود دارد؟ اگر خدا نبود چه می شد؟ این ها سوالات مهمی است که ممکن است هر انسانی را غرق خود کند.

من یه چیز را می دانم، اگر بخواهی منطقا خدا را اثبات کنی یا به سوالات بالا جواب بدهی ممکن است جواب قانع کننده ای نیابی، پس لازم است از روش دیگری استفاده کنیم، آن هم امتحان کردن آنچه هست که آن هایی که ادعای خدا شناسی دارند و معرفی کردند، است. گاهی شده است در شرایطی گیر افتاده باشیم که راه پس و پیش نداشته باشیم آنگاه ما ناخودآگاه به کسی پناه می بریم که خودمان هم نمی دانیم چیست اما می خواهیم ما را رها کند و خیلی از مواقع این تجربه را داشتیم که یک مرتبه دری به رویمان باز شده است و نجات پیدا کردیم. از نظر من این یک تجربه کردن نیروی برتر است و یک بار تجربه کافی است که نشان دهد می تواند چنین نیرویی وجود داشته باشد. یا مثلا اتفاقی ناگوار برایمان می افتد که امیدی برای نجات نداریم، بیماری غیر قابل علاج یا تصادفی هولناک، اما به طور غیر علمی بهبود پیدا می کنیم یا مثال های دیگر. در زندگی همه ی ما چنین حوادثی رخ داده است این نشانه ایست از اینکه خدایی می تواند وجود داشته باشد.

اگر خدایی نباشد، زندگی کردن معنای چندانی ندارد، اینکه زمانی به دنیا بیایی، فرآیندی طی کنی و به درجه ای از رشد و بلوغ برسی و بعد بمیری و نابود شوی بی معنی است، حیوان و گیاه هم زنده اند باکتری هم زنده است اما همه ی این موجودات تقریبا هر آنچه از ابتدا بوده اند تا انتها هم همان هستند و نیازی به بلوغ ندارد و نسلشان هم کاملا طبیعی حفظ می شود، پس برای انسان که با تمام موجودات زنده ی زمین متفاوت است و اتفاقات گوناگونی در زندگی اش رخ می دهد شأن متفاوتی وجود دارد. انسان می تواند خودش را بشناسد، نسبت به خود و محیط پیرامونش آگاه است، این خودآگاهی به چه کار می آید؟ خودآگاهی برای چیست؟ چرا فقط انسان دارای آن است؟ شأن انسان این است که می تواند متجلی کننده پروردگار خود باشد.

چرا خدا نیاز به تجلی دارد؟

به ما گفته شده خدا بی نیاز است، پس چطور می شود نیاز به تجلی پیدا می کند؟ خداوند محتاج به تجلی نیست بلکه به اقتضای ذاتش که می خواهد خود را ببیند و به خود محبت دارد، کاری می کند که تصویری از خود پرورش دهد. این تصویرها متفاوتند و هر کدام بر اساس ذاتشان مقداری از خداوند را متجلی می کنند. اینجا نمی شود تمام این موضوع را شکافت.

پروردگاری که حاضر است اما دیده نمی شود!

در کتاب های دینی گفته اند هر موقع اراده کنی می توانی به او تکیه کنی، به او متصل شوی، او ما را می بیند و می شنود، او ما را پرورش می دهد پس اگر هست چرا نیست؟! گاهی اتفاقاتی در دنیا رخ می دهد که انسان به وجود کسی که گرداننده ی جهان است، کسی که عدل است و قادر است شک می کند. اما تعریف عدل چیست؟ اینکه عده ای فدای عده ای دیگر می شوند یا مورد ظلم قرار می گیرند چه منطقی دارد؟

دنیا مثل زنجیر تو در توست و رخدادهای سلسله وار باعث حرکت آن به سوی مقصدی است، این مقصد را کسی نمی داند و محاسباتش را هم فقط خدا می داند. تشخیص بعضی چیزها برای انسان غیر ممکن است.

خدا چطور موجودی است؟

خدا را می توان به وسیله ی تجلی هایش شناخت و همین طور به وسیله ی نوشته هایی که برای اوست. هر چه به او نزدیک تر شوی دریافت بیشتری خواهی داشت اما ابتدا لازم است خودت را بشناسی تا شاید به مرحله ای برسی که اجازه شناخت او را بیابی. چرا این قدر پیچیدگی لازم بوده است؟ این را زنان خوب درک می کنند وقتی احساس ارزشمندی داشته باشی نمی گذاری و نمی خواهی با هر کسی از راه رسید همنشین شوی وقتی برای یک زن این طور برنامه ریزی شده است خوب برای خودش برنامه ی بسیار پیچیده تر است و رد شدن از مراحلی که به همنشینی او  برسی هم سخت و هم پیچیده است. ما با گوهری نایاب سر و کار داریم که فقط کسی که گوهرشناس باشد می تواند به آن دست پیدا کند.

خدا را دوست می دارم

تجارب زیادی دارم که به من نشان داده است خدایی هست، بر من حجت تمام شده است، شکی ندارم، باورش دارم و دوستش دارم چون تنها رفیقم است. دور و نزدیکی دارد اما دوست داشتنی است. اخلاق های خاص دارد اما همه اش ستودنی است. هوشش باور نکردنی است. کارهای عجیب می کند اما همه یشان دلنشینند.

Print Friendly, PDF & Email

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *