غزل ۲۶۸: گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس                 زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد                   از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند            ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین                  کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان                      گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم            دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست             که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست         طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

معنی ابیات:

۱. زیبارویی و آزاده خویی از این دنیا برای ما کافیست.

۲. همان بهتر من از هم صحبتی ریاکاران دور باشم و گران سنگینان و قیمتی های جای رطل ( ظرف شراب بزرگ ) برای من کافیست.

۳. کاخ های بهشت را به پاداش اعمال واجبات و مستحبات می بخشند ما که رندیم و گدای کوی دوست خلوتگاه مغان براینمان کافیست.

۴. بر لب جوی بشین و سرعت گذر عمر را ببین که نشانه ایست از سرعت گردش روزگار.

۵. اگر بنشینی و حساب سود و زیان جهان را بکنی انچه نقد می دهند به آزارش نمی ارزد اگر دنیا و سود و زیانش هنوز شما را فریب می دهد اما مرا بس است.

۶. معشوق ازلی و ابدی و خوشبختی هم صحبتی با او با ماست نیازی به زیاده خواهی نیست.

۷. به خاطر خدا هم که شده ای معشوقم مرا به بهشت نفرست که درگاه تو برای ما کافیست و چه فرقی می کند در کجای عالم باشم.

۸. حافظ گله کردن از قسمتی که برایت مقدر شده بی انصافیست طبع لطیف و عاشق پیشه و غزل های روان و لطیف ما را کافی است.

برداشت آزاد:

در این غزل باز هم خواجه از ریاکاری می گوید و از دور کردن خود از آنان و از مناعت طبعش که دنیا را ترک گفته است و فقط درخواست یک همدم را دارد که در انتها هم از این گله اش منصرف می گردد و به همان طبعش راضی می شود.

در اینجا خواجه از هم صحبتی اش با پروردگار می گوید و آن را کافی می داند که نشان از تنهایی اوست.

از طرفی از گذشت روزگار می گوید و اینکه شاید وقت زیادی نداشته باشد تا به درجات بالاتری در کسب معرفت و حقیقت نائل آید.

منابع:

درس حافظ نقد و شرح غزل های حافظ، دکتر محمد استعلامی

غزل شماره ۲۵۶ | مجموعه اشعار و آثار دکتر عبدالحسین جلالیان

گنجور ; حافظ ; غزلیات ; غزل شمارهٔ ۲۶۸

عشق

 

خیلی از ما عشق را تجربه کردیم، خیلی ها هم نه. منظورم فقط عشق بین دو انسان از دو جنس مخالف نیست، این فقط نوعی عشق است. می شود عاشق خانواده، شغل، پول، علم یا هنر یا هر چیز دیگر شد.

عشق یک خاصیت دارد و آن این است که کم کم تمام توجه و فکر عاشق معطوف به معشوقش می شود و تمام زندگی اش را تحت شعاع قرار می دهد. اگر می خواهید بدانید عاشق چی یا کی هستید ببینید این تعریف برای شما روی چه چیزی یا چه کسی صدق می کند.

معنای زندگی و عشق

به نظرم معنای زندگی هر کس بسته به این است که عاشق چیست. اگر هنوز نمی دانید عاشق چی یا کی هستید زندگیتان هم بی معنی است. بی هدف است و خوب چه انتظاری از سرانجامش داریم.

ما در زندگی مدام به دنبال آینده می دویم. اما این آینده را خودمان خواسته ایم یا طراحی دیگران است؟ ما گاهی برای عشق های دیگران زندگی می کنیم و ملول و ناراضی از زندگی خود می شویم.

عشق رمانتیک

تجربه عشق رمانتیک، تجربه ی عجیب و جالبی است که نصیب همه نمی شود، اما ما گاهی قدرش را نمی دانیم. آن هایی که اهل فن هستند و یا به وصال رسیدند، می گویند هر روز باید به این عشق رسیدگی کرد و دوباره آبش داد وگرنه عادی می شود و آن شورش را از دست می دهد. البته بنده که نخوردم نان گندم اما دیده ام دست مردم، فقط تجربه ی یک جرقه را دارم که ادامه اش ندادم.

انتخاب معشوق

به قول شاعرمان مولانای عزیز:

هیچ عاشق خود نباشد وصل‌جو         که نه معشوقش بود جویای او

انتخاب با معشوق است که چه کسی را انتخاب کند و از عاشق بخواهد چه کند که عشقش را ثابت کند و این در همه نوع عشق مصداق دارد.

عاشق دنیا شدن

از منظری عاشق دنیا بودن و وابستگی به آن داشتن اشتباه است اما در آخرین مرحله ی عرفان باید عاشق دنیا شد با تمام گل ها و خارهایش. به قول سعدی جان:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

افراد کمی در طول تاریخ توانسته اند به این مرحله برسند، آیا آرزوی دوریست؟! اگر هر کدام از ما به چنین درجه ای برسیم دنیا گلستان خواهد شد یا لااقل قصد رسیدن به چنین مقصودی باعث تغییرات بزرگی در هر کدام از ما می شود. آیا درست نیست؟

 

 

غزل ۳۵۲: روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم

روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم                              در لباس فقر کار اهل دولت می‌کنم

تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام                           در کمینم و انتظار وقت فرصت می‌کنم

واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن                              در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم

با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست                          و از رفیقان ره استمداد همت می‌کنم

خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این                               لطف‌ها کردی بتا تخفیف زحمت می‌کنم

زلف دلبر دام راه و غمزه‌اش تیر بلاست                               یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می‌کنم

دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش                                 زین دلیری‌ها که من در کنج خلوت می‌کنم

حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی                            بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم

معانی ابیات:

۱. مدتی است که در میکده عشق در مقام فقر در کار دولت عرفان و رندی ام. ( یا مدتی است که در شرابخانه فقیر و شاگرد خوشبختان هستم. )

۲. تا اینکه فرصتی پیدا شود و معشوقی خوش رفتار ( تذرو: قرقاول کنایه از معشوق ) به دست بیاورم.

۳. واعظ ما از حقیقت بویی نبرده است، غیبت نمی کنم در حضورش هم می گویم.

۴. همراه باد صبا با ملایمت به سوی کوی دوست می روم و از دوستان راه عشق تمنای دعا و مدد دارم.

۵. ای معشوق زمینی من بیشتر از این مزاحمت نمی شوم لطف زیادی کردی و تو طاقت زحمت مرا نداری.

۶. زلف معشوق و غمزه اش دام هاییست که برای بستن راه طریقت است به یاد داشته باش ای دلم که چقدر نصیحتت کردم.

۷ و ۸. به دید بدبینی ای مردم کریم و عیب پوش به جسارت ها و کارهای غیر شرعی من نداشته باشید که من در جایی حافظ قرآنم و در جای دیگر شراب خواری می کنم و ببینید که این فریبکاری را از روی رندی با مردم انجام می دهم.

برداشت آزاد:

به نظر می آید خواجه برای مدتی به خاطر اینکه تزویر و ریاکاری را در نظر علمای دین نشان دهد دست به رفتارهای متضاد می زده است تا مردم را هوشیار کند.

نیت دیگری که می تواند داشته باشد این است که سرزنش مردم باعث می شده است نفس ایشان خوار شده و این خواری موجب از بین رفتن صفاتی مثل کبر و غرور در ایشان می گشته است.

از طرفی از معشوق زمینی خود ( بت ) دست می کشد و به مرحله ای رسیده است که تمام توجه اش به سمت معشوق ازلی و ابدی است و خود را نصیحت نیز می کند که دیگر در دام دنیا گرفتار نشود.

متاسفانه امروزه هر کس به اندازه ای ریا کاری و دورویی دارد که جزو فرهنگ ایرانی است ما برای رسیدن به اهداف خود، حاضریم خود را به گونه ای دیگر نشان دهیم دین دار و غیر دین دار نیز فرق زیادی نمی کند زیرا فکر می کنیم این چیزی است که برای ادامه ی زندگی در این جامعه به آن نیاز داریم. این که چطور می شود این فرهنگ اشتباه را در جامعه عوض کرد را هنوز نمی دانم و مشاهده می کنید که قرن هاست این فرهنگ در بین ما وجود دارد. البته در همه جای دنیا این نقاب زدن به چهره مرسوم است فقط شدت و ضعف دارد.

منابع:

درس حافظ نقد و شرح غزل های حافظ، دکتر محمد استعلامی

غزل شماره ۳۳۸ | مجموعه اشعار و آثار دکتر عبدالحسین جلالیان

گنجور ; حافظ ; غزلیات ; غزل شمارهٔ ۳۵۲

کمیاب شدن دارو

امروز روی یک گروه مجازی دوستان از نایاب شدن برخی دارو ها و قیمت های بالای ارائه شده توسط داروخانه ها، صحبت می کردند، من هم یک جستجو روی اینترنت انجام دادم و چند تا سامانه پیدا کردم.

متاسفانه برای بعضی از افراد نیود دارو حکم مرگ و زندگی را دارد و متاسفانه مسئولین هم کماکان به تندروی های خود ادامه می دهند با جان مردم بازی می کنند. سؤالی که پیش می آید این است که اگر یکی از افراد خانواده یا خود مسئولین دچار چنین مشکلی شوند چگونه و چه طریق به دارو دست پیدا می کنند؟

امیدوارم آقایان مسئول ما و آقایان مسئول آمریکا از خر شیطان پیاده شوند وگرنه هر دو با سر به زمین کوبیده می شوند.

غزل ۸۰ : عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت                   که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش                    هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست              همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها                         مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل                            تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس                      پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی                      یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

معنی ابیات:

۱. زاهد پاک نهاد از رندان عیب جویی نکن که گناه دیگران را به پای تو نخواهند نوشت.

۲. اگر من خوب یا بد هستم تو به فکر خودت باش که هر کسی هر چه بکارد همان را درو خواهد کرد.

۳. همه کس در همه جا در پی معشوق ازلی و ابدی هستند چه مسجد، چه صومعه، چه خانقاه و …

۴. من سر تسلیم بر خشت در میکده آورده ام و اگر مدعیان این کار را فهم نمی کنند بگو سرشان را به سنگ بزنند.

۵. از سابقه لطف ازلی خداوند مرا نا امید نکن که تو نمی دانی در درگاه خداوند چه کسی خوب است و چه کسی بد.

۶. تنها من نیستم که راه تقوا را کنار گذاشتم حضرت آدم (ع) نیز بهشت را از دست داد و گناه کرد.

۷. ای حافظ حتی اگر روزی که روز مرگ توست جامی می بنوشی بدان که بعد از مرگت تو را یکسره به بهشت خواهند برد.

برداشت آزاد:

این غزل، یک غزل عارفانه و رندانه است که خواجه به صورت طنز آمیزی با کنایه به زاهدان و مذهبیون که از او عیب جویی می کردند پیام می دهد که عیب دیگران را فاش کردن خود کاری بر خلاف پرهیزگاری است. هر کس آن چه که می کارد در آن دنیا و این دنیا برداشت می کند. خوبی، عشق، بدی، نفرت و ….

از طرفی به این نکته اشاره می کند که در مذهب عشق، در هر مکانی که باشی و هر کاری که انجام دهی، در حال عبادتی و تمام انسان های خداجو به گونه ای به دنبال خداوند می گردند هر کس در هر مکانی که فکر می کند می تواند به او نزدیک شود.

ناامید کردن بندگان خدا نیز کاری نا صواب است و نیز قضاوت کردن بندگان خدا یا خود را در تقوا و ایمان بالاتر دانستن از دیگری.

این هم مشخص است که همه یمان در طول زندگی گناهان بزرگ و کوچکی انجام داده ایم و خرده گرفتن از دیگران و بی گناه جلوه دادن خود نشانه ی ریا کاری است.

عارف پس از طی مراحلی و رسیدن به درجاتی بعد از مرگ به برزخ نخواهد رفت و مستقیما به بهشت برده خواهد شد و روزی که به این درجه برسد خودش به این امر آگاه خواهد شد اما دیگران متوجه این موضوع نخواهند شد.

در پایان می توان نتیجه گرفت که زندگی هر کس تا زمانی که به دیگری آسیب نمی رساند به خود او ربط دارد و دخالت کردن در زندگی دیگران یا سرک کشیدن در کار دیگران و یا غیبت کردن پشت سر دیگران نشانه ی اشتباه در پندار فرد است.

منابع :

درس حافظ نقد و شرح غزل های حافظ، دکتر محمد استعلامی

گنجور ; حافظ ; غزلیات ; غزل شمارهٔ ۸۰

غزل شماره ۷۷ | مجموعه اشعار و آثار دکتر عبدالحسین جلالیان

غزل ۰۸۰- عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت – مستانه

غزل ۱۴۴ : به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد

به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد                           که خاک میکده کحل بصر توانی کرد

مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر                    بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد

گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید                                 که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد

گدایی در میخانه طرفه اکسیریست                            گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد

به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی                           که سودها کنی ار این سفر توانی کرد

تو کز سرای طبیعت نمی‌روی بیرون                           کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد

جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی                               غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد

بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور                          به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد

ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی                    طمع مدار که کار دگر توانی کرد

دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی                                چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد

گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ                       به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد

معنی ابیات:

۱. آنگاه می توانی به اسرار عارفان نظر کنی که خاک پای عارفان ربانی را سرمه چشم کنی. ( شاگردی عارفان را بکنی. )

۲. در این دنیا و در راه طریقت بدون عشق مباش که با این عشق می توانی غم ها را از دل بیرون کنی.

۳. آن گاه به مرادت (رسیدن به معشوق و حقیقت ) خواهی رسید که مانند نسیم سحر مدام در خدمتش باشی.

۴. شاگردی و گدایی کوی میکده ی عشق اکسیریست که می توانی خاک را با آن زر کنی. ( خاک خودت را به زر گرانبها مبدل گردانی. )

۵. قدمی به سوی مرحله ی عشق بردار که سودهای زیادی در این سفر خواهی کرد.

۶. تو که از طبیعت نفسانی و غرایز نمی توانی جدا شوی که چطور می خواهی از راه طریقت گذر کنی؟

۷. جمال معشوق ازلی و ابدی نقاب و حجاب ندارد اگر تو غبار راه و تنت را پاک کنی می توانی به آن نظر کنی.

۸. تحصیل حضور و تجلی معشوق و منظم کردن امورات با الهام از اهل نظر ممکن است.

۹. ولی تا زمانی که دل در گرو معشوق زمینی داری بدان که نمی توانی کاری از پیش ببری.

۱۰. ای دل اگر از نور هدایت آگاه شوی چون شمع ترک سر کرده و به روشنی می رسی.

۱۱. این پندهای با ارزش حافظ را اگر بشنوی به شاهراه حقیقت می توانی برسی.

برداشت آزاد:

در این غزل خواجه چند پند را برای گذشتن از مرحله ی طریقت به ما می دهد، یکی شاگردی عارفان ربانی ( همچو خود )، دیگری دست کشیدن از نفس و غرایز نفسانی برای رسیدن به حقیقت و آخری عشق ورزیدن.

برای پیمودن هر راهی نیاز به راهنمایی وجود دارد، در مورد طی طریق سالک نیز این امر صادق است البته راهنما می تواند کتاب نیز باشد که کار را کمی دشوارتر می کند اما غیر قابل انجام نیست کتاب های حکما و عرفای بزرگ ما هر کدام به گونه ای درس حکمت و معرفت را مطرح کرده اند و هر کدام نظرات ارزشمند و قابل تأملی دارند.

نفس انسان همیشه او را به سمت امورات زود گذر و آنی می کشاند و از صبر و حوصله بیزار است کما اینکه برای رسیدن به اهداف ارزشمند نیاز به صبر و ممارست و تلاش فراوان است. ضمن اینکه نفس دچار یک سری عادات و خصایص فرومایه هم هست که با تلاش و تمرین می توان آن ها را کنار گذاشت. نفس یک سری تعلقات نیز دارد مانند پول، شهرت و آبرو، قدرت، خانواده و … که برای رسیدن به حقیقت باید از همه ی این ها هم دل کند. غرایز انسان نیز او را سرگرم دنیا می کنند فکر اینکه چه بخوریم یا چگونه با دیگری ارتباط داشته باشیم می تواند از حد متعارف گذشته و زندگی انسان را مختل کند ضمن اینکه در مرحله ی طریقت این اعمال به کمترین حد خود می رسد.

عشق ورزیدن به خلق خدا را آخرین مرحله ایمان نیز می دانند، اینکه چگونه در برابر انسان ها با محبت و شفقت رفتار کنی تا به مرحله ای از تکامل برسی برای من هنوز جای سؤال است!؟ این محبت خالصانه و بدون در نظر گرفتن هدف که همان رسیدن به معشوق ازلی و ابدی است باید صورت گیرد و این کار را مشکل می کند.

گاهی اتفاقاتی می افتد که حال خوب و رفتاری را که در پیش گرفته بودی را همه را مختل می کند و بعد در خود فرو می روی که چون ناگهان از اوج سقوط می کنی و دوباره باید راهی که پیموده بودی را طی کنی شاید این بار دیگر آن اشتباهات نکنی.

خشم نقطه مقابل عشق ورزیدن است. وقتی عملی را می بینی که به خشم وا می داردت اولین کار کظم عصبانیت است برای هضم کردن عصبانیت هم اگر بدانی که تمامی اتفاقات به دست خداوند رقم می خورد و تمامی این اتفاقات برای امتحان توست و در نهایت هم هیچ اتفاق ناگواری نخواهد افتاد زیرا ایمان داری که او مراقب توست عصبانیتت آرام می گیرد.

منابع:

درس حافظ نقد و شرح غزل های حافظ، دکتر محمد استعلامی

گنجور ; حافظ ; غزلیات ; غزل شمارهٔ ۱۴۴

غزل شماره ۱۳۸ | مجموعه اشعار و آثار دکتر عبدالحسین جلالیان

زمین زنده

آیا می دانید زمین هم نوعی موجود زنده است؟ منظورم این نیست که جاندار است اما برای خودش نوعی زندگی دارد.

زلزله ها نشاندهنده ی زنده بودن زمین هستند، آتشفشان ها باعث می شوند مواد غنی به پوسته بیایند. سطح زمین مدام در حال جدید شدن است و همان طور که می دانیم زمین هسته ای از جنس آهن و نیکل دارد که باعث ایجاد میدان مغناطیسی در اطراف کره زمین می شود این میدان مغناطیسی از زمین حفاظت می کند.

زندگی کردن روی کره زمین خطرات زیادی دارد بشر توانسته بر بسیاری از این خطرات غالب شود اما هنوز هستند نیروها و بلایای طبیعی که ما نمی توانیم پیش بینی یا کنترلشان کنیم.

اما آنچه ما بلا می دانیم برای ادامه زندگی زمین لازم هست و عده ای در این اتفاقات قربانی می شوند در این مورد دیگر نمی توانم نظر بدهم. همان کس که جان و زندگی می بخشد هر موقع که بخواهد آن را به اتمام می رساند.

بیشتر بخوانیم:

ساختار زمین

میدان مغناطیسی زمین

فرضیه گایا

مدیریت احساس

در وجود تمام ما عواطف و هیجانات و احساسات وجود دارد، اما اغلب ما احساس خود را نمی شناسیم یا ممکن است برخورد درستی با آن نکنیم.

یکی از مشکلات بزرگ ما ترس از ابراز احساساتمان است، می ترسیم ابراز احساسات ما، واکنشی را در بر داشته باشد که پسندمان نباشد و ما نتوانیم از پس موقعیت بر بیاییم عموما احساساتمان را حبس می کنیم یا سرکوبشان می کنیم که هر دو باعث بروز بیماری های جسمی یا روانی می شوند.

اگر توجه کرده باشید گاهی ممکن است یک اتفاق ما را به یاد خاطره ای ناگوار بیندازد به باعث برانگیخته شدن احساسی شود اگر این خاطره را برای خود حل و فصل نکنیم همیشه مانند یک زخم مداوا نشده همراه ماست و باعث به وجود آمدن مشکلات دیگر می شود.

چیزی که می دانم این است که احساسات سرکوب شده مثل سد عمل می کنند جلوی حرکت انسان را می گیرند روش درست بروز احساسات را به ما آموزش ندادند، همچنین اغلبمان فضای ایمن برای بروز احساساتمان نداشتیم، این شده که کیسه ای از احساسات را با خود حمل می کنیم، پر از زخم های قدیمی هستیم و به فکر خودمان هم نیستیم تا اتفاق ناگواری بیفتد.

درضمن این احساسات باعث می شود واکنش های اشتباه بدهیم و افکار غیر واقعی پیدا کنیم که هر دو می تواند پیامدهای بدی داشته باشند.

روش هایی که پیدا کردم

مدتی به دنبال کتاب در مورد مدیریت احساس و هوش هیجانی بودم اما کتاب کاربردی پیدا نکردم بیشتر کتب تخصصی روانشناسی بودند که از لحاظ تئوریک به موضوع نگاه می کردند فقط کتابی را پیدا کردم که چندان مورد تایید روانشناسان نبود اما من از آن نتیجه گرفتم هر چند هنوز مشکلاتی دارم نام این کتاب شفای کودک درون است البته با تکنیک رهایی ذهن EFT هم کار می کنم نتایج این یکی هم قابل قبول است.

نوشتن هم روش بسیار خوبی است وقتی در مورد خود می نویسی و بعد مرورش می کنی، چیزهای جدیدی در مورد خودت پیدا می کنی، صمن این که نوشتن خود نیز یک روش ابراز احساسات است به جای اینکه مستقیم احساساتت را بیان کنی می توانی آن ها را بنویسی و لازم هم نیست کس دیگری نوشته ها را ببیند اما باعث می شود که هیجاناتت تخلیه شوند.

یک روش دیگر تجسم کردن است می توان به جای ابراز احساسات در شرایط واقعی در خیال یا به یک شئ احساسات خود را ابراز کنی کمی ممکن است دیوانگی به نظر بیاید اما موثر است.

بیشتر بخوانیم:

مدیریت احساسات

مدیریت احساس چیست؟

 

 

غزل ۲۶۵ : برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز                         بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز

روز اول رفت دینم در سر زلفین تو                    تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز

ساقیا یک جرعه‌ای زان آب آتشگون که من            در میان پختگان عشق او خامم هنوز

از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن              می‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز

پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب                     می‌رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو         اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز

در ازل داده‌ست ما را ساقی لعل لبت                جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان             جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز

در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش                     آب حیوان می‌رود هر دم ز اقلامم هنوز

معنی ابیات:

۱- هنوز به آرزوی وصال تو ( معشوق ازلی ) نرسیده ام و به امید وصالت کماکان می می نوشم.

۲- دینم را به خاطر رسیدن به تو دادم تا ببینیم سرانجام، این عشق چه فرجامی برایم خواهد داشت.

۳- ساقیا یک جرعه ی دیگر از می عشق به من بده که من در میان پختگان عشق او هنوز خام و کم تجربه ام.

۴- شبی خطا کردم زلف تو را با مشک آهوی ختن یکی خواندم از آن زمان تیغ برداشته ای و هر لحظه بر تنم زخم می زنی.

۵- آفتاب وقتی که پرتوی تو را در خلوت من دید مانند سایه از من گریزان شد.

۶- روزی به صورت اتفاقی نام من بر لب معشوق رفته است ( طنز ) از آن هنگام نامم برای اهل دل بوی معشوق را می دهد.

۷- روز ازل ساقی جرعه ای از وصالت به ما داد که من هنوز مدهوش آن بوسه ام.

۸- ای آنکه گفتی جانت را بده تا به وصال برسی و جانت آرام گیرد جان به غم های جانان سپردم اما هنوز به وصال و آرامش نرسیده ام.

۹- حافظ داستان آرزومندی وصال حق را نوشت و هر لحظه از نوشته هایش آب حیوان جاری است.

برداشت آزاد:

این غزل عارفانه ی حافظ، از آرزوی او برای وصال حق سخن می گوید. حافظ که رند است با حالت طنزآمیزی از اینکه آرزو دارد اما خود را نیز در جایگاهی نمی بیند که به چنین مرتبه ای در ایمان برسد تا به وصال حق دست یابد سخن می گوید. او خود را خام می داند و می داند هنوز راه پر فراز و نشیبی را باید طی کند تا به آرزویش برسد.

در راه رسیدن به معشوق جان و مال و همه چیزت را باید بدهی تا از خود و منیتت فارغ گشته و سرا پا ذوب شوی. موانعی در سر راه قرار دارند که یکی پس از دیگری به شیوه ای که حق می پسندد باید کنار زده شوند و در این میان به شناختی بیشتر از خود می رسی و باعث می شوند خود را بسازی آنگونه که معشوق می پسندد تا آماده ی وصال گردی.

منابع:

درس حافظ نقد و شرح غزل های حافظ، دکتر محمد استعلامی

غزل شماره ۲۵۳ | مجموعه اشعار و آثار دکتر عبدالحسین جلالیان

گنجور ; حافظ ; غزلیات ; غزل شمارهٔ ۲۶۵