رعایت قوانین

امروز در حال گذر از درون پارکی بودم که میانبری بود میان دو خیابان که دیدم پلیس سوار بر موتور سیکلت در حال عبور از مکان عبور پیاده هاست خوب تا به حال این منظره را زیاد دیدم البته شما هم حتما دیده اید.

در مشهد پلیس ماشین هایش را در پیاده رو می گذاشت الان کمتر شده است اما وقتی پلیس که خود مجری قانون است از قانون تبعیت نمی کند چه انتظاری از شهروندان است؟!

در ایران در خیلی از حوزه ها خود قانون گذاران و مجریان قانون، قانون را رعایت نمی کنند اما توقع آن می رود که شهروندان مطیع قانون باشد! خودتان حساب کنید که چطور قانون لوس می شود.چیز دیگری نمی گویم.

مردم آمریکا

من خویشاوندان زیادی در خارج از ایران دارم از جمله ایالات متحده آمریکا. آن ها همیشه از مهربانی و رفتارهای خوب آمریکایی تعریف می کنند و البته همین گونه است. مردمی اهل کار و فعالیت هستند که پیشرفت های زیادی را برای بشر به ارمغان آورده اند.

در نوجوانی علاقه ی زیادی به نجوم داشتم خیلی از اوقات در وب سایت های ناسا در حال گذشت و گذار بودم و چقدر برایم لذتبخش بود. کامپیوتر های امروزی را آمریکایی اختراع کردند وسایلی که کار و زندگی بشر را آسان کرده است. از علوم مختلفی که فراگرفتم در حال حاضر مطالب زیادی به یاد ندارم اما همه شان به من دیدگاهی جدید داده است. بخشی از این دیدگاه را مدیون آمریکایی های هستم.

اگر اعتقاد داریم خداوند مالک زمین است و هیچ برگی بی اراده ی او به زمین نمی افتد چطور فکر نمی کنیم که چرا این همه پیشرفت علمی توسط مردمی بوده است که ما با آن ها سر جنگ داریم. دانشمندان بندگان خاص خداوند هستد که برای بشر زندگی بهتر همراه با دانش و آگاهی رقم می زنند.

ابنکه حکومت آمریکا در بقیه کشورها دخالت می کند صحیح است از قدرتش در جهت منافع خود استفاده می کند اما تعداد زیادی از آمریکایی ها از حکومت خود ناراضی اند آمار های انتخابات هایشان نشان دهنده این موضوع است. و البته خودشان هم تصمیم می گیرند چه کسانی بر آن ها حکومت کنند.

به هر حال آتش زدن و بی احترامی که پرچم یک کشور، بی احترامی به مردم آن کشور به حساب می آید مردمی که محترمانه در حال خدمت به بشریت هستند.

بیشتر بخوانیم:

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA_%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA%E2%80%8C%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA_%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%AF%D9%87_%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7_(%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B6)

نوجوانی من

وقتی نوجوان بودم ارتباطم را با محیط از دست دادم دلایل مختلفی داشت یکی اش این بود که کارهای آدم ها برایم خسته کننده، بدون فایده، در بعضی مواقع مضحک بود.

همه ی ما می دانیم که سنت هایی داریم که دیگر کارایی خود را از دست داده اند. من از شرکت کردن در مهمانی لذت نمی بردم به نظرم کار پوچی بود شلوغی اذیتم می کرد.

من همین طور سال ها و سال ها بیشتر در لاک خودم فرو رفتم این قدر که می توانم بگویم ارتباطم را با دنیای آدم ها از دست دادم و دچار اختلال روانی شدم بعد به این نتیجه رسیدم که انسان یک موجود اجتماعی است و نیاز به برقراری ارتباط دارد و سعی کردم با آدم ها ارتباط برقرار کنم هنوزم گاهی به لاکم پناه می برم به آن حیابی که از دنیا برای خودم ساخته بودم آن جا به من امنیت می دهد.

از آن طرف بقیه دچار سو تفاهم شده می شدند و من متوجه نبودم. نمی دانستم که رفتارهای مرا به پای بی احترامی می گذارند اینکه چرا این قدر احترام برایشان مهم است را نمی دانم! ولی می دانم آداب و سنن برای قانونمند کردن روابط اجتماعی است نوعی قانون نانوشته که تغییر دادنش زمان لازم دارد و البته همکاری.

آدم ها

آدم ها به کتاب مانند. کتابهایی با خط خوش یا خط چاپی، بعضی هایشان مصورند بعضی ها هیچ تصویری ندارند، بعضی ها کتاب صوتی اند اصلا آلبوم موسیقی اند و بعضی ها ۵۰ صفحه دارند و بعضی ها ۱۰۰۰ صفحه. بعضی ها هم سفیدند، جلدهای هر کدامشان متفاوت است بعضی جلدها زیبا و جذاب اند بعضی ها معمولی اینکه متنشان چگونه باشد را از جلدش نمی شود به طور یقین فهمید.

من سال ها درگیر خودم و تو بودم کتاب آدم ها را نخواندم ندیدمشان غافل بودم چند سال است سعی می کنم اما هر بار اتفاقی می افتد که نمی شود این بار می خواهم خوب بخوانم.

عشق نماد نشان

شاید عنوان مناسبی نباشد اما خوب خودت بهتر می دانی ما در دنیایی زندگی می کنیم که به وسیله ی حواس پنجگانه قابل ادراک است از این رو انسان مجبور می شود از نماد و تمثیل برای بیان آنچه نادیدنیست استفاده کند.

خودت هم همیشه همین کار را کردی با تمثیل و نماد سعی در ارائه مفاهیم داشته ای اما من هنوز از آن ها سر در نمی آورم ولی باید سر در بیاورم.

سعی می کنم نمادین تو را وصف کنم با اینکه می دانم حق مطلب ادا نمی شود.

ریشه ی عصبانیت

در مورد ریشه ی عصبانیتم خیلی فکر کردم احتمال می دادم سرکوب، تحقیر، سرزنش یا .. باشد اما حال فهمیدم دلیلش دیده نشدن است، بی توجهی

خودم با عصبانیت خودم چگونه بر خورد می کردم؟ بهش بی توجهی می کردم و سعی می کردم تادیبش کنم بگویم این کار بد است.

به عنوان خواهر بزرگ تر در تربیت کوچکتر ها نقش داشته ام و به من گفته اند در مقابل کودک عصبانی یا بهانه گیر بی توجهی کن تا خودش ساکت شود یا به او بگو این رفتارش اصلا خوب نیست. خوب فکر می کنم با خودم نیز چنین رفتار کرده اند و این رفتار درونی شده است به طوری که خودم هم با خودم همین گونه رفتار می کردم.

ابتدا گفتم هر وقت عصبانی شدم خودم را بلغ می کنم و می گویم آرام باش اما بعد فکر کردم که اگر بغل، بغل باشد خودش این کار را می کند پس هیچ نمی گویم.

در کل از این نقش کسی که به همه می گوید این کار را بکن و آن کار را نکن خسته شده ام، از نقش سمیرا آشتی بده خسته شده ام، از نقش بچه ی خوب خسته شده ام البته چند سال است به علت افسردگی از این کارها کمتر کردم اما حال به اشتباه بودنشان پی بردم.