نوجوانی من

وقتی نوجوان بودم ارتباطم را با محیط از دست دادم دلایل مختلفی داشت یکی اش این بود که کارهای آدم ها برایم خسته کننده، بدون فایده، در بعضی مواقع مضحک بود.

همه ی ما می دانیم که سنت هایی داریم که دیگر کارایی خود را از دست داده اند. من از شرکت کردن در مهمانی لذت نمی بردم به نظرم کار پوچی بود شلوغی اذیتم می کرد.

من همین طور سال ها و سال ها بیشتر در لاک خودم فرو رفتم این قدر که می توانم بگویم ارتباطم را با دنیای آدم ها از دست دادم و دچار اختلال روانی شدم بعد به این نتیجه رسیدم که انسان یک موجود اجتماعی است و نیاز به برقراری ارتباط دارد و سعی کردم با آدم ها ارتباط برقرار کنم هنوزم گاهی به لاکم پناه می برم به آن حیابی که از دنیا برای خودم ساخته بودم آن جا به من امنیت می دهد.

از آن طرف بقیه دچار سو تفاهم شده می شدند و من متوجه نبودم. نمی دانستم که رفتارهای مرا به پای بی احترامی می گذارند اینکه چرا این قدر احترام برایشان مهم است را نمی دانم! ولی می دانم آداب و سنن برای قانونمند کردن روابط اجتماعی است نوعی قانون نانوشته که تغییر دادنش زمان لازم دارد و البته همکاری.

Print Friendly, PDF & Email

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *