کلید تویی

من می دانم که عده ای خود را به بی خیالی و بی حسی زده اند، عده ای فقط پیروی می کنند، عده ای دچار برداشت اشتباه هستند و خوب عده ای هم فریبکارند. دلیل دقیق هیچ کدام را نمی دانم.

چگونه باید کلید باشم در صورتیکه که دانش کافی ندارم؟ در صورتیکه یک نفر بیش نیستم؟ در صورتیکه صبر کافی ندارم؟ این امتحان صبر تا کی ادامه دارد؟ و چرا مدام سخت تر می شود؟!

قرار بود چون و چرا نکنم فقط دقیق ببینم بی تعبیر و بی تفسیر، بدون قضاوت، راه حل خودش پیدا می شود البته تو اگر بخواهی خودش پیدا خواهد شد. تنهایم نمی گذاری می دانم. هیچ وقت نگذاشتی.

اعتراف می کنم تو خود کلیدی، خودت عقلی و حکیم و علیمی، خودت عشقی. خودت همه کاره ای و من هیچم هیچ. هیچی که بدور خودم می پیچم. هر کاری می کنم باز همانم که بودم شاید کمی متعادل تر شده باشم.

ما و تو

ما، تو را نمی بینیم بزرگان گفته اند تو مثل خورشیدی، خورشیدی که هیچ غروبی ندارد و همیشه در حال تابش است تو ضد نداری که ضدت باعث شود ما به وجودت به راحتی پی ببریم.

ما تو را برای خودت نمی خواهیم ما تو را می خواهیم چون نیازمندیم و اگر نیازی نداشته باشیم غرق دنیا می مانیم در یک دایره ی کوچک به دور خود می چرخیم بی آنکه توجهی کنیم که حقیقت این عالم چیست! حاضریم به هر چه و هر که متوصل شویم تا به آرزوهای خود برسیم.

من هم اگر جای تو بودم به کسانی که مرا برای رفع نیاز خود می خواستند توجهی نمی کردم هیچ کدام نمی خواهند تو را بشناسند تو را دستگاه برآورده کننده ی حاجات و آرزوها می دادند. اما تو، من نیستی این قدر بزرگی که این ها را می دانی اما باز هم هر چه به صلاح کسی باشد فراهم می کنی. و من کماکان بزرگی دلت را تحسین می کنم دریاها چه عرض کنم آسمان ها به بزرگی دل تو نیستند.

باید خیلی بزرگ باشی که این گونه که تو می بخشی، ببخشی و اینگونه که تو مهربانی، مهربان باشی. بارها دیده ام و شرمگینم از روی تو هنوز اندر خم یک کوچه ام.

اعتراف

اعتراف کردن آن هم در فضای مجازی جلوی چشم تمام جهانیان دیوانگی است اما مجبورم. تو مجبورم می کنی عشقی که برایم حرمت دارد را این طور نشانش دهم.

اعتراف می کنم که روی قلبم نوشته اند محمد، اعتراف می کنم که محمد را همیشه دوست داشتم اما به چشم رقیب هم او را دیده ام. حس عجیبی است هم یکی را دوست داشته باشی هم نتوانی جایگاهش را ببینی!؟

اما خوب دیگر نمی خواهم مثل بچه ها حسودی کنم، حسادتی که فکر می کردم سال ها پیش کنارش گذاشته ام اما تو دوباره آن را به من نشان دادی. جوری محمد را به رخم کشیدی که سوختم. در عمرم این قدر آتش نگرفته بودم و هنوز ته مانده ی آن حرص هست.

خوب انسان نباید به استادش و پدر خیلی بزرگش حسادت کند این جنبه منطقی قضیه است اما با احساسم چه کنم؟! تبلیغ محمد را می کنم تا این احساسم نسبت به او از بین رود چاره ی دیگری ندارم.

اینکه به محمد چه گذشت را فقط تو می دانی و او و اینکه چه به من گذشت را فقط من می دانم و تو حال خودت ببین دیگر. هوم.

اعتراف دیگری که باید بکنم این است که بچه ی حسینم حال چگونه نمی دانم چه فرقی دارد چقدر حرص خوردم از اینکه به اسم او سر خلقت را شیره می مالند! اینکه بت شکن ها خود بت می شوند داستان تکراری دنیاست.

دیگر حرص دنیا را نمی خورم می دانم هر آنچه در حال حاضر در دنیا وجود دارد خواسته توست و پشتش حکمتی است که من از آن بی خبرم و دیگر حسادت به انبیاء و اولیاء را کنار می گذارم به هر حال هر کدامشان نبودند من نمی توانستم تو را بیابم.