توقع

چیزی که مشکل من است این است که چرا در برابر کار مثبتی که می کنم بازخورد مثبت نمی گیرم و گاه کاملا متضاد آن را می گیرم.

واقعا توقع من بی جاست؟ معامله گر نیستم؟ ولی هر چیزی حساب و کتاب دارد؟ آخرش می رسیم به اینکه انتخاب های من اشتباه بوده؟ من که انتخاب نکردم؟ من جبری بودم و هر کسی به من نزدیک شد پذیرفتم! انتخاب های تو بوده نه من!

ببین تو که انسان نیستی؟ در بین انسان ها زندگی نمی کنی! چیزی به اسم ترس یا امنیت برایت معنا ندارد اما برای من دارد. واقعا یک جاهایی می خواهم از خودم محافظت کنم. قبول کن سخت است خودت را در خطر بیندازی این کار را بارها کردم به تو سپردم البته همیشه هم تو محافظم بودی قبول دارم.

می گویی به فکر سود و زیان نباشم، به فکر نتیجه نباشم، اصلا فکر نکنم، خوب این به نظرم دیوانگی است! حالا می فهمم منظورت از دیوانه شو چیست!

چقدر خوب است وقتی ذهنیاتت را می نویسی باعث می شود بهتر بفهمی چه خبر است!

بازی مار و پله

فکر می کنم زمان اینکه بیشتر ایرادات را ببینم تمام شده یعنی کلا کار اشتباهی بود چه در مورد خودم، چه دیگران، چه دنیا، چه … از زمانی که بهتره بگویم ایرادات را ندیدم همه چی بهتر شد.

بهتر توانستم به دیگران کمک کنم ولو به نظر خودم ناچیز بود اما شاید اثر عمیقی داشته که باعث شده این قدر سریع پله ها را طی کنم! چه می دانم.

این ایرادگیری ها یکی از دلایل بدخلقی ام هست، این کامل و جامع خواستن ها، اگر در زمانی که شاغل هم بودم نگاه کنیم همیشه می خواستم برنامه ها کامل باشند و وقتی یه ایرادی در آن ها پیدا می شد عصبانی ام می کرد. حالم را می گزفت. در صورتیکه که بروز خطا امر عادی بود.

مدتی است خیلی دوباره به روحیات اولیه ام برگشته ام و دارم اشتباهات گذشته را تکرار می کنم سعی می کنم نگاهم را اصلاح کنم این بار زیربنایی. سعی می کنم در کارها و رفتارم با دیگران سعه صدر داشته باشم.

خوب من در حرف زدن تنبلم، گاهی درونگرا ام می خواهم تنها باشم تا به خودم نظم دهم، اما گاهی هم حوصله ی حرف زدن با آدم ها را ندارم، حوصله ی بحث کردن، حوصله ی متقاعد کردن، از پیش برای خودم داوری می کنم این خیلی عادت بدیست ولی خیلی در من قوی است!

این همه زور زدم و تمرین کردم اما باز برگشتم سر خانه اول! بازی مار و پله است انگار، یه روز کلی می روی جلو و یه روز کلی بر می گردی عقب!

جایگاه تفکر

من همیشه یک مشکل اساسی با آن هایی که فکر نکرده کاری می کنند داشتم یا آن هایی که می ترسند فکر کنند، به نظرم زندگیشان پوچ است خودشانم پوچند!

آری صبر کافی و مهارت کافی و سواد کافی برای بحث کردن نداشته ام. راه خودم را رفتم ولی نتوانسته ام تاثیری که می خواسته ام را بگذارم. بله حتی نزدیک ترین افراد از نظر خونی را می توانم بگویم همیشه تحمل کردم. از بودن با آن ها ناخشنودم زیرا از نظر من پوچند.

آیا ملاک دوست داشتن آدم ها و احترام به آن ها درونیاتشان است؟! خوب این سوال خوبی است اگر این نیست پس چیست؟ همین که آدمند حق دوست داشته شدن و احترام دارند؟ خوب این حرفت منطقی است، ملاک دوست داشته شدن و احترام به آدم ها نمی تواند چیز دیگری باشد!

اما این مشکل را فقط من ندارم شاید حتی در مورد من خیلی خفیف تر دیگرانی دیگر باشد. اینکه عده ای فکر نمی کنند آزاردهنده است برای خودشان می گویم، خودشان این طور راضی ترند؟ خوب اشتباه می کنند؟! من وظیفه ندارم اشتباهات دیگران را بگیرم باشد؟ خوب ولی نمی توانم بی تفاوت باشم بالاخره ممکن است روزی من هم تاوان اشتباه آن ها را بدهم!

برایم سوال است که چرا جایگاه تفکر این قدر والا دانسته می شود؟ آن هایی که اهل تفکرند از دیگرانی که نیستند می خواهند این کار را انجام دهند. اول به خاطر خودشان، بعد به خاطر جامعه شان. اما همین اهل تفکر آن های دیگر را حقیر می بینند!

مثل این می ماند که شاعران آن هایی که بلد نیستند مثل آن ها شعر بگویند را مسخره کنند! خوب همان طور که جامعه به تفکر نیاز دارد به شاعر هم نیاز دارد که جامعه تلطیف کند یا … بدون شاعر که نمی شود!

ببین قصدت از خلقت انسان چه بود؟ پرستیدن تو! خوب باشد آیا می شود بدون فکر پرستشگر خوبی بود؟ اصلا آنکه بی فکر می پرستد که پرستشگر نیست؟! خودش هم نمی داند چه کار می کند!

حالا یک سوال دیگر پیش آمد، اگر کسی نخواهد تو را بپرستد آیا قابل احترام است؟ البته که هست! خودت آنگونه خلقتش کردی؟ خوب اینکه با قصدت از خلقت تناقض دارد؟ لازم است که باشد!

می رسیم به یک موضوع دیگر اینکه من با فکرم می توانم برای دیگران استاندارد و معیار تعیین کنم یا خیر؟ فقط من نیستم خیلی های دیگر بوده اند رساله ها نوشته اند. ولی تجربه نشان داده است که نمی شود، هر گاه سیستمی سعی در استانداردسازی انسان ها گرفته است شکست خورده است آری انسان که فقط نرم افزار نیست سخت افزارش همان ژن هایش قابلیت چند مدل برنامه پذیری دارد اما محدود است نمی شود یک برنامه را به تمام انسان ها خوراند. آری نمی شود برنامه ی من هم فقط برای من جواب می دهد. هرکس وظیفه دارد برنامه ی خودش را بیابد.

از تمام این ها نتیجه گرفتیم که تو همه را دوست داری هر گونه باشند فقط به دلیل اینکه هستند! خوش به حالت که بی قید و شرط همه را دوست داری من که تا امروز نتوانسته ام! اما تربیت هم لازم است به شکل سیستم کشاورزی به انسان ها ننگرم؟! خوب جایی که انسان کشاورزی می کند با جنگل فرق دارد ولی خوب جنگل زیباتر از مزرعه است قبول دارم. لازم است گذاشت هر کس بنا به طبیعتش رشد کند فقط نیاز به هدایت است کنترل و نگهداری لازم نیست.

عاشقی نیست!

آری من در بند غم و شادی خودم، بنده ی خودم نه بنده ی تو، طالب کامیابی خودم هستم که تویی و این عاشقی نیست!

همیشه ادعا می کردم اما این ادعا هم برخاسته از من است.

همیشه لاف زدم باز هم ناشی از من است.

همیشه آرزویم بودی باشد نه همیشه ی همیشه اما چند سال است که تویی فقط اما باز هم این من در کار است.

من عاشق خوبی نبودم و نیستم قبول.

هر چه تو بگویی درست است ای زیبای من. نه فقط به خاطر اینکه تو عشقی، یا بی عیبی، مبرایی از هر اشتباه

آری، می دانم عاشق نبودم، دستم خالی است، قلبم خالی است، جانم که نمی دانم چگونه وصفش کنم.

آری تو خود دانی که هم نا گفته می دانی هم ننوشته می خوانی.

عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد. بلا، آیا بلا وجود دارد؟! حداقل خوب می دانم در پس هر شری خیری است. و شری که به من می رسد از نفس خودم است.

اگر قرار است بند غم و شادی نباشم پس بند چه باشم؟! تو؟! جان عالم؟!

فعلا خوب دیدن را تمرین می کنم تا بعد!

یک مشکل اساسی

یک مشکل اساسی دارم آن هم اینکه نمی توانم از خوشی های کوچک زندگی لذت ببرم شایدم مشکل سر این باشد که می خواهم لذت ببرم اما وقتی لذت های بالاتر را چشیده ام دیگر این ها برایم لذتبخش نمی شوند!؟

خوب بیا فکر کنیم. تو که فکر نمی کنی؟! من فکر می کنم تو گوش کن.

من به دنبال اینم که مانند زمان کودکی از کوچکترین رویدادها دچار حیرت شوم لحظه را درک کنم اما می خواهم این کار برایم لذتبخش باشد. خوب می دانی که لذتجویم. آن زمان ها آن حیرت به من لذت می داد اما کم کم که بزرگ تر شدم برایم عادی گشت، و خوب لذت های به مراتب متحیر کننده ی دیگر یافتم.

اصلا چرا این قدر دنبال لذتم؟!

احساس کسالت هم برای همین به من دست می دهد چون لذتی در کار نیست ملول می شوم.

می توانم این مشکل را به گردن کدینگ ژنتیکی خود بیندازم؟ یا سن و سال؟

البته جوینده یابنده است و خواستن توانستن است و خوب قطعا یک راهی وجود دارد که من از آن بی خبرم آخرش این است که یک راه می سازم دیگر.

هر چه فکر می کنم می بینم تنها راهش، همان درک لحظه حال و لذت درک هستی، لذت مشاهده ی هستی، مشاهده ی تو و همه ی این ها مستلزم داشتن یک چشم زیبابین است.

آری تمام آنچه آفریدی زیبا نیست، قبول کن. من نمی بینم؟! درست است برای اینکه با ذهنم می بینم و تفسیر می کنم و ذهن من هم یک منطق خشک و ریاضی وار دارد و بله می خواهم همه چی ریاضی وار باشد خودم هم می دانم که تبعیت کردن از ریاضیات آن هم در این سطح من، چقدر زندگی را ملال آور می کند.

مشکل بعدی این است که می خواهم مطابق میل من باشد، مطابق سلیقه ی من، مطابق منطق من، آه این من من همیشه خودنمایی می کند! بله من خودم یک فرعونم، می دانم، چند سالی می شود.

بیا از این حرف ها یک نتیجه بگیریم پس اولا مشکل اساسی لذتجویی و کامخواهی از دنیاست حتی تا جایی که به دنیای تو ایراد می گیرم اوهوم باید ترک من کنم تو را ببینم من نیست شوم. هر چه هست را بپذیرم، درک کنم، شاهد باشم. خوب و بد، زشت و زیبا، درست و نادرست، کامل و ناقص نکنم.

دنیا زیباست برای آنکه خوب ببیند و همه اش لذت است برای کسی که لذت را در لذت خود تعریف نکند.

گذشت، گذر

چند روزی حالم گرفته بود، می دانم به خاطر این بود که حال کسی را گرفته بودم واقعا وقتی فکرش را می کنم می بینم ارزش ندارد به خاطر چند لحظه، چند روزم را از دست بدهم هوشیار خواهم بود.

حال که از کوه گذشته ام نوبت باغ خرمای محمد آقاست. متاسفانه من دو سال پیش شروع کردم به یادگیری عربی اما ادامه دار نشد و خوب نمی دانم چگونه بدون دانستن زبان عربی باید از قرآن سر دربیاورم اما چاره چیست این کاریست که باید انجام دهم مهم ترین وظیفه ای که به عهده ام گذاشته ای همین است خوب، برای اینکه بهتر باشد با پیشنهادت موافقم که از انتها به ابتدا بروم.

می دانم من گناهان ریز و درشتی انجام داده ام البته کم و زیاد بودن خطا بستگی به نتیجه ای دارد که در بر دارد و شاید خطایی از نظر من کوچک بوده باشد اما نتیجه ی بسیار شدیدی داشته باشد به هر صورت که تاوان داده ام و هر چقدر دیگر هم که لازم باشد خواهم داد این قانون دنیاست هنوز هم پر از خطایم، پر از مشکلات نفسانی که سر راهم هستند اکنون آگاه ترم اما هنوز گاهی اشتباه می کنم.

بشرم مثل دیگر بشرها، همه یمان با هر ارج و قربی که نزد تو داشته باشیم اشتباه کردیم تا یاد بگیریم تا بزرگ شویم، تا رشد کنیم، تا بالغ شویم، تا کامل خود شویم. از خطاهای من گذشتی، من تنها کاری که می توانم بکنم این است که از خطای بندگانت بگذرم. دقیقا یک معامله، می دانی که پایش که بیفتد کاسب خوبی هستم!

چقدر زیبا گفته اند که آنکه تو را دارد جهان را دارد و آنکه تو را ندارد هیچ ندارد. می شود خودت را دریغ کنی از کسی؟ آیا تا به حال این کار را کرده ای؟ زیاد!

زبان گنگ من

چه کسی می داند تو چقدر زلالی؟!

چه کسی می شناسدت آن طور که هستی؟!

من نمی دانم چه باید بنویسم و تو می گویی بنویس؟!

زبان و دستم نمی توانند تو را وصف کنند!

با ذهنم بنویسم یا با قلبم؟!

زبانم گنگ می شود دوست دارم فقط نگاهت کنم بی آنکه کلمه ای بگویم!

تو از نگاه من می خوانی آنچه در دلم می گذرد را!

دوستت دارم اما نه آنچنان که قابل تو باشد!

تمام ضعف ها از من است تو کاملی و من ناقص!

تو آشنا برای همه

از تو می نویسم تویی که می آفرینی بدون دست.

اگر در زمین بگردیم جر تو چیزی یافت نمی شود.

این تویی که ابر ها را به گردش در می آوری و تویی که اگر بخواهی باران می فرستی

چه چیز تازه ای دارم که بگویم این ها را همه می دانند!

من قاطی

نباید فکر کنم، اگر بخواهم دستور العمل درست کنم باید فکر کنم، اما در شرایط حاضر نباید فکر کنم. پس می ماند برای آینده.

چرا نگذاشتی با همان حالم جلو بروم؟ من داشتم به چیز هایی می رسیدم دارو نمی گذارد، باور کن نمی گذارد، به زور می خواهی به من به قبولونی که که می گذارد.

پس چرا نمی شود؟ چون من نمی خواهم؟! نمی توانم قوانین طبیعت را عوض کنم!

دیروز در چشمانم خستگی را دیدم، نمی دانم چه کار باید بکنم که حال و احوال درست شود! می دانم اگر خودم را خسته کنم باز ممکن است قاطی کنم. من که کلا قاطی هستم حافظه ام که می دانی از کودکی قاطی بود هر چه بزرگ تر شدم قاطی تر شد. چرا مغزم قاطی می کند؟! یک موقع مثل موشک کار می کند یه موقع هم کند ذهن و قاطی می شود.

حق داشتند آن هایی که من گفته اند عجیب و غریب، گفتند مثل آدم نیستم، ولی من این غیر عادی بودنم را دوست دارم برایم جالب است دوست ندارم شبیه کسی باشم.

این من من چقدر قوی است! هر کارش می کنم از یه جای دیگه می آید و خودش را مستقل نشان می دهد. در صورتیکه می دانم جهان کاملا بهم مرتبط است، همه یک تن واحدیم.

دیگر نمی خواهم واکنش نشان دهم هر چند گاهی می دهم. برای اینکه باز منم می آید حرف می زند. هوشیار باید باشم خیلی هوشیار.

عقل و ذهن و نفس

می دانی آدم هر چی می کشد از عقلش است از ذهنش است، عقلی که به دنبال منافع شخصی خودش است و ذهنی که زندانی باور های کهنه است و درها را رو به جهان بسته است.

آری آدمی همیشه این گونه بوده است اسیر نفس، اسیر عقل، اسیر ذهن. در این دوران همه ی اینها قوی تر شده اند، خوب حق با توست انسان اسیر است فکر می کند زندگی همین است که برایش تعریف کرده اند.

چگونه می شود این زندان را نابود کرد؟

تازه می فهمم دیوانگی چه خوب بود عقل و ذهن و نفسم هر سه ضعیف شده بودند البته برایم ناراحت کننده بود اما حال پی می برم چه نعمتی بود آن عذاب!

اگر به من باشد می گویم همه باید دیوانه شوند تا بفهمند بعد از دیوانگی دنیا چگونه می شود! اما خوب اگر همه دیوانه شوند کار دنیا فلج می شود.

نمی دانم چگونه است که من خودبینی ام زیاد است اما همین خودم هم زخمی است و ارتباطم با خودم خوب نیست! شاید به خاطر همین ها خودبینی ام زیاد است. همیشه سعی در محافظت از خودم داشتم اما خوب مثل اینکه روش اشتباهی استفاده کردم.