دیوارها

ما انسان ها یاد گرفته ایم برای حفظ امنیت خود دیوار بکشیم، دیوار کشیدنمان از ترس است این واضح است اما چرا به جای اینکه دیوارها را بلندتر و ضخیم تر کنیم، دوربین مدار بسته بگذاریم این هزینه ها را برای از بین بردن ریشه ی این ناامنی یعنی فقر، ناآگاهی، نادانی و … نمی کنیم!

تمام کسانی که مسئولیت حفاظت از گروهی را به عهده دارند می خواهند این کار را به نحو احسنت انجام دهند حریم خود و آن هایی که تحت سرپرستی دارند را امن نگه دارند.

بیایید قبول کنیم که سالها با زور زدیم که حریم خود را محافظت کنیم اما آخرش بیشتر جنگ آفریدیم، بیشتر جدایی آفریدیم، مرزها را بیشتر کردیم، نفرت به وجود آوردیم و چقدر هزینه ی بیشتر دادیم اما کماکان مشکلاتمان بدتر شد که بهتر نشد.

چقدر کری برای یکدیگر خواندیم! چقدر توهین کردیم! چقدر از مکر و حیله استفاده کردیم! بیاییم برای یک بار که شده حرمت انسانی هم را حفظ کنیم.

انتقاد

در جامعه ی ما مشکل اساسی که وجود دارد نبود انتقاد سازنده است. متاسفانه وقتی موقع انتقاد هست نقد خود را ابراز نمی کنیم و صبر و تحمل به خرج داده تا اینکه به خشم می آییم و آنگاه شروع به انتقاد می کنیم آن هم می توان گفت یک سو و بی رحمانه.

یک روش دیگر اشتباهی که استفاده می کنیم استفاده از تمسخر است گاهی هم می خواهیم از طنز استفاده کنیم اما تهش تمسخر می شود.

به هر حال این رفتار ما باعث ایجاد مقاومت در طرف مقابل خواهد شد حتی ممکن است او را جریح تر کند و باعث شود در انجام کار خود سماجت بیشتری به خرج دهد.

حواسمان نیست که نقد برای تخریب شخصیت نیست بلکه برای بهتر کردن خودمان است و البته همه می دانیم که اگر کسی نباشد از ما نقد کند ما یا درجا خواهیم زد یا پسرفت می کنیم.

بزرگان پیشنهاد کرده اند برای نقد ابتدا از خوبی و حسن ها و نقاط قوت فرد بگوییم و سپس به نقاط ضعف او بپردازیم اینگونه می توان امیدوار بود که بر روی فرد اثر گذار باشد.

عشق می خواهم

نمی دانم چگونه بنویسم هیچ گاه در موردش حرف نزدم اما باید اعتراف کنم من هم روز اول سر نیازم به سویت آمدم، از سر تنهایی، از سر اضطرابی که نمی دانم چرا از کودکی داشتم و تو به من چه چیزها که ندادی!

من همیشه از دینی، قرآن و عربی فراری بودم، شعر را دوست داشتم تو خودت را در لابه لای اشعار سعدی و مولوی و حافظ و خیام به من نشان دادی، به من گفتی هر نفسی که می کشم دو نعمت است و از دست و زبان که برآید که از عهده ی شکرش به در آید! گفتی ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا من به غفلت نخورم همه ی این ها فرمانبردارن به خاطر من و شرط انصاف نیست که من فرمان نبرم!

آری من نوجوان بودم البته خودم را از دیگر همسالانم بزرگ تر می دانستم اما حال می دانم چقدر خام بودم. من آن چیزی که فکر می کردم فرمان برداری تو باشد انجام دادم به نیت اطاعت و تو مرا به خانه ی خود بردی!

خوب مولوی گفته بود ای قوم به حج رفته کجایید معشوق همین جاست بیایید و من فکر می کردم آن مکعب سیاه چیزی جز یک نماد نیست اما وقتی در مسجد الحرام تنها گوشه اش را دیدم خشک شدم! همه به سجده رفته بودند و من مات مانده بودم بعد که جلوتر رفتم دیدم از آن خانه ی سیاه سنگی یک چیزی به سمتم می آید شاید نوعی انرژی در سینه ام حسش می کردم چه تو دهانی خوبی به من زدی و من گفتم ای کاش همه مثل تو به انسان تو دهانی بزنند ای کاش مثل تو بودم! کودکانه گفتم اما از ته دل بود.

آری من تو را در موجودات مختلف می دیدم، چقدر تحسینت می کردم، حال که بزرگتر شده ام و دنیا را بهتر دیدم بیشتر تحسینت می کنم چیزهایی به من آموختی تا خلقت را بهتر درک کنم از تو سپاس گزارم اما هیچ وقت خاطره ی آن روز که خواهرم را در آغوش گرفته بودم او که نوزاد بود و من دیدم چه در آرامش روی سینه ی من خوابیده است تحسینت کردم عشق زنان را، مهری که در سینه ی زنان نهاده ای، آرامشی که سینه ی زنان دارد و اینکه چطور در عین حال که یک چیز کاراست زیبا هم هست و البته خودم را به عنوان یک زن تحسین کردم و تو منتظر نشسته بودی همراه با تیر و کمانت که یک کلمه حرف از دهان من خارج شود تا تیر به قلبم بزنی! آن نوزاد باعث شد چه چیزها در خودم کشف کنم!

من می دانم که این سینه چه داستان ها که ندارد و چه چیزها که به من نبخشیدی اما امروز این سینه خالی شده است نسبت به هیچ کس حسی ندارد حتی همان نوزاد که حالا برای خود نوجوانی است، به من عشق می دهی؟ عشقی که نثار خلقت کنم، آن عشق که خود داری و البته عقلی که در خدمت خلقت باشد؟ از تو می خواهم که دارایی و داننده و بخشنده و البته مهربان.