عشق می خواهم

نمی دانم چگونه بنویسم هیچ گاه در موردش حرف نزدم اما باید اعتراف کنم من هم روز اول سر نیازم به سویت آمدم، از سر تنهایی، از سر اضطرابی که نمی دانم چرا از کودکی داشتم و تو به من چه چیزها که ندادی!

من همیشه از دینی، قرآن و عربی فراری بودم، شعر را دوست داشتم تو خودت را در لابه لای اشعار سعدی و مولوی و حافظ و خیام به من نشان دادی، به من گفتی هر نفسی که می کشم دو نعمت است و از دست و زبان که برآید که از عهده ی شکرش به در آید! گفتی ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا من به غفلت نخورم همه ی این ها فرمانبردارن به خاطر من و شرط انصاف نیست که من فرمان نبرم!

آری من نوجوان بودم البته خودم را از دیگر همسالانم بزرگ تر می دانستم اما حال می دانم چقدر خام بودم. من آن چیزی که فکر می کردم فرمان برداری تو باشد انجام دادم به نیت اطاعت و تو مرا به خانه ی خود بردی!

خوب مولوی گفته بود ای قوم به حج رفته کجایید معشوق همین جاست بیایید و من فکر می کردم آن مکعب سیاه چیزی جز یک نماد نیست اما وقتی در مسجد الحرام تنها گوشه اش را دیدم خشک شدم! همه به سجده رفته بودند و من مات مانده بودم بعد که جلوتر رفتم دیدم از آن خانه ی سیاه سنگی یک چیزی به سمتم می آید شاید نوعی انرژی در سینه ام حسش می کردم چه تو دهانی خوبی به من زدی و من گفتم ای کاش همه مثل تو به انسان تو دهانی بزنند ای کاش مثل تو بودم! کودکانه گفتم اما از ته دل بود.

آری من تو را در موجودات مختلف می دیدم، چقدر تحسینت می کردم، حال که بزرگتر شده ام و دنیا را بهتر دیدم بیشتر تحسینت می کنم چیزهایی به من آموختی تا خلقت را بهتر درک کنم از تو سپاس گزارم اما هیچ وقت خاطره ی آن روز که خواهرم را در آغوش گرفته بودم او که نوزاد بود و من دیدم چه در آرامش روی سینه ی من خوابیده است تحسینت کردم عشق زنان را، مهری که در سینه ی زنان نهاده ای، آرامشی که سینه ی زنان دارد و اینکه چطور در عین حال که یک چیز کاراست زیبا هم هست و البته خودم را به عنوان یک زن تحسین کردم و تو منتظر نشسته بودی همراه با تیر و کمانت که یک کلمه حرف از دهان من خارج شود تا تیر به قلبم بزنی! آن نوزاد باعث شد چه چیزها در خودم کشف کنم!

من می دانم که این سینه چه داستان ها که ندارد و چه چیزها که به من نبخشیدی اما امروز این سینه خالی شده است نسبت به هیچ کس حسی ندارد حتی همان نوزاد که حالا برای خود نوجوانی است، به من عشق می دهی؟ عشقی که نثار خلقت کنم، آن عشق که خود داری و البته عقلی که در خدمت خلقت باشد؟ از تو می خواهم که دارایی و داننده و بخشنده و البته مهربان.

Print Friendly, PDF & Email

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *