اشتباهات همیشگی

می دونی من خوب می دونم که وقتی آینه نقشم را نشون میده باید به فکر خودم باشم نه اینکه بخوام بقیه بجنگم اما موقعش که می رسه این قدر محو دنیام که به ذهنم نمیاد بعد یادش میفتم که اون فرد صفت خودم رو بهم نشون داد حالا تنها فرقش می تونه این باشه که در اون قوی تره در من ضعیف تره این دیگه حالت خوبشه.

واقعا چطور می شه در دنیا بود اما باهاش قاطی نشد؟! چطور می شه دنبال کار دنیا باشی اما دلبسته اش نشی؟!

چند روزه پریشونم، خیلی روزه، و به این منوال پیش برم همه چی خراب می شه باید خودمو جمع و جور کنم. شاید بد نباشه امروز یه کاری کنم یه تنوع خوب باشه.

می بینی درسام رو از برم اما موقع عمل نمیشه بشر همینه واقعا چرا؟!

من و عاداتم

می دانی که من زود عصبانی می شوم، می دانی که نشانش نمی دهم، می دانی که وقتی پشت اسم تو پنهان می شوند تا کارهایشان را موجه جلوه دهند خونم به جوش می آید.

اما تو همیشه آتشم را خاموش می کنی؟! چه هدفی پشت این آتش زدن و خاموش کردن داری نمی دانم. اما زبان من را تو نرم می کنی، من زبانم تند و تیز است دیگر ذات هر کس به گونه ایست.

می دانی که من مثل اسپند رو آتشم و یک جا بند نمی آیم، یک کار را نمی توانم مدام انجام دهم، یکنواختی دیوانه ام می کند اگر افسرده نبودم نمی دانم چه کارهایی تا حالا کرده بودم.

اما حالا باید یاد بگیرم صبوری را، تعهد به برنامه را، و جوری برنامه ریزی کردن که احساس ملال نکنم البته یه عادت بدم دارم اگر یک چیزی به ذهنم برسد که خیلی مهم جلوه کند تا انجامش ندهم آرام نمی گیرم خوب نوشتن برای رفع این عادت خوب است.

باید به خودم بجنبم، در ضمن که رابطه ام را با خانواده باید درست کنم. ساده دلی را هم کنار بگذارم.

چقدر کار دارم!