من قاطی

نباید فکر کنم، اگر بخواهم دستور العمل درست کنم باید فکر کنم، اما در شرایط حاضر نباید فکر کنم. پس می ماند برای آینده.

چرا نگذاشتی با همان حالم جلو بروم؟ من داشتم به چیز هایی می رسیدم دارو نمی گذارد، باور کن نمی گذارد، به زور می خواهی به من به قبولونی که که می گذارد.

پس چرا نمی شود؟ چون من نمی خواهم؟! نمی توانم قوانین طبیعت را عوض کنم!

دیروز در چشمانم خستگی را دیدم، نمی دانم چه کار باید بکنم که حال و احوال درست شود! می دانم اگر خودم را خسته کنم باز ممکن است قاطی کنم. من که کلا قاطی هستم حافظه ام که می دانی از کودکی قاطی بود هر چه بزرگ تر شدم قاطی تر شد. چرا مغزم قاطی می کند؟! یک موقع مثل موشک کار می کند یه موقع هم کند ذهن و قاطی می شود.

حق داشتند آن هایی که من گفته اند عجیب و غریب، گفتند مثل آدم نیستم، ولی من این غیر عادی بودنم را دوست دارم برایم جالب است دوست ندارم شبیه کسی باشم.

این من من چقدر قوی است! هر کارش می کنم از یه جای دیگه می آید و خودش را مستقل نشان می دهد. در صورتیکه می دانم جهان کاملا بهم مرتبط است، همه یک تن واحدیم.

دیگر نمی خواهم واکنش نشان دهم هر چند گاهی می دهم. برای اینکه باز منم می آید حرف می زند. هوشیار باید باشم خیلی هوشیار.