گذشت، گذر

چند روزی حالم گرفته بود، می دانم به خاطر این بود که حال کسی را گرفته بودم واقعا وقتی فکرش را می کنم می بینم ارزش ندارد به خاطر چند لحظه، چند روزم را از دست بدهم هوشیار خواهم بود.

حال که از کوه گذشته ام نوبت باغ خرمای محمد آقاست. متاسفانه من دو سال پیش شروع کردم به یادگیری عربی اما ادامه دار نشد و خوب نمی دانم چگونه بدون دانستن زبان عربی باید از قرآن سر دربیاورم اما چاره چیست این کاریست که باید انجام دهم مهم ترین وظیفه ای که به عهده ام گذاشته ای همین است خوب، برای اینکه بهتر باشد با پیشنهادت موافقم که از انتها به ابتدا بروم.

می دانم من گناهان ریز و درشتی انجام داده ام البته کم و زیاد بودن خطا بستگی به نتیجه ای دارد که در بر دارد و شاید خطایی از نظر من کوچک بوده باشد اما نتیجه ی بسیار شدیدی داشته باشد به هر صورت که تاوان داده ام و هر چقدر دیگر هم که لازم باشد خواهم داد این قانون دنیاست هنوز هم پر از خطایم، پر از مشکلات نفسانی که سر راهم هستند اکنون آگاه ترم اما هنوز گاهی اشتباه می کنم.

بشرم مثل دیگر بشرها، همه یمان با هر ارج و قربی که نزد تو داشته باشیم اشتباه کردیم تا یاد بگیریم تا بزرگ شویم، تا رشد کنیم، تا بالغ شویم، تا کامل خود شویم. از خطاهای من گذشتی، من تنها کاری که می توانم بکنم این است که از خطای بندگانت بگذرم. دقیقا یک معامله، می دانی که پایش که بیفتد کاسب خوبی هستم!

چقدر زیبا گفته اند که آنکه تو را دارد جهان را دارد و آنکه تو را ندارد هیچ ندارد. می شود خودت را دریغ کنی از کسی؟ آیا تا به حال این کار را کرده ای؟ زیاد!