توقع

چیزی که مشکل من است این است که چرا در برابر کار مثبتی که می کنم بازخورد مثبت نمی گیرم و گاه کاملا متضاد آن را می گیرم.

واقعا توقع من بی جاست؟ معامله گر نیستم؟ ولی هر چیزی حساب و کتاب دارد؟ آخرش می رسیم به اینکه انتخاب های من اشتباه بوده؟ من که انتخاب نکردم؟ من جبری بودم و هر کسی به من نزدیک شد پذیرفتم! انتخاب های تو بوده نه من!

ببین تو که انسان نیستی؟ در بین انسان ها زندگی نمی کنی! چیزی به اسم ترس یا امنیت برایت معنا ندارد اما برای من دارد. واقعا یک جاهایی می خواهم از خودم محافظت کنم. قبول کن سخت است خودت را در خطر بیندازی این کار را بارها کردم به تو سپردم البته همیشه هم تو محافظم بودی قبول دارم.

می گویی به فکر سود و زیان نباشم، به فکر نتیجه نباشم، اصلا فکر نکنم، خوب این به نظرم دیوانگی است! حالا می فهمم منظورت از دیوانه شو چیست!

چقدر خوب است وقتی ذهنیاتت را می نویسی باعث می شود بهتر بفهمی چه خبر است!