جزم اندیشی، جمود فکری و تقلید

تا چند سال پیش فکر می کردم خیلی خوب و درست می اندیشم البته بازخوردی که از دوستان و خانواده هم این بود که مرا عاقل و فهمیده می دانستند اما حال می بینم چقدر دچار جزم و جمود بودم.

تعاریف

جزم اندیشی: جزم اندیشی عبارت است از اندیشه ای محدود تفکری با علم کم که دنیا را ساده و بدون پیچیدگی می بیند افراد جزم اندیش را می توان عوام مردم دانست زیرا که علم کمی دارند و کمتر تفکر می کنند در این جا است که جزم اندیشی به ان ها کمک می کند که بین خود با مردم خط کشی کنند بگویند که اندیشه ما درست است و بقیه به یقین اشتباه می کنند.

جمود فکری: جانبداری خالصانه ، پرشور ، کوته ‌نظری و مصرانه از چیزی ، کسی و یا آئینی. به‌تعبیر دیگر سوگیری غیرمنطقی و افراطی در مورد هر موضوع ، مثل سیاست ، مذهب و غیره، حالتی که با داشتن عقاید قالبی ، جزمی و تغئیر ناپذیر مشخص می‌شود.

در مورد خودم

من در خانواده ی مذهبی و البته با والدین حزب اللهی متولد شدم و از همان ابتدا فشار زیادی برای یادگیری مطالب مذهبی روی من بود و این افراط گری مرا به یک تفریط کشانید تا اینکه روزی در کتاب ادبیات فارسی دوره ی راهنمایی حکایتی از گلستان سعدی دیدم بسیار با آن نوشته سعدی موافق بودم و با چشم خودم دیده بودم. با خودم گفتم عجب مرد عاقل و فهمیده است بروم کتاب هایش را بخوانم اما خوب در آن سن و با دانش و آگاهی آن زمان که داشتم نمی توانستم تشخیص دهم چقدر پندهای سعدی درست است و می توانم بگویم اکثرشان را چشم بسته پذیرفتم اما چند سال پیش که دوباره شروع به خواندن گلستان و بوستان کردم دیدم که چقدر افکار و باورهای اشتباهی که داشتم را از سعدی بدون شک پذیرفته بودم.

کمی که بزرگ تر شدم به حافظ پناه بردم، وقتی که می خواندمش حالم خوب می شد وقتی که از نظر روحی و روانی در شرایط مناسب نبودم. کم کم یک غیرتی نسبت به حافظ پیدا کردم و هر کس حرفی درباره اش می زد که آن بتی که من ساخته بودم مورد خطر قرار می گرفت بلافاصله شروع به دفاع از حافظ می کردم اما کم کم که با آثار مولانا آشناتر شدم دیدم در جاهایی تفکرشان متفاوت است و البته مقام مولانا هم در نظرم بسیار بالا بود.

به خودم و این تغییراتی که در جهت گیری ام داشتم نگاه کردم و دیدم من یک مقلدم روزی مقلد سعدی می شوم روزی مقلد حافظ روزی مولانا من از درون خودم فکری نمی کنم شاید ترس داشتم شاید تنبلی می کردم اما به هر صورت تفکر مستقل نداشتم و هنوزم به آن درجه نرسیده ام.

آنچه بین ما رواج دارد

ما فکر می کنیم جزم و جمود و تقلید کردن فقط در دین است اما این گونه نیست تا وقتی که نتوانیم تفکر انتقادی داشته باشیم از هر جریان فکری پیروی کنیم فقط یک پیرو خواهیم بود.

تا وقتی نوع پوشش افراد را معرف نوع دیدگاهشان بدانیم. طرز آرایش و پیرایش زنان و مردان را ملاکی برای تشخیص نوع دیدگاهشان بدانیم. تا وقتی که فکر کنیم با تغییر در ظاهرمان و حفظ کردن چند مطلب و درک سطحی از آن مطالب انسان دیگری شده ایم و حال در گروه دیگری از افراد جامعه قرار می گیریم و دیگران در مورد ما به گونه ای دیگر فکر می کنند ما از نظر فکری رشد نکردیم. صرفا تغییر موضع داده ایم و مرامی دیگر را برای ادامه زندگی انتخاب کرده ایم.

بعضی ها می گویند که علت این رفتار ما، راحت طلبی ماست البته که راحت طلب و تنبل هم هستیم اما اندیشمندان ما همیشه در انزوا هستند و بین مردم یا به قول خودشان عوام نمی آیند البته فکر می کنم ما عوام هم توقعاتی که آن ها دارند را برآورده نمی کنیم که آن ها این طور از ما فاصله می گیرند. ما حرف نمی زنیم و آخرش از هم دلخور می شویم در تمام ابعاد زندگی هم همین گونه ایم، یاد نگرفته ایم نیازها و احساساتمان را بازگو نکنیم شاید هم از بازگو کردنشان می ترسیم!

با دقت و تفکر بخوانیم:

جزم اندیشی – ویکی پدیا

دگماتیسم یا جزم اندیشی

تحجر و جمود فکری

منابع:

جزم اندیشی

تعصب و جمود فکری

خواندن بی تخیل!

من از نوجوانی بیشتر دنبال کتاب هایی بودم که در پی بیان مطلب و مفهومی عمیق است، کتاب های علمی یا کتاب های ادبیات کلاسیک ایرانی بیشتر مرا به خود جذب می کرد. البته هیچ وقت مطالعه منظم نداشتم بستگی به این داشت چقدر وقت آزاد داشته باشم.

تصور من از کتاب های داستان و رمان، داستان های عاشقانه ی مبتذلی بود که نوجوانان می خوانند البته الان که نگاه می کنم می بینم آن چنان هم مبتذل نبود من خیلی به دنبال مفاهیم عمیق بودم.

آن موقع ها دنبال فلسفه هم رفتم بعدا باز هم رفتم اما مفاهیمش برایم سنگین به قول خودشان انتضاعی بود. ( ما این کلمه ی انتضاعی را در کامپیوتر هم داشتیم و من آخرش معنی اش را نفهمیدم! ) و خوب البته تنبلی ام هم می آمد که روی مطالب وقت بگذارم، چند بار بخوانمشان، تا بفهمم چه می گویند و یک تصویر از فلاسفه داشتم که می نشینند دور هم و بحث می کنند و سعی می کنند ثابت کنند حرف خودشان درست است! اما اکنون که به جمع هایشان وارد شدم می بینم همه این طور نیستند.

اکنون مدتی است کتاب های داستانی خواهرهایم را می خوانم. از نویسندگان مختلف خواندم اما من هنوز یک مشکل دارم، هنوز نمی توانم صبر داشته باشم یک جورهایی بخش های هنری داستان برایم خسته کننده است و البته تازگی ها متوجه شده ام نمی توانم تخیل کنم مثلا نویسنده صحنه یک اتاق را وصف می کند من اصلا نمی توانم آنچه او می گوید را با خودم تخیل کنم نه اینکه قوه تخیل نداشته باشم اما فکر می کنم فیلم و سریال عادتم داده است، یک نفر صحنه ای را، بازیگرانی را انتخاب می کند و با تخیل خود تصویری به ما ارائه می دهد و ما عادت می کنیم یک نفر همیشه این کار را برایمان بکند. نمی دانم انگار در یک قالب رفته ام.

به هر صورت که در حال حاضر کتاب های داستانی بیشتر می خوانم اما بیشتر وقت گذرانی است واقعا سرگرمی دلچسبی است. اما بی تمرکز و بی تخیل می خوانم البته مفاهیمشان را متوجه می شوم و پیام هایشان را درک می کنم البته نمی توانم ادعا کنم که همه ی آن چیزی که نویسنده مد نظر داشته را می فهمم.

می خواهم به فلسفه هم وارد شوم چند دوست مجازی پیدا کردم چند گروه مجازی که مدتی است عضوشان هستم و جلساتی که حضور پیدا کردم همه به من نشان داد که داوری که کرده بودم کلی و یک جانبه بوده است و بعد این داوری را به یک پیش داوری تبدیل کرده بودم و به اهالی فلسفه این گونه نگاه می کردم متاسفانه این پیش داوری عادت همیشگی ام هست در صدد رفعش هستم.