رابطه ی علم با اخلاق

تا چند سال پیش فکر می کردم آن هایی که حزب اللهی هستند آدم های بی انصافی هستند و آن هایی که به سراغ علم رفته اند آدم های با انصافی هستند تا اینکه در بین استادان کامپیوتر کسانی را دیدم که بسیار بی انصاف بودند اینکه چقدر متدین بودند و تربیت دینی و مذهبی رویشان چه تأثیراتی گذاشته است را نمی دانم.

به هر حال من همیشه یک اشتباه بزرگ داشتم و آن اینکه فکر می کردم همان طور که خودم به نتیجه ای رسیدم و تصمیمی گرفته ام دیگرانی که همچنین تصمیم مشابهی با من گرفته اند شبیه خودم هستند اما این داوری ام نمی توانم بگویم کاملا اما در کل اشتباه بود مواردی وجود داشتند که بر صدق داوری ام صحه می گذاشتند اما می توانم بگویم اندک بودند.

کمی که روانشناسی فراگرفتم فهمیدم بیشتر قضاوت هایی که مذهبی در مورد بقیه می کنند فرافکنی آن بخشی از وجود خودشان است که انکار می کنند یا به خودشان دروغ می کنند که وجود ندارد و نمی خواهند ببینندش و خوب این هم از تربیت مذهبی شان ناشی می شود که یک سری صفات انسان را بد جلوه می دهند بنابراین آنچه به نظر من کاملا غیر منصفانه به من نسبت می دادند همان چیزهایی بود که در درون خودشان بود و به قول روانشناس ها سایه شان بود البته این داوری هم همیشگی و الزاما و دقیقا درست نمی باشد بستگی به شخص و شرایط دارد.

مذهبی ها عادت دیگری که دارند بهتر است بگویم حزب اللهی ها یا اسمی که در چند سال اخیر بهشان داده شده است بنیادگرایان. فکر می کنند خودشان هدایت شده و بر حق هستند و باید با بقیه افراد غیر از گروه خودشان طوری باشند که آن ها را به راه خودشان بکشانند ولو به زور و البته خیلی ظاهر بینانه مردم را قضاوت می کنند و برچسب می زنند اما اگر یکی از نزدیکان خودشان همان گونه باشد توجیه ش می کنند و خیلی هم خوب جلوه اش می دهند.

من همیشه فکر می کردم دینی که یک ذره انصاف به آدم ها یاد نمی دهند به هیچ دردی نمی خورد فقط کله پوک ها ازش پیروی می کنند یا کسانی که در زندگی شان به شخصیشان احترام گذاشته نشده باشد خودشان را به دین وصل می کنند که به این طریق احترامی دریافت کنند. اما خوب باز هم دنیا به من نشان داد که این داوری هایم فقط تجربه های شخصی ام بوده است و باز هم دیدم مواردی که این قوانینی که برای خودم وضع کرده بودم را نقض می کرد.

به هر صورت الان می دانم اخلاقی بودن افراد با علمشان هیچ رابطه ای ندارد یک نفر می تواند در منتهای علم باشد اما اخلاقی نباشد و یک نفر اخلاقی باشد اما علم قابل توجهی نداشته باشد یک نفر می تواند متدین باشد و اخلاقی باشد و یک می تواند متدین به ظواهر و مناسک باشد اما اخلاقی نباشد.

دیگر به دنبال دسته بندی افراد و طبقه بندیشان و تشخیص اینکه چه نیتی از رفتارشان دارند ندارم این گونه زندگی هم بسیار آسان تر و بدون تشویش تر است. به دنبال پیشگیری از خطرات احتمالی که آدم ها می توانند برایم ایجاد کنند هم نیستم و به خدا توکل می کنم البته این توکلم گاهی زیادی و خارج از عقل می نماید اما من در وضعیتی هستم که توکل بر خداوند جزو کارهاییست که باید انجام دهم.

ارزش ها و باور های نا همگون

ابتدای این نوشته اعلام می کنم نمی دانم عنوان مناسبی برای نوشته ام انتخاب کرده ام یا خیر

یک نگاه به خودمان بیندازیم

از آن جایی که ارزش ها و باور ها و اعتقادات سنتی در جامعه سست شده اند اگر یک نگاهی به خودمان بیندازیم می بینم که آنچه در ذهن ما به عنوان باور یا ارزش یا اعتقاد است را از فرهنگ های گوناگون انتخاب کرده ایم.

مثلا من از یه ارزش ژاپنی ها خوشم آمده است، حال به نظرم درست آمده یا خیلی جذاب بوده ( به قول خودمان باهاش حال کردم ) بعد دیده ام آمریکایی ها یک باور جالب دارند که چقدر کاربردی است پس آن را هم انتخاب کرده ام در تفکر سنتی خودمان هم چیزهایی بوده است که پسندیده ام شاید از آفریقایی ها یا سرخپوستان هم چیزی یاد گرفته باشم خوب شده ام مخلوطی از تفکرات بین المللی تا اینجا خودم را این گونه شناختم.

حال اگر به دیگران هم نگاه کنیم آن ها هم همین کار را کرده اند خوب تا اینجا مشکلی پیش نمی آید اما مشکل در ارتباطاتمان پیش می آید.

من و فلان شخص با هم همکار هستیم یا دوست هستیم او در ذهن خود در یک موضوعاتی سنتی فکر می کند من هم در ذهن خودم در همان موضوعات کاملا مدرن هستم بعد از رفتارهایمان سو برداشت می کنیم بینمان اختلاف پیش می آید فقط به خاطر اینکه من فکر می کنم که او هم مثل من فکر می کند و او هم همین طور. در صورتیکه هر دوی ما می توانم بگویم در دنیاهای کاملا متفاوتی زندگی می کنیم.

یک مثال ساده

من همکاری دارم که جنسیت مخالفی با من دارد در دیدگاه سنتی استفاده از نام شخص جنس مخالف بسیار غیر قابل قبول است اما همکار من یک روز بعد از چند سال کار احساس صمیمیت داشتن با من می کند و مرا با اسم کوچک خطاب قرار می دهد و من متعجب می شوم از این همه وقاحت آن، قضاوتش هم می کنم و می گویم قصد بدی دارد و هزار فکرهای پوچ دیگر و ارتباطم را با او قطع می کنم یا کم می کنم و آن همکارم که چنین باور سنتی نداشته است متعجب می شود از رفتارهای من و او هم مرا داوری کرده و هزار فکر دیگر در مورد رفتار های من به ذهنش می آید.

تمام این داستان ها را گفتم که زین پس سعی کنیم دیگران را از چشم های خودمان نبینیم در جامعه ی پر آشوب ما به نظرم بهتر است برای قضاوت کردن دیگران صبوری بیشتری داشته باشیم و البته با هم حرف بزنیم اگر برداشتی کردیم یا دچار سو برداشت شدیم یک جوری مطرحش کنیم این مطرح کردن برای خودم بسیار سخت است مهارت کافی برای این کار ندارم اما خوب از یک جایی باید یاد بگیریم.

اثر مرکب

خلاصه کتاب:

کتاب اثر مرکب، در مورد این است که چگونه قدم های کوچک در طی زمان می تواند برای ما موفقیت به ارمغان بیاورد. این که چه اهدافی را مشخص کنیم و چگونه رویه روزانه ای برای خود تهیه کنیم و با عمل کردن به آن ها عادات جدیدی در خود به وجود آوریم تا به پیشرفتی که می خواهیم در زندگی برسیم. این کتاب به زبان ساده و روان نوشته شده است و انگیزه ی زیادی در خواننده ایجاد می کند و در پایان کتاب هم نویسنده عنوان می کند هر موقع انگیزه یتان برای پیگیری برنامه هایتان کم شد قسمت هایی از کتاب را بخوانید.

تجربه شخصی:

این کتاب،‌ کتاب بسیار مشهوری است که تا به حال چند نفری به من پیشنهادش کرده بودند اما فرصت خواندنش پیش نیامده بود یا بهتر است بگویم قبلا کتاب های موفقیت دیگری را خوانده بودم و دیده بودم مطالب خاصی که ندانی را ندارند البته در مورد این کتاب هم می توانم بگویم کمی صادق بود مشکل اینجاست که من درست عمل نمی کنم.

من همیشه می توانستم در بازه های زمانی کوتاه با سرعت و انرژی زیاد به سمت هدفی که برای خودم تعیین کرده بودم بروم اما خوب بعد از مدتی دچار خستگی و دلزدگی می شدم به نظرم این روش هیجان انگیزتر است تا اینکه بخواهیم یک روتین تعریف کنیم و هر روز انجامش بدهیم تا مثلا دو سال دیگر نتیجه بدهد. بهتر است بگویم که در رسیدن به نتیجه عجله داشته ام اما فکر می کنم الان سنم بالاتر رفته است می توانم منطقی تر باشم و دنیا را منطقی تر ببینم و کارهایی که از روی خامی انجام می دادم را کنار بگذارم.

مشکلی که همیشه داشته ام این بوده است که برنامه هایی که برای خودم می چیدم خیلی مکانیکی بود انگار که برای یک ربات برنامه ریخته باشم و خوب به نتیجه هم نمی رسیدم چون بخشی از وجودم را نادیده می گرفتم منظورم روحم است که البته از تمام بخش های دیگرم قدرتمندتر است حال می خواهم جوری برنامه ریزی کنم که روحم هم به خواسته هایش برسد. ضمن اینکه زمانی را برای خودم بگذارم که هیچ کاری نکنم تا ذهن و روان و روحم به آن چه می خواهند فکر کنند.

متاسفانه اکثر انسان های موفق بسیار منطقی بودند و هستند یا حداقل به ما این بخش از خودشان را نشان می دهند و اکثرشان هم مرد هستند هیچ گاه ندیده ام زنان موفق کتاب کاربردی برای موفقیت نوشته باشند اغلب زنانی که موفق هم هستند معمولا روحیات مردانه دارند ( البته من هم می گویند کمی مردانه ام البته بعضی ها می گویند خیلی ولی خودم خیلی خودم را شبیه مردان نمی دانم بیشتر به خاطر این بوده است که در محیط های مردانه و بین مردان بودم و کتاب هایی را خواندم که مردان نوشته اند ) به هر صورت زنان همیشه در حاشیه بوده اند در بیشتر زمینه ها اما من زنی نیستم که بخواهد در حاشیه باشد.

به هر صورت که من برای ابتدای کارم چند هدف شخصی برای ایجاد کردن عادت های شخصی مفید برای خودم تعیین کردم فکر می کنم اول باید سالم و شاداب باشم بتوانم درست فکر کنم و روابط سالم داشته باشم بعد یک هدف بیرونی برای خودم تعیین کنم و برای رسیدن به آن تلاش کنم.

بیشتر بخوانیم:

خلاصه کتاب اثر مرکب دارن هاردی – خانه ی سرمایه

۱۰ نکته از کتاب اثر مرکب