بندگان ذهن

می خواهید قبول کنید یا نه ما اکثرا بندگان ذهن خود هستیم یا شاید هم بگویم اسیر ذهن خود هستیم.

تا به حال فکر کرده اید اگر بیکار باشید به چه فکر می کنید؟ امتحان کردید اگر راحت روی تخت دراز کشیده اید چه فکرهایی سراغتان می آید؟!

غالبا فکرهای آزاردهنده، درست است؟ راهی که شما برای خلاصی از این فکرها انتخاب کردید چیست؟ غالبا فرار

چگونه فرار می کنید؟ غالبا فضای مجازی! گاهی کتاب، گاهی تلویزیون، گاهی آهنگ، گاهی کار، گاهی خوردن و … .

ما بندگان ذهن هایمان شده ایم هر چه که لذت آنی به ذهنمان بدهد و ما را از روبرو شدن با مشکلات زندگی برهاند برایمان یک مسکن شده است.

هر کدام از ما ترس ها و دردهایی داریم از کودکی تا به امروز، به شیوه ای تربیت شده ایم، دارای عقاید و باورهایی هستیم که دنیا را از پس آن ها می بینیم و قضاوت می کنیم.

تا به حال توجه کرده اید که چقدر ترسهایمان و دردهایمان در تصمیم گیری هایمان موثر هستند؟! فقط یک شب کارهای روزانه یتان را یادداشت کنید و ببینید علت انجام آن ها چه بوده است.

تا به حال فکر کرده اید چقدر از عقاید و باورهایی که دارید تجربه ی خودتان بوده است یا دیگران و جامعه آن ها با به ما قبولانده اند؟!

می دانم سخت است که عمری به چیزی یا کسی باور داشته باشی و بعد بفهمی غلط بوده است احساس می کنی یک احمق هستی اما خدمتتان عرض کنم که همه یمان کارهای احمقانه می کنیم این را قبول کنید که آن زمان سن و سال و تجربه و عقل و آگاهی امروزتان را نداشته اید و آن بهترین عملکرد شما بوده است.

اندر تحلیل رفتارمان در فضای مجازی

ما نسلی هستیم که عادت کردیم خیلی از خواسته های خود را به راحتی با یک کلیک بدست بیاوریم و بیایید قبول کنیم که تنبل شدیم و تحمل زحمت و رنج را نداریم

ما نسلی هستیم که مدام از مسائل و مشکلاتمان به وسیله ی شبکه های اجتماعی فرار می کنیم واقعیت را از پس پرده ی فضای مجازی می بینیم.

دنیای ما شده است چک کردن این کانال و آن گروه، گپ زدن با این و آن فقط برای اینکه لحظه ای خوش باشیم. لحظه ای فراموش کنیم وظایفی که به گردن داریم و باید انجامشان دهیم مدام می گوییم «باشه برای بعدا، حالا دیر نمیشه»

اما حالا مدام در خانه ایم درست است؟! چقدر در فضای مجازی بچرخیم؟! واقعا خسته کننده نیست؟!

شبکه های اجتماعی جاذبه ی بصری دارند و دنیا را فانتزی نشان می دهند و یک احساس شادی و عالی بودن زندگی را در انسان به وجود می آورند.

اما همه می دانیم همه یمان دوست داریم خوشی هایمان را به دیگران نشان دهیم، همه دوست داریم دیگران بدانند ما چقدر شاد، با اعتماد به نفس،‌ باحال، عالی و بی عیب و … هستیم ولی آیا واقعا هستیم؟!

کدام یک از ما جرئت دارد خرابکاری هایش را در فضای مجازی به نمایش بگذارد و خودش را بدون نقاب به نمایش بگذارد! ( وای یعنی بقیه چی فکر می کنند! )

اینکه بقیه چه فکر می کنند دام ماست که در گرداب فضای مجازی گیر می کنیم. اینکه بگذار این صفحه را هم چک کنم دامی است که چشم باز می کنیم و می بینیم سه ساعت است داریم در فضای مجازی می چرخیم.

و این عمر را بدون اینکه واقعا رشد کرده باشیم می گذارانیم از آن هایی که سنشان بالا رفته است بپرسید آیا دیگر می توانند تغییری در خودشان ایجاد کنند؟! هر چه سن بالاتر برود توان کمتر می شود و خلق و خوی ما تثبیت تر.

حالا بیایید یک کار دیگر بکنیم

به شخصه مراقبه برایم کاریست سخت و خسته کننده. واقعا انرژی بر است زیرا مغز من عادت کرده است به فکر کردن و پرداختن به این موضوع و آن موضوع. تحلیل کردن، غر زدن، ملامت کردن دنیا و آدم ها.

روش های مراقبه را قبلا گفته ام یکی این که در یک جای آرام یا چهار زانو می نشینیم یا به پشت دراز می کشیم جوری که ستون فقراتمان صاف باشد بعد چند نفس عمیق می کشیم و افکاری که به ذهنمان می آید را مشاهده می کنیم بدون اینکه با آن فکر همراه شویم.

طریقه ی دیگر این است که در هر حال که هستیم و هر کار که می کنیم فقط توجمان به همان کار باشد و با ذهن به این سو و آن سو نرویم توجه داشته باشید که انجام کارها به صورت آرام و البته هر لحظه فقط یک کار می تواند اثر بخش باشد.

بعد از آن کار دیگر یک کار دیگر هم داریم!

دعا کنیم. واقعا دعا خیلی سخت است آخر خدا خودش همه چیز را می داند و می داند چه برای که بهتر است.

من هنوز هم وقتی می خواهم دعا کنم می گویم «خدایا خودت که می دونی من بهت چی بگم و خودت می دونی صلاح چیست من چی بخوام»

و در خیلی از مواقع همین جا مکالمه یمان تمام می شود اما تا به حال فکر کرده اید این همه وقت برای فضای مجازی و این کار و آن کار داریم اما به خدا که می رسد نمی دانیم چه بگوییم؟!

اینکه ما بندگان خوبی نیستیم درست است آخر همیشه موقع رنج و دشواری یاد خدا می افتیم و بعد …. بعد یادمان می رود دوباره غرق می شویم در همین دنیا.

نمی خواهم سخنان تکراری واعظان را بگویم این ها را همه می دانیم چند روز پیش در تلویزیون ماهواره ای یک فیلم دیدم پسری که سرطان داشت و به خدا نامه می نوشت و باعث شده بود دیگران هم این کار را بکنند نام فیلم نامه هایی به خدا بود.

گاهی کودکان بهترین معلم ها هستند چون آن ها خالص ترین ما هستند بیایید برویم و خلوص بچگیمان را دوباره بازیابیم. بیایید کودکانه با خدا صحبت کنیم.

بیایید فقط مثل دو دوست با خدا صحبت کنیم، دو همراز، دو همدل. آنگاه حس خواهید کرد مشکلات زندگی آن طورها هم دشوار به نظر نمی آیند روی شانه هایتان کمتر بار احساس می کنید.

روزی به جایی خواهید رسید که خواهید گفت اگر تمام مشکلات عالم هم بر سرم بریزد و تمام دنیا بر علیه من باشند، خدا برای من کافیست.

وقتی دوست خدا باشیم ناخودآگاه دست به خیلی از کارها نمی زنیم چون که خدا آن کارها را نمی پسندد. خیلی حرف ها هم نمی زنیم چون خدا دوست ندارد. دقیقا دوستی با خدا یک دوستی صمیمی و بی آلایش است.