دوباره باران

دوباره باریدی
صدایش را دوست دارم
صدای قطرات باران

صدای رعد از آن بالاها
راستی چه می گویی این طور رعدآسا؟!

ای کاش زبانت را می دانستم
زبانت را به من یاد می دهی؟

می دانم درونم هنوز آن قدر بزرگ نشده است
بزرگم می کنی آن قدر که زبانت را بفهمم؟

باران شوق

نم نم باران می بارد
یعنی این ها اشک های توست؟!
دلم می خواهد اشک های شوق تو باشد.

راستی چرا دیگر چشمانم نمی بارند؟!
چه کرده ام که از من نا امید شده ای؟!
نا امید شده ای؟

نمی دانم اما در سینه ام تو را حس می کنم
ای عزیزم، ای جانم، ای تمام وجودم

ای آسمان

آسمان ای خالص ترین
وقتی آبی می شوی رنگ دوستی می شوی.
وقتی شب می شوی، در آن بی صدایی انگار ستاره هایت حرف می زنند.

آسمان دستم را بگیر
آسمان دستم را بگیر و مرا به خورشید ببر.
به آن شعله ی داغ و سوزان
به آن جذاب ترین کره ی کامل جوشان

من تنها مانده ام، تنها در بحر سرد واماندگی!
در غربت!
در خاموشی!

دستم را بگیر…