درد

درد، این دوست من
دیگر بخشی از زندگی ام شده است.
هر چند روز یک بار پیدایش می شود.
نه آن قدر شدید است که امانم را ببرد و غیر قابل تحمل باشد،
نه آن قدر کم است که بتوانم با وجودش کار دیگری کنم.
اما این درد باعث خودآگاهی ام می شود.
متاسفانه وقتی همه چیز رو به راه است نفسم غالب می شود و امور را بدست می گیرد.
اما زمانی که کمی تا قسمتی بدنم از حالت سر حالی دور می شود آنگاه است که به خودم می آیم.
می فهمم آنچه باید بفهمم را.
می بینم آنچه باید ببینم را.
می شنوم آن صداهای آرام درونم را.
صداهایی که وقتی سرحالم و صدای درون سرم قوی است نمی شنومشان.
وای که چقدر …
نمی دانم چه برچسبی به خودم بزنم
صفت مناسب را پیدا نمی کنم.

چه درد روحی و روانی و چه درد جسمی بیدارتر و آگاه ترم می کند.
در دنیایی که بر پایه ی غفلت چرخش می چرخد.
خوشحالم که از سیستم خارج شدم.
تنها ناراحتی ام دردهایم است که آن ها هم نیاز است فعلا باید باشد.
ای درد ببار که نعمتی
خدا یا مرا ببخش که گاهی شکایت و گله دارم
آخر حس بدی دارد گوشه ی خانه بودن
پویا نبودن
ساکن بودن
اما می گذرد
می دانم می گذرد
روزهای روشن در انتظارند
می آیند
همان طور که خورشید از پس ابرها بیرون می آید
می تابد بر من
بر تو
بر ما
به زودی
به زودی زود
این روزها می گذرد
ساعت شتابان می تازد
مثل باد می رود
و در آخر ماییم و آنچه که در درون داریم
چه فرقی می کند دیگران چه بیاندیشند در موردمان
چه فرقی می کند چقدر داشته باشی
ثروت
قدرت
دانش
هنر
شهرت
آخر چه کمکی از این ها بر می آید وقتی او می خواهد تو رنجور باشی
رنج بکشی تا درونت را پاک کنی
تا درونت را بسازی
تا خالی شوی
از ما
از من
از تو
هی روزگار
این است زندگی
درد کشیدن برای زندگی
برای فردا
برای پس فردا
مهم این است درد گذشته را رها کنی
دیگر خودت برای خودت درد درست نکنی
درد
رفیق
روزی که نباشی جایت خالیست
😉

سینتا

Print Friendly, PDF & Email

3 دیدگاه دربارهٔ «درد»

  1. نگاهت به درد چه نگاه جذابی ست رفیقِ لحظه های پر دردِ من 👌👏

    الهی قلمِ تو همواره در مسیر آگاهی برساند پیام‌ روشنایی را بر هر آنکه طالب نور است.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید