تو آشنا برای همه

از تو می نویسم تویی که می آفرینی بدون دست.

اگر در زمین بگردیم جر تو چیزی یافت نمی شود.

این تویی که ابر ها را به گردش در می آوری و تویی که اگر بخواهی باران می فرستی

چه چیز تازه ای دارم که بگویم این ها را همه می دانند!

من قاطی

نباید فکر کنم، اگر بخواهم دستور العمل درست کنم باید فکر کنم، اما در شرایط حاضر نباید فکر کنم. پس می ماند برای آینده.

چرا نگذاشتی با همان حالم جلو بروم؟ من داشتم به چیز هایی می رسیدم دارو نمی گذارد، باور کن نمی گذارد، به زور می خواهی به من به قبولونی که که می گذارد.

پس چرا نمی شود؟ چون من نمی خواهم؟! نمی توانم قوانین طبیعت را عوض کنم!

دیروز در چشمانم خستگی را دیدم، نمی دانم چه کار باید بکنم که حال و احوال درست شود! می دانم اگر خودم را خسته کنم باز ممکن است قاطی کنم. من که کلا قاطی هستم حافظه ام که می دانی از کودکی قاطی بود هر چه بزرگ تر شدم قاطی تر شد. چرا مغزم قاطی می کند؟! یک موقع مثل موشک کار می کند یه موقع هم کند ذهن و قاطی می شود.

حق داشتند آن هایی که من گفته اند عجیب و غریب، گفتند مثل آدم نیستم، ولی من این غیر عادی بودنم را دوست دارم برایم جالب است دوست ندارم شبیه کسی باشم.

این من من چقدر قوی است! هر کارش می کنم از یه جای دیگه می آید و خودش را مستقل نشان می دهد. در صورتیکه می دانم جهان کاملا بهم مرتبط است، همه یک تن واحدیم.

دیگر نمی خواهم واکنش نشان دهم هر چند گاهی می دهم. برای اینکه باز منم می آید حرف می زند. هوشیار باید باشم خیلی هوشیار.

عقل و ذهن و نفس

می دانی آدم هر چی می کشد از عقلش است از ذهنش است، عقلی که به دنبال منافع شخصی خودش است و ذهنی که زندانی باور های کهنه است و درها را رو به جهان بسته است.

آری آدمی همیشه این گونه بوده است اسیر نفس، اسیر عقل، اسیر ذهن. در این دوران همه ی اینها قوی تر شده اند، خوب حق با توست انسان اسیر است فکر می کند زندگی همین است که برایش تعریف کرده اند.

چگونه می شود این زندان را نابود کرد؟

تازه می فهمم دیوانگی چه خوب بود عقل و ذهن و نفسم هر سه ضعیف شده بودند البته برایم ناراحت کننده بود اما حال پی می برم چه نعمتی بود آن عذاب!

اگر به من باشد می گویم همه باید دیوانه شوند تا بفهمند بعد از دیوانگی دنیا چگونه می شود! اما خوب اگر همه دیوانه شوند کار دنیا فلج می شود.

نمی دانم چگونه است که من خودبینی ام زیاد است اما همین خودم هم زخمی است و ارتباطم با خودم خوب نیست! شاید به خاطر همین ها خودبینی ام زیاد است. همیشه سعی در محافظت از خودم داشتم اما خوب مثل اینکه روش اشتباهی استفاده کردم.

تو کافی هستی

وقتی به اطراف نگاه می کنم و آدم های به ظاهر بالغ را می بینم آدم هایی که سنشان زیاد است موهایشان سفید شده است اما مانند کودک ۴ ساله می مانند! به لطفی که به من کردی پی می برم.

برای من همین کافی است که تو با منی، من هیچ از دنیا نمی خواهم! تو که سایه سری، تویی که تاج سری و تویی که در جان منی. قدرت را بیشتر خواهم دانست ای بهترین عالم.

دنیا برای جهان داران و جهان دوستان، تو مالک و صاحبی و خودت بهتر می دانی چطور اداره اش کنی، چه کسانی را برای اداره اش بگذاری. من فقط وظیفه ام آگاهی رسانی است. فقط می توانم واسطه ای برای انتقال دانش باشم.

به نظر من که کار بزرگی نمی آید! اما قبول، خودت می دانی من قابلیت های بیشتری دارم اما درحال حاضر هنوز مریض احوالم هستم. این طور بهتر است. درست است.

کم کم یاد می گیرم چطور در دنیا باشم اما دلبسته و وابسته و دچار دغدغه فکری نشوم.

دل

دل آدمی مانند چیست؟!

هیچ چیز در دنیا مانند دل نیست؟!

بعضی ها می گویند این دل فقط عضله است و یک پمپ، مغز است که باعث می شود قلب چنین واکنش هایی نشان دهد.

بعضی ها هم می گویند قلب برای خودش شعور دارد.

من که نمی دانم علم، امروز یک چیزی ادعا می کند و فردا خودش ردش می کند از نظر من به تنهایی قابل اتکا نیست.

دل من به من خیلی چیزها می گوید، اوایل باورم نمی شد، می گفتم غیر منطقی است اما بعد فهمیدم راست می گفته است.

به نظر من دل پاک بهترین راهنما برای یافتن خود انسان، تو و حقیقت است عقل یه روز به یه جایی می رسد که می گوید من کور بودم، من هیچ نمی فهمیدم، وای چقدر ادعا داشتم، وای بر من!

نمی دانم چه به روز دل ها آمده است؟! خودت باید درستشان کنی!

گریه دل را پاک می کند، گریه ای که از جان برآید، خیلی وقت است این طور گریه نکردم! دلم گریه می خواهد. دلم حال می خواهد. اما آن حال نمی آید!

اشتباهات همیشگی

می دونی من خوب می دونم که وقتی آینه نقشم را نشون میده باید به فکر خودم باشم نه اینکه بخوام بقیه بجنگم اما موقعش که می رسه این قدر محو دنیام که به ذهنم نمیاد بعد یادش میفتم که اون فرد صفت خودم رو بهم نشون داد حالا تنها فرقش می تونه این باشه که در اون قوی تره در من ضعیف تره این دیگه حالت خوبشه.

واقعا چطور می شه در دنیا بود اما باهاش قاطی نشد؟! چطور می شه دنبال کار دنیا باشی اما دلبسته اش نشی؟!

چند روزه پریشونم، خیلی روزه، و به این منوال پیش برم همه چی خراب می شه باید خودمو جمع و جور کنم. شاید بد نباشه امروز یه کاری کنم یه تنوع خوب باشه.

می بینی درسام رو از برم اما موقع عمل نمیشه بشر همینه واقعا چرا؟!

من و عاداتم

می دانی که من زود عصبانی می شوم، می دانی که نشانش نمی دهم، می دانی که وقتی پشت اسم تو پنهان می شوند تا کارهایشان را موجه جلوه دهند خونم به جوش می آید.

اما تو همیشه آتشم را خاموش می کنی؟! چه هدفی پشت این آتش زدن و خاموش کردن داری نمی دانم. اما زبان من را تو نرم می کنی، من زبانم تند و تیز است دیگر ذات هر کس به گونه ایست.

می دانی که من مثل اسپند رو آتشم و یک جا بند نمی آیم، یک کار را نمی توانم مدام انجام دهم، یکنواختی دیوانه ام می کند اگر افسرده نبودم نمی دانم چه کارهایی تا حالا کرده بودم.

اما حالا باید یاد بگیرم صبوری را، تعهد به برنامه را، و جوری برنامه ریزی کردن که احساس ملال نکنم البته یه عادت بدم دارم اگر یک چیزی به ذهنم برسد که خیلی مهم جلوه کند تا انجامش ندهم آرام نمی گیرم خوب نوشتن برای رفع این عادت خوب است.

باید به خودم بجنبم، در ضمن که رابطه ام را با خانواده باید درست کنم. ساده دلی را هم کنار بگذارم.

چقدر کار دارم!

دیوارها

ما انسان ها یاد گرفته ایم برای حفظ امنیت خود دیوار بکشیم، دیوار کشیدنمان از ترس است این واضح است اما چرا به جای اینکه دیوارها را بلندتر و ضخیم تر کنیم، دوربین مدار بسته بگذاریم این هزینه ها را برای از بین بردن ریشه ی این ناامنی یعنی فقر، ناآگاهی، نادانی و … نمی کنیم!

تمام کسانی که مسئولیت حفاظت از گروهی را به عهده دارند می خواهند این کار را به نحو احسنت انجام دهند حریم خود و آن هایی که تحت سرپرستی دارند را امن نگه دارند.

بیایید قبول کنیم که سالها با زور زدیم که حریم خود را محافظت کنیم اما آخرش بیشتر جنگ آفریدیم، بیشتر جدایی آفریدیم، مرزها را بیشتر کردیم، نفرت به وجود آوردیم و چقدر هزینه ی بیشتر دادیم اما کماکان مشکلاتمان بدتر شد که بهتر نشد.

چقدر کری برای یکدیگر خواندیم! چقدر توهین کردیم! چقدر از مکر و حیله استفاده کردیم! بیاییم برای یک بار که شده حرمت انسانی هم را حفظ کنیم.

انتقاد

در جامعه ی ما مشکل اساسی که وجود دارد نبود انتقاد سازنده است. متاسفانه وقتی موقع انتقاد هست نقد خود را ابراز نمی کنیم و صبر و تحمل به خرج داده تا اینکه به خشم می آییم و آنگاه شروع به انتقاد می کنیم آن هم می توان گفت یک سو و بی رحمانه.

یک روش دیگر اشتباهی که استفاده می کنیم استفاده از تمسخر است گاهی هم می خواهیم از طنز استفاده کنیم اما تهش تمسخر می شود.

به هر حال این رفتار ما باعث ایجاد مقاومت در طرف مقابل خواهد شد حتی ممکن است او را جریح تر کند و باعث شود در انجام کار خود سماجت بیشتری به خرج دهد.

حواسمان نیست که نقد برای تخریب شخصیت نیست بلکه برای بهتر کردن خودمان است و البته همه می دانیم که اگر کسی نباشد از ما نقد کند ما یا درجا خواهیم زد یا پسرفت می کنیم.

بزرگان پیشنهاد کرده اند برای نقد ابتدا از خوبی و حسن ها و نقاط قوت فرد بگوییم و سپس به نقاط ضعف او بپردازیم اینگونه می توان امیدوار بود که بر روی فرد اثر گذار باشد.

عشق می خواهم

نمی دانم چگونه بنویسم هیچ گاه در موردش حرف نزدم اما باید اعتراف کنم من هم روز اول سر نیازم به سویت آمدم، از سر تنهایی، از سر اضطرابی که نمی دانم چرا از کودکی داشتم و تو به من چه چیزها که ندادی!

من همیشه از دینی، قرآن و عربی فراری بودم، شعر را دوست داشتم تو خودت را در لابه لای اشعار سعدی و مولوی و حافظ و خیام به من نشان دادی، به من گفتی هر نفسی که می کشم دو نعمت است و از دست و زبان که برآید که از عهده ی شکرش به در آید! گفتی ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا من به غفلت نخورم همه ی این ها فرمانبردارن به خاطر من و شرط انصاف نیست که من فرمان نبرم!

آری من نوجوان بودم البته خودم را از دیگر همسالانم بزرگ تر می دانستم اما حال می دانم چقدر خام بودم. من آن چیزی که فکر می کردم فرمان برداری تو باشد انجام دادم به نیت اطاعت و تو مرا به خانه ی خود بردی!

خوب مولوی گفته بود ای قوم به حج رفته کجایید معشوق همین جاست بیایید و من فکر می کردم آن مکعب سیاه چیزی جز یک نماد نیست اما وقتی در مسجد الحرام تنها گوشه اش را دیدم خشک شدم! همه به سجده رفته بودند و من مات مانده بودم بعد که جلوتر رفتم دیدم از آن خانه ی سیاه سنگی یک چیزی به سمتم می آید شاید نوعی انرژی در سینه ام حسش می کردم چه تو دهانی خوبی به من زدی و من گفتم ای کاش همه مثل تو به انسان تو دهانی بزنند ای کاش مثل تو بودم! کودکانه گفتم اما از ته دل بود.

آری من تو را در موجودات مختلف می دیدم، چقدر تحسینت می کردم، حال که بزرگتر شده ام و دنیا را بهتر دیدم بیشتر تحسینت می کنم چیزهایی به من آموختی تا خلقت را بهتر درک کنم از تو سپاس گزارم اما هیچ وقت خاطره ی آن روز که خواهرم را در آغوش گرفته بودم او که نوزاد بود و من دیدم چه در آرامش روی سینه ی من خوابیده است تحسینت کردم عشق زنان را، مهری که در سینه ی زنان نهاده ای، آرامشی که سینه ی زنان دارد و اینکه چطور در عین حال که یک چیز کاراست زیبا هم هست و البته خودم را به عنوان یک زن تحسین کردم و تو منتظر نشسته بودی همراه با تیر و کمانت که یک کلمه حرف از دهان من خارج شود تا تیر به قلبم بزنی! آن نوزاد باعث شد چه چیزها در خودم کشف کنم!

من می دانم که این سینه چه داستان ها که ندارد و چه چیزها که به من نبخشیدی اما امروز این سینه خالی شده است نسبت به هیچ کس حسی ندارد حتی همان نوزاد که حالا برای خود نوجوانی است، به من عشق می دهی؟ عشقی که نثار خلقت کنم، آن عشق که خود داری و البته عقلی که در خدمت خلقت باشد؟ از تو می خواهم که دارایی و داننده و بخشنده و البته مهربان.