بایگانی دسته: وبلاگ

وبلاگ من

پرداختن به خود

به ما زندگی کردن را آموزش نداده اند بلکه ما را برای مبارزه کردن، رقابت دادن و تقلا کردن پرورش داده اند اما پرداختن به خود چیست؟

ما همیشه مشغول هستیم، همیشه درگیر هستیم، همیشه عجله داریم به جایی برسیم، آرزوهایی داریم فقط برای اینکه در چشم دیگران بزرگ جلوه کنیم، برای خوشبختی عزیزانمان تلاش می کنیم.

در این میان اما خودمان کجای کاریم؟! من چه کسی هستم؟ خودم برای خودم چه می خواهم؟ برای چه ساخته شده ام؟ چقدر خودم را دوست دارم؟

اول از همه برای آن دسته ای که فکر می کنند باید برای خوشبختی عزیزانشان کار کنند بگویم یک لحظه به این فکر کنید که با این همه مشغولیت اگر اتفاقی برای خودتان بیفتد آنگاه چه کسی به عزیزانتان رسیدگی می کند؟

که گفته است پرداختن به خود و خود را دوست داشتن، خودخواهی است؟! همه ی ما زمانی را نیاز داریم بنشینیم و با خود در مورد خود تفکر کنیم، به خودسازی بپردازیم، به روح و روان خود بپردازیم، لذت روحی ببریم.

ما مدام در حال جمع کردنیم، مدام در حال جمع کردن مال، اطلاعات، دانش، پول، توجه و … هستیم. بعضی ها فکر می کنند همیشه باید یک چیزی یاد بگیرند اما این چیزهایی که یاد می گیرید چقدرش برای خودتان است چقدرش برای دنیاست؟

من یاد دارم هواپیما بسازم، سخنرانی کنم، چت کنم، دیگران را درمان کنم، فروشندگی کنم و … . خوب این ها خیلی خوب است اما این ها که مال دنیاست! شاید بگویید این ها به من احساس مفید بودن و ارزشمند بودن می دهد اما ارزش انسان به کارش نیست.

ارزش انسان به چیست؟

ارزش هر انسانی به اندازه ی رشد بعد معنوی اش است. به درونش هست، چیست که هر کدام از ما رو متمایز می کند؟ میزان تاثیرمان بر دنیا؟ میزان ثروتمان؟ میزان شهرتمان؟ قدرت ذهنیمان؟ قدرت بدنیمان؟ قدرت سیاسیمان؟ مشغولیت هایمان؟ دغدغه هایمان؟ این ها همه چیزهای بیرونی است که به خودمان چسبانده ایم.

اما این بعد معنوی چیست؟ راستش نمی توانم تعریفش کنم! اما این را می دانم هر چه معنوی تر شویم آرام تر و شاداب تر و صلح آمیزتر می شویم آن هم کاملا از عمق وجودمان.

بهترین آموزگار معنوی ما زندگی است. خود زندگی به ما نشان می دهد از کدام سو برویم، کدام کتاب را بخوانیم، با کدام استاد همراه شویم، چه کسانی به زندگیمان بیایند و چه کسانی از زندگیمان بروند و همه ی این ها کم کم به ما نشان داده می شوند و هیچ کس نمی داند آخرش به کجا می رسد اما شرطش این است در برابر زندگی باز باشیم و مقاومت نکنیم و بخواهیم رشد معنوی داشته باشیم.

برای خود وقت بگذاریم

بیایید بدون هیچ هدفی کمی قدم بزنیم، بدون هیچ هدفی ورزش کنیم، بدون هیچ هدفی مطالعه کنیم، بدون هیچ هدفی مناسک دینی را به جای بیاوریم، بدون هیچ هدفی موسیقی گوش کنیم، بدون هیچ هدفی مراقبه کنیم و … فقط هر کدام را که انتخاب می کنیم با تمام وجود ازش لذت ببریم.

خود را بسازیم، عادت های کهنه ی خود را با عادت های جدید عوض کنیم، عیوب خود را بیابیم و اصلاحشان کنیم ( می توانید پرسشنامه ای تهیه کنید که سوالاتی در مورد نقاط مثبت و منفیتان در هر زمینه ای را دارا باشد و از نزدیکان و دوستان خود بخواهید آن را پر کنند بهتان قول می دهم تعجب می کنید.).

اگر بخواهیم وقتی برای خود پیدا می کنیم، دور از هیاهوی دنیا در گوشه ای آرام بنشینیم و به عنوان یک انسان به آنچه هستیم و آنچه می خواهیم باشیم فکر کنیم. برایش برنامه ریزی کنیم.

آخر مگر هر کدام از ما چقدر عمر می کنیم که همه اش برای دنیا می رود؟ یک نفر می گفت زمان مثل پول است ببین برای چه خرجش می کنی؟! البته او مدرس موفقیت بود اما چه موفقیتی بالاتر از تعالی خود؟!

بالاتر از همه ی این کارها و سخت ترین این کارها خودشناسی است اگر خود را بشناسیم از حالت واکنشی خارج می شویم. به اندیشه و خرد و آگاهی دست می یابیم. دیگران را بهتر درک می کنیم آنگاه با خودمان و جهان در صلح و شادی به سر خواهیم برد.

بیشتر بخوانیم:

چه کسی به مراقبه نیاز دارد؟

می خواستم ننویسم اما نمیشه!

می خواستم دیگر در مورد سیاست ننویسم اما دیدم که نمی شود این ها را باید بگویم هر خودم از حرف های ناگفته ام راحت می شوم هم شاید چند نفری همفکر من باشند یا چند نفری به فکر بیفتند.

تبعیض در ایران بسیار متنوع است، تبعیضی که بین هوادارن نظام و غیر هواداران، تبعیض بین زن و مرد، تبعیض بین شیعه و سنی، تبعیض بین فقیر و غنی و … شما از من بهتر می دانید!

اما چرا این قدر تبعیض در جامعه ی ما زیاد است؟ چون هر کداممان عضو هر دسته ای که هستیم و می بینیم به آن دسته ی دیگر ظلم می شود می گویم خوب برای من که بد نیست چرا خودم را قاطی کنم!

در آبان ماه وقتی قیمت بنزین بالا رفت گفتیم بذار اون ها که ضعیف ترند برند توی خیابون بعد اگه تونستند کاری کنند ما هم میریم یا گفتیم مشکل من نیست مشکل قشر ضعیف هست یا …

راستی شما چی گفتید؟!

سال ها اهل سنت در ایران در فقر نگه داشته شده اند همه می دانیم اما آیا هیچ کدام از شیعه ها گفته آقا چرا با این ها این جوری می کنید؟! البته در جمع های خصوصی گفته ایم اما آن که فایده ندارد.

چند روز است اپراتور تلفن همراه من به من پیامک می دهد که به پویش ایران همدل پیوندید تا از مردم کردستان حمایت کنید چند دقیقه پیش کمی جستجو کردم و دیدم که این پویش توسط رهبری راه اندازی شده است.

ای کاش رهبری سیاست های خود را اصلاح می کردند پویش راه انداختن خوب به نظرم بچه گانه می آید یک رهبر قدرت خیلی بیشتری دارد که می تواند از آن استفاده کند.

اگر به عقب برگردیم

ما که آن موقع نبوده ایم اما آن ها که بوده اند می گویند در زمان انقلاب اسلامی و جنگ مردم خیلی با هم همدل بوده اند اما جنگ که تمام شد و از شرایط اضطراری خارج شدیم دیگر آدم ها آن آدم ها نبودند.

راستی چرا؟!

به نظر من به خاطر این است که ما ایرانی ها همیشه منفعت شخصی خود را می بینیم و در جایی که به ضررمان نباشد … خوب باید بگویم از ناراحتی دیگران ناراحت نمی شویم یا کمی ناراحت می شویم اما این باعث نمی شود دست به عمل بزنیم.

این را باید بدانیم ما در یک سیستم به هم پیچیده زندگی می کنیم کوچکترین حرکت در جایی از این سیستم روی همه ی سیستم اثر می گذارد اسم نظریه ی آشوب را که شنیده اید؟!

گاهی این حرکت تاثیرات زیاد و بزرگ می گذارد گاهی نه کم خوب ما که نمی دانیم این حرکت چه تاثیری در آینده خواهد گذاشت پس عقل حکم می کند همیشه همه ی حرکت ها را جدی بگیریم و به راحتی از کنارشان عبور نکنیم.

در ثانی سکوت در برابر بیداد باعث می شود بیدادگری که بازخورد منفی نگرفته است به این نتیجه برسد که چرا بیشترش را انجام ندهم و در ادامه بیدادگری بیشتر می شود.

در هر صورت مواظب خودتان باشید کمی به خود آگاه تر باشید کمی بیشتر فکر کنید کمی بیشتر تحلیل کنید و تا جایی که امکان دارد در خانه بمانید می دانم واقعا خسته کننده است اما هر کس خودش بهتر می داند چگونه می تواند خودش را سرگرم کند.

باید بدانیم ….

باید بدانیم که اغلب ما از مجموعه ای از تضاد ها ساخته شده ایم یک فرد می تواند همان قدر که مهربان همان قدر بی رحم باشد یا یک فرد همان قدر که رک راست است می تواند در پرده و پنهان باشد.

ما آزاد هستیم که بر طبق هر کدام از افکار خود رفتار کنیم ممکن است در یک موقعیت یک خصیصه ی خود را بروز دهیم در موقعیت دیگر خصیصه ای متضاد آن را و این بستگی به خیلی چیزها دارد مثلا خاطرات گذشته، حال آن روزمان، خود موقعیت، طرف مقابل و ….

نمی توان گفت اگر فلان شخص امروز راست گفت پس داوری اش کنیم که راستگوست و اگر فردا دروغ گفت بگوییم دروغگوست متاسفانه مطلق بینی در جامعه بسیار رواج دارد.

فرق آدم ها هم در همین بروز دادن تضادهایشان در موقعیت های مختلف است یکی مدام حقیقت را پنهان می کند و کم کم به عادتش بدل می شود و آن چنان این بعد از وجودش قوی می شود که دیگر خودش هم نمی تواند تغییرش دهد و در موقعیت که قرار می گیرد ناخواسته دوباره همان عادتش را پیاده می کند.

حال موضوع شناختن آدم ها و اعتماد کردن به آن ها پیش می آید و خیلی از ما دچار تضاد هستیم و این گاهی باعث می شود دیگران فکر کنند ما ریاکار هستیم در صورتی که درونمان یک جنگ بر پاست جنگ بین تضادهایمان.

از طرفی می خواهیم مهربان باشیم اما از طرفی از مهربان بودن خود خاطره ی بد داریم و می ترسیم نشانش دهیم که دیگران ……. (هزار تا رفتار که ممکن است از ایشان سر بزند.)

شجاع هستیم اما ترس هم داریم و نمی دانیم که چه تصمیمی بگیریم.

علاقمند به پیشرفت هستیم اما می ترسیم برای پیشترفت تلاش کنیم حتی بعضی هایمان خودمان را لایق پیشرفت نمی دانیم.

بعضی از تضادهایمان ذاتی است اما ریشه ی بیشتر تضادهای ما باید که گفت باز هم ترس است، این ترس نمی گذارد ما ذات خود را بروز دهیم و شخصیتی به دیگران نمایش دهیم که ما نیستیم بلکه یک من قلابی است. این من قلابی همان نفس ماست.

نفس خیلی زیرک است و خودش را به هزار طریق ممکن حفظ می کند اما ما هم هوشیار و زیرک هستیم و باورش نمی کنیم و تمام تلاش خود را می کنیم تا واقع بین بوده و عاقلانه تصمیم بگیریم و رفتار کنیم.

به خود آگاه باشیم.

کتاب

دنیای کتاب ها، دنیای رنگارنگی است. کتاب می تواند انسان را سوار بر خیال کند و به دنیاهای ناشناخته ببرد. کتاب همچنین می تواند عقاید و افکار های جدید پیش پای انسان بگذارد و حتی افکار و عقاید انسان را به چالش بکشد.

به راستی که دنیای کتاب ها، دنیایی مملو از ماجراجویی است. اگر غرق در کتاب شوی و با متنش ارتباط برقرار کنی دیگر زمان از دستت خارج می شود و ساعت ها می گذرند بی آنکه متوجه گذر زمان باشی.

از وقتی اوقات فراغتم را بیشتر با کتاب ها می گذرانم دیگر علاقه ام به فیلم و تلویزیون کم تر شده است برایم خسته کننده شده اند. دوستانم می گویند تغییر کرده ام ذهنم باز تر شده است و خودم حس می کنم دیگر تعصبم بر برخی افکار و عقایدم کمتر شده است. دیگر واقعا نمی دانم چقدر درست هستم. قبلا می توانم بگویم افکار خودم را خیلی قبول داشتم اما حالا آن چسبندگی به افکار و درست پنداریشان جایش را به یک تردید داده است. تردیدی که مبهم است. کل وجودم مبهم شده است آن حس منیتم تار شده است و سبک تر از گذشته هستم و احساس راحتی بیشتری دارم.

تازه می فهمم نویسندگان چه مشقاتی برای نوشتن می کشند و چه هنری به خرج می دهند و نمی دانم یک حس و حالی از بعضی کتاب ها می گیرم که انگار حرف های نگفته ی نویسنده هستند. نویسنده جایی را نداشته است تا حرف هایش را بزند و لاجرم قلم در دست گرفته است و نوشته و نوشته.

هنوز فکر می کنم سفر من در دنیای کتاب ها بیشتر به طول بینجامد ما تازه با هم اخت شده ایم و من هنوز به آن تشنگی که باید برای آموختن نرسیده ام. هنوز خیلی از کتاب ها هستند که به نظرم عجیب و غریب می آیند و هنوز نمی توانیم هنر نویسنده یشان را درک کنم.

آخر به من حق بدهید من تمام عمرم سرم در عدد و رقم بوده است و دنیا را با منطق ریاضی می دیده ام حال چگونه می توانم به این سرعت این عینک ریاضی را کنار بگذارم و جهان را همان طور که هست ببینم؟!

بشر روز به روز پیشرفت می کند اما کتاب قرن هاست که راه ارتباطی انسان ها با هم بوده است اندیشه هایی از گذشته های دور به وسیله ی کتاب ها به ما رسیده است. اندیشه هایی از آن سر کره ی زمین با کتاب به دست ما رسیده است و اندیشه های من هم روزی در همین کتاب ها به دست کسی می رسد که در زمان و مکان متفاوتی از من قرار دارد.

ما چه ملتی هستیم؟

ما ملتی هستیم که تا زور بالای سرمان باشد کاری نمی کنیم بیشتر انگیزه هایی که برای کارهایمان داریم از ترس ناشی می شود از ناچاری تن به کار می دهیم.

ما ملتی هستیم که کتاب های زرد می خوانیم و باورشان می کنیم و تیراژ این کتاب ها بالاتر است از کتاب های علمی و تخصصی.

خزخرفاتی مثل قانون جذب، کتاب هایی مثل راز، عقایدی مثل وجود فرازمینی هایی که ما را کنترل می کنند را باور می کنیم تئوری توطئه را باور می کنیم اما باور نمی کنیم خدایی هست که دنیا را به سمتی خاص هدایت می کند!

می گویند چرا در قرآن این قدر انسان ها را ترسانده اند از خدا؟! می دانید چرا؟ چون که اکثر ما بچه ایم اما این قدر نادانیم که خودمان را بزرگ و عاقل می دانیم. حاضر نیستیم فکر کنیم! حاضر نیستیم تحقیق کنیم! هر طرف همه رفتند ما هم همان را می گیریم و می رویم!

ملتی که از خدا نترسد و فکر کند خدایی نیست می شود مثل ما، که فساد و فحشا همه ی جایش را برداشته است. ما را چه به خدایی که بخشنده و مهربان است؟! ما جنبه ی خدای بخشنده و مهربان را نداریم! خدا حق دارد ما را بترساند تا ازش اطاعت کنیم. تا خودمان را بدبخت نکنیم.

اگر کارفرما یا معلم خوش اخلاق داشته باشیم که بهمان حکم نکند تن به انجام وظایفمان نمی دهیم و خیال هم می کنیم خیلی زرنگیم و آن بزرگوار یک پپه و اسکول است که راحت می توان او را پیچاند!

در فضای مجازی که دیگر آقا بالاسر و ناظمی نداریم می رویم روی صفحه این و آن با اسم مستعار فحش می نویسیم یا مزاحم دیگران می شویم اسم خودمان هم می گذاریم متجدد!

گاهی فکر می کنم که این ملت حقشان است تو سرشان بزنند واقعا می گویم چون جنبه ی آزادی را نداریم چون اگر استبدادی نباشد همه چیز شیر تو شیر تر از الان می شود.

آخر چرا بزرگ نمی شوید؟! این همه رنج که سال ها می کشید و پشیمانی که آخر عمر نصیبتان می شود به اندازه ی رنج تغییری که امروز باید در خودتان ایجاد کنید نیست. باور کنید نیست!

عمری به خودتان دروغ می گویید و وجدانتان را ساکت می کنید که باعث می شود بیماری های فیزیکی و روحی و روانی بگیرید اما حاضر نیستید از اشتباهات خود برگردید؟!

مشکلتان با خدا چیست؟ لج کرده اید؟! ناراحتید؟! نگویید که باورش ندارید می دانم ته وجودتان چیزی هست که به وجود برتر یا قدرت کائنات یا هر چه که اسمش را می گذارید گواهی می دهد!

این قدر به خودتان ظلم نکنید، به دیگران ستم نکنید، زرنگی نکنید فکر کنید بقیه نمی فهمند! ملت ایران ادعای شرف و جوانمردی دارد خوب بسم الله نشان دهید چرا چسبیده اید به سیاووش، کوروش، داریوش یا علی، محمد و تقی و نقی؟ شما که از دودمان زرتشت هستید پس کجاست؟ کو؟ نشان بدهید که هستید!

قاعده های نانوشته

امروز یک ویدئو دیدم سخنرانی یکی از سیاستمداران در مورد بودجه بود، این که چطور بودجه را رفاقتی تخصیص می دهند. البته ایشان از واژه رفاقتی استفاده نکرد اما به نظر من رفاقتی است.

مثلا مدیر مدرسه ای برای اینکه با دوستی رفاقت دارد بچه ی دوستش را در مدرسه ای که امتحان ورودی یا شرط معدل دارد رفاقتی ثبت نام می کند. همه یمان دیده ایم یک امر متعارف است.

یا یک نفر در شرکتش پسر دوستش را رفاقتی استخدام می کند تازه خوشحالم هست که یکی از کارمندانش آشنایش است. اینکه او چقدر شایستگی دارد مد نظر نیست.

اما چیزهایی که مدنظر هستند، مثلا به خاطر رفاقتمان، باهاش تعارف دارم، به امید اینکه روزی هم من نیاز داشته باشم و او برایم رفاقتی کاری بکند، بدتر از همه می ترسم اگر برایش این کار را نکنم رابطه یمان خراب شود.

واقعا این ها بچه گانه نیستند؟! یادتان هست بچه بودیم می خواستیم با مرام باشیم ( البته این کارها را هم می توان گفت به خاطر مرام و معرفتمان می کنیم. ) می خواستیم عادل باشیم اما نمی دانم چه می شود بزرگ که می شویم در این جامعه ی با قاعده های اشتباه بین اینکه عادل باشیم یا به فکر منافع خودمان باشیم منافع خودمان را انتخاب می کنیم.

خوب این قاعده ی نانوشته ی رفاقتی یکی از قاعده های جامعه ماست. همه یمان می دانیم بقیه ی قاعده ها چی هستند و همه یمان روزی خسته شدیم از تاوان دادن بابت عادل بودن و گفته ایم ولش کن پس خودم چی؟!

اینکه چطور شده جامعه ی ما این طور شده است نمی دانم اما می دانم که در بین سیاستمداران این قاعده ها بیشتر است چون وقتی بحث قدرت و ثروت باشد دیگر آدم ها جور دیگری از منافع خود حفاظت می کنند و خیلی بیشتر با این قاعده ها قاطی می شوند.

بیایید تمرین کنیم به دوستمان بگوییم برایت رفاقتی کاری نمی کنم اگر که استحقاقش را نداشته باشد.

بیایید تمرین کنیم اگر دوستی به من گفت تو شایسته ی فلان چیز نیستی بهم بر نخورد دوستی ام را قطع نکنم یا دشمن نوشم با دوستم یا نروم همه جا پشت سرش بگویم فلانی خیلی بی معرفت است.

بیایید واقع بین و منطقی باشیم و این قدر زندگی را برای خودمان پیچیده اش نکنیم نه گفتن را یاد بگیریم و رد شدن را بی احترامی به خود ندانیم و بپذیریم این هم بخشی از زندگی است.

بندگان ذهن

می خواهید قبول کنید یا نه ما اکثرا بندگان ذهن خود هستیم یا شاید هم بگویم اسیر ذهن خود هستیم.

تا به حال فکر کرده اید اگر بیکار باشید به چه فکر می کنید؟ امتحان کردید اگر راحت روی تخت دراز کشیده اید چه فکرهایی سراغتان می آید؟!

غالبا فکرهای آزاردهنده، درست است؟ راهی که شما برای خلاصی از این فکرها انتخاب کردید چیست؟ غالبا فرار

چگونه فرار می کنید؟ غالبا فضای مجازی! گاهی کتاب، گاهی تلویزیون، گاهی آهنگ، گاهی کار، گاهی خوردن و … .

ما بندگان ذهن هایمان شده ایم هر چه که لذت آنی به ذهنمان بدهد و ما را از روبرو شدن با مشکلات زندگی برهاند برایمان یک مسکن شده است.

هر کدام از ما ترس ها و دردهایی داریم از کودکی تا به امروز، به شیوه ای تربیت شده ایم، دارای عقاید و باورهایی هستیم که دنیا را از پس آن ها می بینیم و قضاوت می کنیم.

تا به حال توجه کرده اید که چقدر ترسهایمان و دردهایمان در تصمیم گیری هایمان موثر هستند؟! فقط یک شب کارهای روزانه یتان را یادداشت کنید و ببینید علت انجام آن ها چه بوده است.

تا به حال فکر کرده اید چقدر از عقاید و باورهایی که دارید تجربه ی خودتان بوده است یا دیگران و جامعه آن ها با به ما قبولانده اند؟!

می دانم سخت است که عمری به چیزی یا کسی باور داشته باشی و بعد بفهمی غلط بوده است احساس می کنی یک احمق هستی اما خدمتتان عرض کنم که همه یمان کارهای احمقانه می کنیم این را قبول کنید که آن زمان سن و سال و تجربه و عقل و آگاهی امروزتان را نداشته اید و آن بهترین عملکرد شما بوده است.

اندر تحلیل رفتارمان در فضای مجازی

ما نسلی هستیم که عادت کردیم خیلی از خواسته های خود را به راحتی با یک کلیک بدست بیاوریم و بیایید قبول کنیم که تنبل شدیم و تحمل زحمت و رنج را نداریم

ما نسلی هستیم که مدام از مسائل و مشکلاتمان به وسیله ی شبکه های اجتماعی فرار می کنیم واقعیت را از پس پرده ی فضای مجازی می بینیم.

دنیای ما شده است چک کردن این کانال و آن گروه، گپ زدن با این و آن فقط برای اینکه لحظه ای خوش باشیم. لحظه ای فراموش کنیم وظایفی که به گردن داریم و باید انجامشان دهیم مدام می گوییم «باشه برای بعدا، حالا دیر نمیشه»

اما حالا مدام در خانه ایم درست است؟! چقدر در فضای مجازی بچرخیم؟! واقعا خسته کننده نیست؟!

شبکه های اجتماعی جاذبه ی بصری دارند و دنیا را فانتزی نشان می دهند و یک احساس شادی و عالی بودن زندگی را در انسان به وجود می آورند.

اما همه می دانیم همه یمان دوست داریم خوشی هایمان را به دیگران نشان دهیم، همه دوست داریم دیگران بدانند ما چقدر شاد، با اعتماد به نفس،‌ باحال، عالی و بی عیب و … هستیم ولی آیا واقعا هستیم؟!

کدام یک از ما جرئت دارد خرابکاری هایش را در فضای مجازی به نمایش بگذارد و خودش را بدون نقاب به نمایش بگذارد! ( وای یعنی بقیه چی فکر می کنند! )

اینکه بقیه چه فکر می کنند دام ماست که در گرداب فضای مجازی گیر می کنیم. اینکه بگذار این صفحه را هم چک کنم دامی است که چشم باز می کنیم و می بینیم سه ساعت است داریم در فضای مجازی می چرخیم.

و این عمر را بدون اینکه واقعا رشد کرده باشیم می گذارانیم از آن هایی که سنشان بالا رفته است بپرسید آیا دیگر می توانند تغییری در خودشان ایجاد کنند؟! هر چه سن بالاتر برود توان کمتر می شود و خلق و خوی ما تثبیت تر.

حالا بیایید یک کار دیگر بکنیم

به شخصه مراقبه برایم کاریست سخت و خسته کننده. واقعا انرژی بر است زیرا مغز من عادت کرده است به فکر کردن و پرداختن به این موضوع و آن موضوع. تحلیل کردن، غر زدن، ملامت کردن دنیا و آدم ها.

روش های مراقبه را قبلا گفته ام یکی این که در یک جای آرام یا چهار زانو می نشینیم یا به پشت دراز می کشیم جوری که ستون فقراتمان صاف باشد بعد چند نفس عمیق می کشیم و افکاری که به ذهنمان می آید را مشاهده می کنیم بدون اینکه با آن فکر همراه شویم.

طریقه ی دیگر این است که در هر حال که هستیم و هر کار که می کنیم فقط توجمان به همان کار باشد و با ذهن به این سو و آن سو نرویم توجه داشته باشید که انجام کارها به صورت آرام و البته هر لحظه فقط یک کار می تواند اثر بخش باشد.

بعد از آن کار دیگر یک کار دیگر هم داریم!

دعا کنیم. واقعا دعا خیلی سخت است آخر خدا خودش همه چیز را می داند و می داند چه برای که بهتر است.

من هنوز هم وقتی می خواهم دعا کنم می گویم «خدایا خودت که می دونی من بهت چی بگم و خودت می دونی صلاح چیست من چی بخوام»

و در خیلی از مواقع همین جا مکالمه یمان تمام می شود اما تا به حال فکر کرده اید این همه وقت برای فضای مجازی و این کار و آن کار داریم اما به خدا که می رسد نمی دانیم چه بگوییم؟!

اینکه ما بندگان خوبی نیستیم درست است آخر همیشه موقع رنج و دشواری یاد خدا می افتیم و بعد …. بعد یادمان می رود دوباره غرق می شویم در همین دنیا.

نمی خواهم سخنان تکراری واعظان را بگویم این ها را همه می دانیم چند روز پیش در تلویزیون ماهواره ای یک فیلم دیدم پسری که سرطان داشت و به خدا نامه می نوشت و باعث شده بود دیگران هم این کار را بکنند نام فیلم نامه هایی به خدا بود.

گاهی کودکان بهترین معلم ها هستند چون آن ها خالص ترین ما هستند بیایید برویم و خلوص بچگیمان را دوباره بازیابیم. بیایید کودکانه با خدا صحبت کنیم.

بیایید فقط مثل دو دوست با خدا صحبت کنیم، دو همراز، دو همدل. آنگاه حس خواهید کرد مشکلات زندگی آن طورها هم دشوار به نظر نمی آیند روی شانه هایتان کمتر بار احساس می کنید.

روزی به جایی خواهید رسید که خواهید گفت اگر تمام مشکلات عالم هم بر سرم بریزد و تمام دنیا بر علیه من باشند، خدا برای من کافیست.

وقتی دوست خدا باشیم ناخودآگاه دست به خیلی از کارها نمی زنیم چون که خدا آن کارها را نمی پسندد. خیلی حرف ها هم نمی زنیم چون خدا دوست ندارد. دقیقا دوستی با خدا یک دوستی صمیمی و بی آلایش است.

این روزها، کرونا

این روزها همه از کرونا حرف می زنند، بیماری که تمام کره ی زمین را درگیر خود کرده است بسیاری از مردم خانه نشین شده اند.

یکی می گوید این عذاب خداست، یکی می گوید این امتحان و آزمایش خداست، دیگری می گوید خدا می خواهد ما را آگاه تر کند، آن یکی می گوید فرصتی است تا خلاق تر شویم و مهارت جدید یاد بگیریم.

همه ی این ها درست است هر طور فکر کنیم و برداشت شخصیمان هر چه که باشد همان را خواهیم دید.

اما من می خواهم بگویم ای انسان تا روزی که همه چیز را برای خودت بخواهی و نتوانی خودت را جای موجودات دیگری بگذاری همیشه چیزی یا کسی پیدا می شود تا به تو نشان دهد که راهت رو به ترکستان است.

کرونا روزی تمام می شود و ما بر می گردیم به زندگی عادی خودمان و دوباره می شویم همان آدمی که محو دنیا است و هر روز سرگرم یک چیز است و خودش را می بیند، فوقش چند نفر دیگر را هم در نظر می گیرد.

بیایید یاد بگیریم همان احترامی که خودمان می خواهیم را به بقیه بگذاریم، همان چیزی که برای خود می پسندیم برای دیگر موجودات هم بپسندیم، تمرین کنیم دنیا را از دریچه چشم دیگری ببینیم آنگاه قطعا ملایم تر خواهیم شد، قطعا بردبارتر خواهیم شد.

همه یمان دردهای کهنه داریم، همه یمان ترس های زیادی داریم، همه یمان عادت های بد داریم، همه یمان فکر می کنیم مرکز عالم هستیم و دنیا باید برای ما بچرخد.

یک پیشنهاد:

بیایید چند نفس عمیق بکشیم، در آینه به خود خوب نگاه کنیم، قلم و کاغذی برداریم و هر چه همان لحظه به ذهنمان می رسد را بنویسیم. خودمان را جور دیگری ببینیم.

بیایید هر روز ساعتی را به خودمان اختصاص دهیم و بنویسیم هر آنچه که آزارمان می دهد، هر آنچه می ترساندمان، هر آنچه که از آن فرار می کنیم، هر آنچه که دوست داریم.

چند روز بعد نوشته های خود را ببینیم و داوری اش کنیم که چقدر به واقعیت نزدیک است.

یک تلنگر:

یک نفر می گفت لازم نیست ما به فکر محیط زیست و زمین باشیم خود طبیعت راهی پیدا می کند تا تعادل را باز گرداند او از سر جهل حرفی زد و من هم امروز می گویم شاید کرونا راهی است که طبیعت برای باز گرداندن تعادل انتخاب کرده است! ( البته من هم نسبت به این موضوع جهل دارم!)

به نظر بی رحمانه می رسد نه؟! اما چرا آن روز که جنگل ها می سوختند کسی نگفت بی رحمانه است؟! چرا وقتی هر روز گازهای مضر به جو فرستادیم کسی نگفت بی رحمانه است؟! و ……

و تلنگرهای دیگر:

و چرا روزی که آمریکا ایران را تحریم کرد آن هم با آگاهی و شناخت از رهبران ایران و جهل عده ای زیادی از مردم ایران. (این جهل مشابه همان جهلی است که باعث شد مردم آمریکا به رئیس جمهور فعلی شان رای دهند) کسی نگفت این بی رحمانه است!؟

چرا وقتی ایران و اعراب سر مذهب و قدرت در سوریه و یمن آتش به راه انداخته اند کسی نگفت بی رحمانه است؟! بلکه از آب گل آلود ماهی هم گرفتند!

اگر بخواهم لیست اشتباهات بشر را در چند سال اخیر بنویسم تا آخر قرنطینه باید بنشینم و بنویسم تنها خواهشی دارم این است بیایید به خودمان بنگریم.

فیلم لوسی

لوسی زن جوانی است که در سفری که به شرق آسیا داشته است اتفاقاتی برایش می افتد که یک مخدر جدید به مقدار زیاد وارد بدنش می شود و این مخدر به او این امکان را می دهد از نهایت قدرت مغزش استفاده کند.

فیلم لوسی هم علمی-تخیلی است هم حادثه ای، هم می خواهد قدرت بشر را نشان دهد هم پستی بشر را نشان می دهد.

خشونت در فیلم بسیار زیاد است و کشتن آدم ها کاری است ساده، نمی دانم سازندگان این فیلم مقصودشان از این همه خونریزی چه بوده است. ضرباهنگ فیلم هم بسیار تند است.

فکر می کنم این فیلم ضمن سرگرم کردن بیننده، او را به فکر هم می برد که کیست؟ و برای چه زندگی می کند؟ و می خواهد چه شود؟ و می خواهد به کجا برسد؟

البته طبق مقاله ای که در پیوست ویکی پدیای فیلم معرفی شده است تمام بخش های مغز در حال فعالیت هستند اما چیزی که می دانم این است که ما خودآگاه به آن ها دسترسی نداریم اگر خودآگاهمان بتواند آن ها را در کنترل خود قرار دهد کاری که مرتاض های هندی می کنند می توانیم قابلیت های بیشتری داشته باشیم.

فیلم فارست گامپ

چند هفته پیش یک روز جمعه، فیلم فارست گامپ را تماشا کردم این فیلم را در بچگی از تلویزیون خودمان دیده بودم اما حالا دیدگاهم متفاوت است.

فیلم هم عاشقانه است هم طنز، یک طنز تلخ دارد به نظرم خیلی خوب داستان پردازی شده بود و همین طور هم که می بینید در IMDB امتیاز ۸/۸ از ۱۰ را دارد.

شخصیت اصلی داستان مردی است با بهر هوش پایین تر از حد طبیعی جامعه و در حالی که در ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس است، داستان زندگی اش را برای دیگر منتظرین تعریف می کند.

فارست گامپ یک همکلاسی دختر به نام جنی در دبستان داشته است که بعد از نوجوانی عاشقش می شود اما جنی دوست نداشته است با او ازدواج کند و می خواهد خواننده شود.

در بین این ماجرای عاشقانه فارست گامپ برای خدمت سربازی به جنگ ویتنام نیز می رود و اتفاقاتی رخ می دهد که مدال افتخار هم از رئیس جمهور ایالات متحده ی آمریکا می گیرد.

فارست انسان مهربانی است و تمام ساده دلی که دارد در زندگی پیشرفت می کند و عاقبت هم به جنی می رسد اما خوب ….

برای من فیلم دوست داشتنی بود و با آن احساس کردم چقدر دنیا می تواند غیر قابل پیش بینی در عین حال بامزه باشد این بستگی به نگرش ما دارد.

امیدوارم فیلم را ببینید و ازش لذت ببرید و یادمان باشد، این نیز بگذرد!