بایگانی دسته: دیوان حافظ

غزل ۲۶۸: گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس                 زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد                   از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند            ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین                  کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان                      گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم            دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست             که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست         طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

معنی ابیات:

۱. زیبارویی و آزاده خویی از این دنیا برای ما کافیست.

۲. همان بهتر من از هم صحبتی ریاکاران دور باشم و گران سنگینان و قیمتی های جای رطل ( ظرف شراب بزرگ ) برای من کافیست.

۳. کاخ های بهشت را به پاداش اعمال واجبات و مستحبات می بخشند ما که رندیم و گدای کوی دوست خلوتگاه مغان براینمان کافیست.

۴. بر لب جوی بشین و سرعت گذر عمر را ببین که نشانه ایست از سرعت گردش روزگار.

۵. اگر بنشینی و حساب سود و زیان جهان را بکنی انچه نقد می دهند به آزارش نمی ارزد اگر دنیا و سود و زیانش هنوز شما را فریب می دهد اما مرا بس است.

۶. معشوق ازلی و ابدی و خوشبختی هم صحبتی با او با ماست نیازی به زیاده خواهی نیست.

۷. به خاطر خدا هم که شده ای معشوقم مرا به بهشت نفرست که درگاه تو برای ما کافیست و چه فرقی می کند در کجای عالم باشم.

۸. حافظ گله کردن از قسمتی که برایت مقدر شده بی انصافیست طبع لطیف و عاشق پیشه و غزل های روان و لطیف ما را کافی است.

برداشت آزاد:

در این غزل باز هم خواجه از ریاکاری می گوید و از دور کردن خود از آنان و از مناعت طبعش که دنیا را ترک گفته است و فقط درخواست یک همدم را دارد که در انتها هم از این گله اش منصرف می گردد و به همان طبعش راضی می شود.

در اینجا خواجه از هم صحبتی اش با پروردگار می گوید و آن را کافی می داند که نشان از تنهایی اوست.

از طرفی از گذشت روزگار می گوید و اینکه شاید وقت زیادی نداشته باشد تا به درجات بالاتری در کسب معرفت و حقیقت نائل آید.

منابع:

درس حافظ نقد و شرح غزل های حافظ، دکتر محمد استعلامی

غزل شماره ۲۵۶ | مجموعه اشعار و آثار دکتر عبدالحسین جلالیان

گنجور ; حافظ ; غزلیات ; غزل شمارهٔ ۲۶۸

غزل ۳۵۲: روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم

روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم                              در لباس فقر کار اهل دولت می‌کنم

تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام                           در کمینم و انتظار وقت فرصت می‌کنم

واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن                              در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم

با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست                          و از رفیقان ره استمداد همت می‌کنم

خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این                               لطف‌ها کردی بتا تخفیف زحمت می‌کنم

زلف دلبر دام راه و غمزه‌اش تیر بلاست                               یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می‌کنم

دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش                                 زین دلیری‌ها که من در کنج خلوت می‌کنم

حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی                            بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم

معانی ابیات:

۱. مدتی است که در میکده عشق در مقام فقر در کار دولت عرفان و رندی ام. ( یا مدتی است که در شرابخانه فقیر و شاگرد خوشبختان هستم. )

۲. تا اینکه فرصتی پیدا شود و معشوقی خوش رفتار ( تذرو: قرقاول کنایه از معشوق ) به دست بیاورم.

۳. واعظ ما از حقیقت بویی نبرده است، غیبت نمی کنم در حضورش هم می گویم.

۴. همراه باد صبا با ملایمت به سوی کوی دوست می روم و از دوستان راه عشق تمنای دعا و مدد دارم.

۵. ای معشوق زمینی من بیشتر از این مزاحمت نمی شوم لطف زیادی کردی و تو طاقت زحمت مرا نداری.

۶. زلف معشوق و غمزه اش دام هاییست که برای بستن راه طریقت است به یاد داشته باش ای دلم که چقدر نصیحتت کردم.

۷ و ۸. به دید بدبینی ای مردم کریم و عیب پوش به جسارت ها و کارهای غیر شرعی من نداشته باشید که من در جایی حافظ قرآنم و در جای دیگر شراب خواری می کنم و ببینید که این فریبکاری را از روی رندی با مردم انجام می دهم.

برداشت آزاد:

به نظر می آید خواجه برای مدتی به خاطر اینکه تزویر و ریاکاری را در نظر علمای دین نشان دهد دست به رفتارهای متضاد می زده است تا مردم را هوشیار کند.

نیت دیگری که می تواند داشته باشد این است که سرزنش مردم باعث می شده است نفس ایشان خوار شده و این خواری موجب از بین رفتن صفاتی مثل کبر و غرور در ایشان می گشته است.

از طرفی از معشوق زمینی خود ( بت ) دست می کشد و به مرحله ای رسیده است که تمام توجه اش به سمت معشوق ازلی و ابدی است و خود را نصیحت نیز می کند که دیگر در دام دنیا گرفتار نشود.

متاسفانه امروزه هر کس به اندازه ای ریا کاری و دورویی دارد که جزو فرهنگ ایرانی است ما برای رسیدن به اهداف خود، حاضریم خود را به گونه ای دیگر نشان دهیم دین دار و غیر دین دار نیز فرق زیادی نمی کند زیرا فکر می کنیم این چیزی است که برای ادامه ی زندگی در این جامعه به آن نیاز داریم. این که چطور می شود این فرهنگ اشتباه را در جامعه عوض کرد را هنوز نمی دانم و مشاهده می کنید که قرن هاست این فرهنگ در بین ما وجود دارد. البته در همه جای دنیا این نقاب زدن به چهره مرسوم است فقط شدت و ضعف دارد.

منابع:

درس حافظ نقد و شرح غزل های حافظ، دکتر محمد استعلامی

غزل شماره ۳۳۸ | مجموعه اشعار و آثار دکتر عبدالحسین جلالیان

گنجور ; حافظ ; غزلیات ; غزل شمارهٔ ۳۵۲

غزل ۸۰ : عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت                   که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش                    هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست              همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها                         مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل                            تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس                      پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی                      یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

معنی ابیات:

۱. زاهد پاک نهاد از رندان عیب جویی نکن که گناه دیگران را به پای تو نخواهند نوشت.

۲. اگر من خوب یا بد هستم تو به فکر خودت باش که هر کسی هر چه بکارد همان را درو خواهد کرد.

۳. همه کس در همه جا در پی معشوق ازلی و ابدی هستند چه مسجد، چه صومعه، چه خانقاه و …

۴. من سر تسلیم بر خشت در میکده آورده ام و اگر مدعیان این کار را فهم نمی کنند بگو سرشان را به سنگ بزنند.

۵. از سابقه لطف ازلی خداوند مرا نا امید نکن که تو نمی دانی در درگاه خداوند چه کسی خوب است و چه کسی بد.

۶. تنها من نیستم که راه تقوا را کنار گذاشتم حضرت آدم (ع) نیز بهشت را از دست داد و گناه کرد.

۷. ای حافظ حتی اگر روزی که روز مرگ توست جامی می بنوشی بدان که بعد از مرگت تو را یکسره به بهشت خواهند برد.

برداشت آزاد:

این غزل، یک غزل عارفانه و رندانه است که خواجه به صورت طنز آمیزی با کنایه به زاهدان و مذهبیون که از او عیب جویی می کردند پیام می دهد که عیب دیگران را فاش کردن خود کاری بر خلاف پرهیزگاری است. هر کس آن چه که می کارد در آن دنیا و این دنیا برداشت می کند. خوبی، عشق، بدی، نفرت و ….

از طرفی به این نکته اشاره می کند که در مذهب عشق، در هر مکانی که باشی و هر کاری که انجام دهی، در حال عبادتی و تمام انسان های خداجو به گونه ای به دنبال خداوند می گردند هر کس در هر مکانی که فکر می کند می تواند به او نزدیک شود.

ناامید کردن بندگان خدا نیز کاری نا صواب است و نیز قضاوت کردن بندگان خدا یا خود را در تقوا و ایمان بالاتر دانستن از دیگری.

این هم مشخص است که همه یمان در طول زندگی گناهان بزرگ و کوچکی انجام داده ایم و خرده گرفتن از دیگران و بی گناه جلوه دادن خود نشانه ی ریا کاری است.

عارف پس از طی مراحلی و رسیدن به درجاتی بعد از مرگ به برزخ نخواهد رفت و مستقیما به بهشت برده خواهد شد و روزی که به این درجه برسد خودش به این امر آگاه خواهد شد اما دیگران متوجه این موضوع نخواهند شد.

در پایان می توان نتیجه گرفت که زندگی هر کس تا زمانی که به دیگری آسیب نمی رساند به خود او ربط دارد و دخالت کردن در زندگی دیگران یا سرک کشیدن در کار دیگران و یا غیبت کردن پشت سر دیگران نشانه ی اشتباه در پندار فرد است.

منابع :

درس حافظ نقد و شرح غزل های حافظ، دکتر محمد استعلامی

گنجور ; حافظ ; غزلیات ; غزل شمارهٔ ۸۰

غزل شماره ۷۷ | مجموعه اشعار و آثار دکتر عبدالحسین جلالیان

غزل ۰۸۰- عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت – مستانه

غزل ۱۴۴ : به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد

به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد                           که خاک میکده کحل بصر توانی کرد

مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر                    بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد

گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید                                 که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد

گدایی در میخانه طرفه اکسیریست                            گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد

به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی                           که سودها کنی ار این سفر توانی کرد

تو کز سرای طبیعت نمی‌روی بیرون                           کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد

جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی                               غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد

بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور                          به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد

ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی                    طمع مدار که کار دگر توانی کرد

دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی                                چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد

گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ                       به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد

معنی ابیات:

۱. آنگاه می توانی به اسرار عارفان نظر کنی که خاک پای عارفان ربانی را سرمه چشم کنی. ( شاگردی عارفان را بکنی. )

۲. در این دنیا و در راه طریقت بدون عشق مباش که با این عشق می توانی غم ها را از دل بیرون کنی.

۳. آن گاه به مرادت (رسیدن به معشوق و حقیقت ) خواهی رسید که مانند نسیم سحر مدام در خدمتش باشی.

۴. شاگردی و گدایی کوی میکده ی عشق اکسیریست که می توانی خاک را با آن زر کنی. ( خاک خودت را به زر گرانبها مبدل گردانی. )

۵. قدمی به سوی مرحله ی عشق بردار که سودهای زیادی در این سفر خواهی کرد.

۶. تو که از طبیعت نفسانی و غرایز نمی توانی جدا شوی که چطور می خواهی از راه طریقت گذر کنی؟

۷. جمال معشوق ازلی و ابدی نقاب و حجاب ندارد اگر تو غبار راه و تنت را پاک کنی می توانی به آن نظر کنی.

۸. تحصیل حضور و تجلی معشوق و منظم کردن امورات با الهام از اهل نظر ممکن است.

۹. ولی تا زمانی که دل در گرو معشوق زمینی داری بدان که نمی توانی کاری از پیش ببری.

۱۰. ای دل اگر از نور هدایت آگاه شوی چون شمع ترک سر کرده و به روشنی می رسی.

۱۱. این پندهای با ارزش حافظ را اگر بشنوی به شاهراه حقیقت می توانی برسی.

برداشت آزاد:

در این غزل خواجه چند پند را برای گذشتن از مرحله ی طریقت به ما می دهد، یکی شاگردی عارفان ربانی ( همچو خود )، دیگری دست کشیدن از نفس و غرایز نفسانی برای رسیدن به حقیقت و آخری عشق ورزیدن.

برای پیمودن هر راهی نیاز به راهنمایی وجود دارد، در مورد طی طریق سالک نیز این امر صادق است البته راهنما می تواند کتاب نیز باشد که کار را کمی دشوارتر می کند اما غیر قابل انجام نیست کتاب های حکما و عرفای بزرگ ما هر کدام به گونه ای درس حکمت و معرفت را مطرح کرده اند و هر کدام نظرات ارزشمند و قابل تأملی دارند.

نفس انسان همیشه او را به سمت امورات زود گذر و آنی می کشاند و از صبر و حوصله بیزار است کما اینکه برای رسیدن به اهداف ارزشمند نیاز به صبر و ممارست و تلاش فراوان است. ضمن اینکه نفس دچار یک سری عادات و خصایص فرومایه هم هست که با تلاش و تمرین می توان آن ها را کنار گذاشت. نفس یک سری تعلقات نیز دارد مانند پول، شهرت و آبرو، قدرت، خانواده و … که برای رسیدن به حقیقت باید از همه ی این ها هم دل کند. غرایز انسان نیز او را سرگرم دنیا می کنند فکر اینکه چه بخوریم یا چگونه با دیگری ارتباط داشته باشیم می تواند از حد متعارف گذشته و زندگی انسان را مختل کند ضمن اینکه در مرحله ی طریقت این اعمال به کمترین حد خود می رسد.

عشق ورزیدن به خلق خدا را آخرین مرحله ایمان نیز می دانند، اینکه چگونه در برابر انسان ها با محبت و شفقت رفتار کنی تا به مرحله ای از تکامل برسی برای من هنوز جای سؤال است!؟ این محبت خالصانه و بدون در نظر گرفتن هدف که همان رسیدن به معشوق ازلی و ابدی است باید صورت گیرد و این کار را مشکل می کند.

گاهی اتفاقاتی می افتد که حال خوب و رفتاری را که در پیش گرفته بودی را همه را مختل می کند و بعد در خود فرو می روی که چون ناگهان از اوج سقوط می کنی و دوباره باید راهی که پیموده بودی را طی کنی شاید این بار دیگر آن اشتباهات نکنی.

خشم نقطه مقابل عشق ورزیدن است. وقتی عملی را می بینی که به خشم وا می داردت اولین کار کظم عصبانیت است برای هضم کردن عصبانیت هم اگر بدانی که تمامی اتفاقات به دست خداوند رقم می خورد و تمامی این اتفاقات برای امتحان توست و در نهایت هم هیچ اتفاق ناگواری نخواهد افتاد زیرا ایمان داری که او مراقب توست عصبانیتت آرام می گیرد.

منابع:

درس حافظ نقد و شرح غزل های حافظ، دکتر محمد استعلامی

گنجور ; حافظ ; غزلیات ; غزل شمارهٔ ۱۴۴

غزل شماره ۱۳۸ | مجموعه اشعار و آثار دکتر عبدالحسین جلالیان

غزل ۲۶۵ : برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز                         بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز

روز اول رفت دینم در سر زلفین تو                    تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز

ساقیا یک جرعه‌ای زان آب آتشگون که من            در میان پختگان عشق او خامم هنوز

از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن              می‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز

پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب                     می‌رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو         اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز

در ازل داده‌ست ما را ساقی لعل لبت                جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان             جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز

در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش                     آب حیوان می‌رود هر دم ز اقلامم هنوز

معنی ابیات:

۱- هنوز به آرزوی وصال تو ( معشوق ازلی ) نرسیده ام و به امید وصالت کماکان می می نوشم.

۲- دینم را به خاطر رسیدن به تو دادم تا ببینیم سرانجام، این عشق چه فرجامی برایم خواهد داشت.

۳- ساقیا یک جرعه ی دیگر از می عشق به من بده که من در میان پختگان عشق او هنوز خام و کم تجربه ام.

۴- شبی خطا کردم زلف تو را با مشک آهوی ختن یکی خواندم از آن زمان تیغ برداشته ای و هر لحظه بر تنم زخم می زنی.

۵- آفتاب وقتی که پرتوی تو را در خلوت من دید مانند سایه از من گریزان شد.

۶- روزی به صورت اتفاقی نام من بر لب معشوق رفته است ( طنز ) از آن هنگام نامم برای اهل دل بوی معشوق را می دهد.

۷- روز ازل ساقی جرعه ای از وصالت به ما داد که من هنوز مدهوش آن بوسه ام.

۸- ای آنکه گفتی جانت را بده تا به وصال برسی و جانت آرام گیرد جان به غم های جانان سپردم اما هنوز به وصال و آرامش نرسیده ام.

۹- حافظ داستان آرزومندی وصال حق را نوشت و هر لحظه از نوشته هایش آب حیوان جاری است.

برداشت آزاد:

این غزل عارفانه ی حافظ، از آرزوی او برای وصال حق سخن می گوید. حافظ که رند است با حالت طنزآمیزی از اینکه آرزو دارد اما خود را نیز در جایگاهی نمی بیند که به چنین مرتبه ای در ایمان برسد تا به وصال حق دست یابد سخن می گوید. او خود را خام می داند و می داند هنوز راه پر فراز و نشیبی را باید طی کند تا به آرزویش برسد.

در راه رسیدن به معشوق جان و مال و همه چیزت را باید بدهی تا از خود و منیتت فارغ گشته و سرا پا ذوب شوی. موانعی در سر راه قرار دارند که یکی پس از دیگری به شیوه ای که حق می پسندد باید کنار زده شوند و در این میان به شناختی بیشتر از خود می رسی و باعث می شوند خود را بسازی آنگونه که معشوق می پسندد تا آماده ی وصال گردی.

منابع:

درس حافظ نقد و شرح غزل های حافظ، دکتر محمد استعلامی

غزل شماره ۲۵۳ | مجموعه اشعار و آثار دکتر عبدالحسین جلالیان

گنجور ; حافظ ; غزلیات ; غزل شمارهٔ ۲۶۵

غزل ۱۱۱ : عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد               عارف از خنده می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد        این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود     یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید              کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم           اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار           هر که در دایره گردش ایام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ           آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی     کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت       کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است    این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی            زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

معنی ابیات:

۱. هنگامی عکس روی تو ای معشوق ازلی ( خداوند ) در آینه ی جام که همان دل عارف است افتاد عارف از خنده ی می که طلعلع نور در می است در طمع خام افتاد که به وصال رسیده است.

۲. زمانی که حسن و زیبایی تو در آینه عالم یک جلوه کرد این همه نقش در این عالم وهم به وجود آمد.

۳. تمام عکس هایی که در عالم می بینیم از حالات ماده، گیاهان، جانواران و انسان همگی تنها از تابش رخ ساقی عالم ( خداوند یکتا ) در جام دنیا افتاده است.

۴. خاصان از سر غیرت زبان بستند اما از کجا سر غمشان در دهان تمام مردم افتاد؟

۵. من به اراده ی خود از مسجد ( نماد شریعت ) به خرابات ( نماد طریقت ) نیامده ام این سرنوشتی بود که از عهد ازل برایم رقم زده بودند.

۶. چه کاری به جز گردیدن می تواند بکند کسی که مانند پرگار در دایره ی ایام در حال گردش افتاده است.

۷. برای اینکه از چاه زنخدان تو بیرون بیایم زلفت را گرفتم اما از چاه بیرون آمدم و در دام زلف گرفتار گشتم.

۸. و اینگونه شده که در خلوتگاه مرا همراه با رخ ساقی و لب جام می بینید.

۹. زیر شمشیر غم دوست باید رقص کنان رفت تا کشته شوی و در او فنا شوی که این خود جاودانگی است.

۱۰. هر لحظه لطفی از جانب معضوق به من دلسوخته می رسد ببین که گدای کوی او چگونه شایسته ی بخشش او افتاده است.

۱۱. صوفیان همگی کارهای خلاف شرع انجام می دهند اما از این میان فقط حافظ است که بدنام عالم گشته است.

برداشت آزاد:

ابتدا چند موضوع را توضیح می دهم.

  • برای رسیدن به حقیقت باید دو مرحله ی پایبندی به شریعت و مرحله ی طریقت را طی کرد. عارفی که هنوز در مرحله ی طریقت است ممکن است دچار حالاتی شود که خود را واصل فرض کند اما بعد به او نشان خواهند داد که به درجه ی کافی نرسیده و این فقط شمه ای از وادی حقیقت بوده است.
  • عرفا معتقدند که کسانی از میان خلق خدا انتخاب می شوند تا به حقیقت هستی برسند این که چه کسانی انتخاب شوند در عهد ازل ( دنیایی قبل از این دنیا ) مشخص شده است و تمامی ما سرنوشتمان مشخص است اما همگی وقتی به دنیا می آییم این مسائل را فراموش کرده ایم.
  • از طرفی عرفا معتقدند که خداوند در تمام موجودات عالم متجلی شده است و فقط عارف است که می تواند این یگانگی را در هستی ببیند.
  • سیر و سلوک مراحلی دارد که به اختصار می توان به شکل زیر عنوان کرد:
    ۱. طلب
    ۲. عشق
    ۳. معرفت
    ۴. استغناء
    ۵. توحید
    ۶. حیرت
    ۷. فقر و فنا

در این غزل خواجه در حال گفتگو با خداوند است، در واقع در حال درد و دل هم هست و حس گیجی و حیرت از اتفاقاتی که در پیرامونش رخ می دهد به او دست داده است. آنگونه که از غزل بر می آید در مقام فنا که آخرین مقام برای رسیدن به وادی حقیقت است به سر می برده است و همان طور که می دانیم در این مقام انسان به همه کس و همه چیز عشق می ورزد و در مقابل سختی ها واکنشی با ملایمت دارد یا اصلا واکنشی نشان نمی دهد و پیرو اوامری است که از سوی حق به او می شود. اراده و اختیار خود را کنار گزارده و به سوی حق است. در هر صورت آنچه که در سیمای عارف جلوه می کند تجلی از خداوند است که به صورت گفتار و رفتار نمود پیدا می کند.

بیشتر بخوانیم:

مراحل عرفان

منابع:

غزل ۱۱۱- عکس روی تو چو در آینه جام افتاد – مستانه

گنجور حافظ غزلیات غزل شمارهٔ ۱۱۱

غزل شماره ۱۰۵ | مجموعه اشعار و آثار دکتر عبدالحسین جلالیان

درس حافظ نقد و شرح غزل های حافظ ، دکتر محمد استعلامی