بایگانی دسته: سیاه مشق

دوباره باران

دوباره باریدی
صدایش را دوست دارم
صدای قطرات باران

صدای رعد از آن بالاها
راستی چه می گویی این طور رعدآسا؟!

ای کاش زبانت را می دانستم
زبانت را به من یاد می دهی؟

می دانم درونم هنوز آن قدر بزرگ نشده است
بزرگم می کنی آن قدر که زبانت را بفهمم؟

باران شوق

نم نم باران می بارد
یعنی این ها اشک های توست؟!
دلم می خواهد اشک های شوق تو باشد.

راستی چرا دیگر چشمانم نمی بارند؟!
چه کرده ام که از من نا امید شده ای؟!
نا امید شده ای؟

نمی دانم اما در سینه ام تو را حس می کنم
ای عزیزم، ای جانم، ای تمام وجودم

ای آسمان

آسمان ای خالص ترین
وقتی آبی می شوی رنگ دوستی می شوی.
وقتی شب می شوی، در آن بی صدایی انگار ستاره هایت حرف می زنند.

آسمان دستم را بگیر
آسمان دستم را بگیر و مرا به خورشید ببر.
به آن شعله ی داغ و سوزان
به آن جذاب ترین کره ی کامل جوشان

من تنها مانده ام، تنها در بحر سرد واماندگی!
در غربت!
در خاموشی!

دستم را بگیر…

باغبانا

باغبانا گر تو را،
گر تو را،
گر تو را یادی از ما کنی چه باشد؟
باغبانا تو یگانه ای، تو دردانه ای!

تو کیستی که باغ زندگانی را این طور می رویانی و پرورش می دهی؟!
آفتاب را تو می گردانی تا به اندازه بتابد.
باران را به موقع می فرستی آن زمان که گیاهان باغت تشنه اند.

گل ها می شکفند و لبخند می زنند به تو
هر غنچه ای را با دل و جان نگهداری می کنی تا شکفته شود.

تو می دانی چه برای که بهتر است و می دانی اندازه ی هر چه را لازم است برای پرورش باغت.

باغبانا دستانت را دوست دارم، نوازش کردن دستانت بر برگ ها و گلبرگ هایم را دوست دارم.

دلسوزی

امروز در کانال یوگا در مورد این خواندم که دلسوزی خوب نیست عشق و محبت روش درست است.

فکر می کنم باز معنای کلمات یک مقدار با هم قاطی شده اند! تجربه به من آموخت دلسوزی کردن خوب نیست اول به این خاطر که هنگامی که دلسوزی می کنی ممکن است کاری برای طرف مقابل انجام دهی که به صلاحش نباشد و دوم اینکه دلسوزی کردن خود آدم را از پا در می آورد به خصوص وقتی که دلسوز همه باشی و کسی هم دلش برایت نسوزد انگار دیگران عادت می کنند تو باید همیشه این گونه باشی و اگر نباشی …

در جامعه ی ما دلسوز بودن یک حسن است به نظر افراد یک فرد دلسوز با دیگران همدردی می کند. به خصوص زن ها به دلسوز بودن تشویق می شوند و وقتی سنشان بالا می رود تازه متوجه می شوند که چقدر زندگی خود را با این کارهایشان باختند و آخرشم هیچ کس نفهمید که چقدر آن ها از خود گذشتند و فداکاری کردن و خواستند عزیزانشان خوش باشند به قیمت ناخوش بودن خودشان و این برای آن عزیزان بسیار عادی می شود و توقع دارند تو همیشه این گونه باشی.

همین جا می گویم که دلسوزی غیر عقلانی و غیر اخلاقی است وقتی به خودت ضرر می زنی و ممکن است کاری کنی که به دیگری هم ضرر بزنی در صورتی که می خواستی فقط کمک کنی، فقط محبت کنی.

یک جورهایی دلسوزی باعث بالا آمدن احساساتی می شود که چشم منطق آدم را کور می کند. تجربه اش را دارم. البته عده ی زیادی از افراد هم هستند که متوجه می شوند دیگران در حقشان چه لطف ها کرده اند حال به هر نوعش، منتها من همیشه عادت کردم که اول آن نقاط سیاه و تاریکی ها را ببینم. و برای خودم بزرگشان کنم.

واقعا چرا نمی توانم واقع بین باشم؟ این چالش بسیار بزرگی برایم شده است!

فاش کردن

چرا از من می خواهی درونیاتم را فاش کنم؟ مردم اگر نقاط ضعف آدم را بدانند ازش سو استفاده می کنند. برای سود خودشان حاضرند از هر چیزی استفاده کنند.

نکته ی دیگری که باید بگویم این است که مردم برداشت اشتباه ممکن است بکنند بعد در مورد آدم قضاوت کنند یا حتی درست برداشت کنند اما باز هم قضاوت می کنند!

اینکه من روی اینترنت بنشینم و نقاب های چهره ام را بردارم و بخواهم بی پرده با دیگر مردم ارتباط داشته باشم دیوانگی است از نظر من بزرگ ترین دیوانگی همین است که یک کاری بکنی که در موقعیت ضعف قرار بگیری.

و بعد هم توقع داری که من درست رفتار کنم آن کارهایی را که کسی در حقم نکرده را من انجام دهم! گاهی ممکن است دلم بسوزد اما به نظرم دلسوزی در مقابل همه ی آدم ها جایز نیست. خودت می دانی که مثل گربه های بی چشم و رو هستند هر چه بهشان لطف کنی آخرش یک چنگال به صورتت می کشند. طبیعتشان است!؟

حال اصلا بدی هم نکنند همین که متوقع می شوند و همش از آدم توقع دارند و درک نمی کنند شاید طرف امکانش را نداشته باشد هم خود لج آدم را در می آورد.

آدم هایی هم هستند که می گویند حالا که برای من نیست پس برای هیچ کس نباشد واقعا چقدر بدبختند! بی رحمند البته بی رحمی دیده اند که این طور بی رحم شده اند و من هم باید یادم باشد که نگویم گاهی بی رحم بودن عاقلانه ترین کار است! این عقلی که این را می گوید باید انداختش دور.

همیشه تنها ماندم چون فرق داشتم چون خودم را پنهان کردم که مبادا روزی یکی سواستفاده کند آری این بزرگترین ترس زندگی ام بود باید با ترس هایم روبرو شوم درست است؟

چاره ای ندارم اینجا می نویسم چه کسی که خود را دوست بداند چه کسی که دشمن بداند همه بدانند که من چه بودم و چه هستم.

به تو که هم جانی و هم جهانی

سلام به تو که هم جانی و هم جهانی

چند روز است می خواهم برایت بنویسم اما نمی دانستم چه چیزی است که نمی توانم شفاهی بگویم و لازم است کتبی بنویسم.

اما به هر حال با خودم گفتم همین که شروع به تایپ کنم خودش می آید.

می دانم گاهی آن طور که در حق توست نیستم و جسارت می کنم به تو که یگانه و دردانه ی عالمی، مرا ببخش، مهرت آن قدر بی اندازه است که جسوران را هم می ستایی و جسارتشان را به دل نمی گیری.

نمی دانم چه کنم که تو را خوش بیاید، که بپسندی، که مرا دریابی، آری مدتی است به درگاهت زانو نزدم، زاری نکردم، فقط خواستم، اما هیچ نکردم آن گونه که بخواهی.

سرگرم دنیا شدم، آری چرخ دنیا می چرخد، چه خوب می چرخانیش.

تمام این ها باعث شد خودم را ببینم که چه ناتوانم، چه نادان، چه بی هوش، چه ندار و کلی چه های دیگر.

هر شب ساعت ها حرف می زنم با تو، در افکارم غوطه ورم اما آخرش می خوابم و فردا دوباره انگار همان جای قبلم مگر کمی تغییر کرده باشم.

دلم یک جهش می خواهد، یک جهش بزرگ، یک پرش و یک پرواز.

ترس کنترل شده

من فکر کردم و دیدم که ترس همیشه بد نیست تا یک حدی از ترس لازم است.

گاهی ترس نیروی جلو برنده است و اگر فرد شروع به فکر و خیال نکند و ترسش را برای خودش مانعی نکند می تواند این ترس برایش یک نقطه مثبت باشد.

ترسی که شک به دل انسان می اندازد هم می تواند باعث تفکر، پرسش و جستجو گردد. اما خوب به نظرم اگر به جای واژه شد از واژه تردید استفاده کنیم بهتر است برای من یکی که حداقل بار منفی کمتری دارد.

حال در چه صورتی یک انسان اجازه دارد یک انسان دیگر را به تردید بیندازد؟ اگر فقط به نیت نگاه کنیم و کسی بگوید من نیت خوبی دارم و نیت من اصلاح است آیا به هر روشی می تواند این کار را انجام دهد؟ به نظرم جوابش خیر است اما چه روشی مجاز است؟

ممکن است با بی توجهی به عواقب ایجاد تردید برای کسی، ترس به وجود آمده برای او ویرانگر باشد و به جای اصلاح، باعث فاجعه شود. درست است؟

هوشیاری و آگاهی

چند روز است در حال فکر کردن به خودم هستم، من فرد خوش خیالی بودم و خوب یک سری اتفاقات باعث شد که یک مرتبه بدبین بشوم خوب خودم می دانم واقع بینی و نیک بینی معقولانه ترین انتخاب است.

من اولین بار شکاکانه دیدن را از دکارت شنیدم و به نظرم در زمان او یک شرایطی برای او بوده است که ذهن و روانش به این سمت رفته است. من از نوجوانی تا همین چند سال پیش که به بار معنایی کلمات و تأثیرشان بر ذهن و روان آگاه شدم، با این نگرش او موافق بودم اما بعد به این نتیجه رسیدم حداقل در فارسی شک بار معنایی منفی دارد و این خود باعث می شود انسان مدام سر دوراهی و چندراهی گیر کند یا مدام فکر کند آیا راهی که انتخاب کردم و آمده ام درست بود؟ آیا اشتباه نمی روم؟ آیا ایده و نظری که انتخاب کردم درست بوده است؟

البته گاهی شک کردن در راه و روش زندگی خوب است فکر می کنم با شک کردن در فلسفه کمی معنای متفاوتی داشته باشد اما به هر حال هم شک و هم بدبینی بار معنایی منفی دارند و ناخودآگاه در دل انسان ترس ایجاد می کنند. حداقل برای من این طور است.

فکر می کنم یک واژه لازم داریم که هوشیارانه و آگاهانه دیدن را نشان دهد اینکه نشان دهد هر کس خطا می کند، هر کس ممکن است بی فکر حرفی بزند، هرکس ممکن است با نیت خیر کاری در ظاهر شرارت بار بکند، اینکه هر کس ممکن است نظراتی بدهد که درست یا حداقل همیشه کاربردی نباشد، اینکه ممکن است در تاریخ روایت های گوناگونی از واقعه ها و نقل قول های غلطی از بزرگان شده باشد، هر چیزی را نباید باور کرد، باید پرسش گر و نقاد بود به معنایی هوشیارانه همراه با آگاهی از تمام این فرضیات به دنیا نگریست.

اما من در زبان ضعیف هستم هر چه می گردم واژه ای به ذهنم نمی رسد که بار معنایی مثبت داشته باشد و تمام این فرضیات را در بربگیرد.

حال می خواهم سال جدید را هوشیارانه و آگاهانه شروع کنم و اصلی ترین تمرین هم برایم واقع بینی و نیک بینی خواهد بود البته هنوز بین خوش خیالی و بدبینی در نواسانم ولی نسبت به گذشته با کمک شما خیلی بهتر شده ام.

فکر می کنم ما چگونه اعتماد کردن را نمی دانیم یا به یک نفر کامل اعتماد می کنیم یا به یک نفر کامل بی اعتماد می شویم یا بدبین می شویم. از آقای استاد ملکیان سخنرانی شنیدم در باب اعتماد که به نظرم کاملا منطقی بود و سعی دارم همان گونه ببینم و رفتار کنم.

امید دارم شما پرده های ذهنی ما را کنار بزنی و بتوانیم نیک ببینیم و کمکمان کنی تا باورهای کهنه و اشتباه گذشته را از ذهن خود بزداییم. امسال سالی داشته باشیم که متحول شویم به بهترین حال.

آمین

مبارزه ی زندگی

می دانم چند وقت است سست شدم، سر به هوا و سهل انگار شدم.

با اینکه می دانم و دیده ام که نماز چگونه می تواند دری به رویم بگشاید اما مثل کودکان می خواهم از زیرش در بروم. آری این عادت را از همان کودکی دارم چرایش را نمی دانم با اینکه می دانم این من هستم که به آن احتیاج دارم اما برایم دلیل نمی شود که اول وقت و با آداب درست بخوانمش!

مربی های یوگا همیشه می گویند نماز، سلام بر خورشید است اما خوب به نظر من که فرق هایی دارد و اینکه در روز ۵ مرتبه انجام می شود گاهی طولانی تر گاهی کوتاه تر! نمی دانم چگونه حساب کرده ای و آیا واقعا باید مثل اهل سنت در ۵ نوبت خوانده شود یا سه نوبت که ما می خوانیم درست است! من که تنبلم برایم همین مدل شیعه ها راحت تر است!

بله، من باید نماز شب هم بخوانم چند روز است که شب می خوابم و صبح بیدار می شوم حتی صدای ساعت را هم نمی شنوم! این است عبادت من!

بله، عبادت به جز خدمت خلق نیست به سجاده و تسبیح و دلق نیست اما من خدمت خاصی هم به خلق نمی کنم همین کارهای کوچکی که کرده ام را شما پذیرفته ای! از نظر خودم که خیلی جزئی بودند اما شاید تأثیراتی که گذاشته زیاد بوده که نتیجه اش این شده است!

تویی که قوت تن منی به من قوای عبادت کردن می دهی؟

نمی دانم شاید باز دارد فصل عوض می شود که حال من هم این طور می شود! چگونه است که این قدر آب و هوا روی من اثر می گذارد؟!

جدیدا این دست غیبت که به سینه ی من نامحرم می زند خیلی ناقلا شده و جوری بین فکرهایم می آید که من نمی توانم تشخیص دهم منم یا اوست! حالا باید چه کار کنم؟!

وقتی این جوری می شود احساس می کنم یک کاری کردم دارم تنبیه می شوم! تو همیشه به من لطف داشتی اما من همیشه این ترس را داشته ام البته همیشه هم در خودم اشکالی یافته ام که آگاه شدن و برطرف کردنش باعث شده بیشتر به تو نزدیک شوم اما هنوز نامحرم هستم که این جناب ابلیس در سر من رفت و آمد می کند!

و حس می کنم همه ی این مشکلات به خاطر سهل انگاری من در نماز است اگر درست ادا کنم و پشت گوش نیندازم جناب ابلیس هم دستش حداقل کمی کوتاه تر می شود ولی خیلی برایم سخت شده است. خودم سختش می کنم؟!

بالاخره طبیعت را بپذیرم و با آن نجنگم یا بجنگم؟! برای این است که پیاده روی نمی روم؟! هر چقدر بچه بودم یک جا بند نمی شدم حالا می خواهم یک گوشه بشینم! امروز اصلا فراموش کردم باشگاه بروم! الان یادم آمد!

آری نباید بگذارم حالم رو به افسردگی برود! با همه چی دارم مبارزه می کنم! نبردی در جریان است آن هم درون من.