رفتار

خیلی جوان تر که بودم فکر می کردم با هر کس باید مطابق رفتار خودش رفتار کرد البته نه به هر قیمتی ( به قیمت زیر پا گذاشتن هر ارزشی البته باز باید دید ارزش ها چیستند ) اما مثلا وقتی کسی رفتار خشونت آمیزی دارد باید از خشونت استفاده کرد وگرنه پر رو تر می شود. این دقیقا فکرم بود. اسمش را هم گذاشته بودم رفتار آیینه ای!

مشکل ایجاد شده توسط این فکر

حتی حالا هم که به اشتباه بودن این روش پی بردم باز هم گاهی همین رفتار را می کنم متاسفانه پاک کردن برنامه هایی که در سنین پایین در مغزمان وارد می شوند کار دشواریست نیازمند هوشیاری و تمرین زیاد است.

مشکل دیگر

همیشه از تقلید کردن خوشم نمی آمده اما متاسفانه مغزم به گونه ایست که در رفتار و گفتار به صورت خودکار از دیگران تقلید می کند، مثلا من مدتی به جنوب رفته بودم دایی هایم می گفتند لهجه ات بندری شده! مدتی تهران بودم همکلاسی هایم باز در مورد لهجه همین حرف را زدند. شاید از یک نظر هایی خوب باشد اما من فکر می کنم بیشتر می شود گفت که خوب نیست. اینکه رفتار و گفتار به جای اینکه از درون خودت کنترل و هدایت شود توسط تقلید از اطرافیان هدایت می شود خوب نیست.

این دو مشکل مدتی است که گرفتارم کرده اند و نمی توانم حلشان کنم نمی دانم باید چه کار کنم از چه دری وارد بشوم. اگر دیدگاهی دارید خوشحال می شوم بیان نمایید.

سپاس گزارم

لذت

انسان همیشه به دنبال لذت بردن از زندگی است، اما بعضی هایمان یاد می گیریم لذت امروزمان برای داشتن لذتی بیشتر کنار بگذاریم. لذت پاداشی است که به انسان داده می شود.

لذت در چیست؟

یک سری لذایذ همگانی است غریزی هستند ولی بعضی از لذایذ برای هر کس متفاوت است، مقداری به استعدادهایمان بر می گردد، در هر کاری که مستعد باشی از آن لذت می بری. مقداری به این است که یاد بگیری بعد از حل مشکلات می توانی لذت های بیشتری کسب کنی. خود حل کردن یک مسئله لذتبخش است. رسیدن به اهداف کوتاه مدت یا بلند مدت لذتبخش است.

لذت لازمه زندگی

برای شاد بودن لازم است زمان هایی از روز را به تفریح و لذت بردن اختصاص دهیم وگرنه دچار روزمرگی و کسالت می شویم و بازده کاریمان هم پایین می آید.

نکته

اگر توجه کرده باشیم می بینیم کسی که به انتخاب خود، یک لذتش را فدای لذتی دیگر می کند، معمولا از کرده خود پشیمان نیست اما اگر همین فرد را، شرایط مجبور به صرف نظر از لذتش کرده باشد شروع به گله و شکایت می کند. چرا؟!

دقیقا نمی دانم چرا اما می دانم همه ی ما در برابر جبر یک احساس مقاومت داریم، شاید این را ظلم تلقی می کنیم. اما نکته ای وجود دارد آن این است که گاهی می شود از شرایط جبری استفاده کرد و به جای فکر به اینکه مظلوم واقع شده ایم یا حق داریم، بگوییم کاریست که شده و همان گونه که اگر انتحاب کرده بودیم عمل می کردیم از این شرایط بهره ببریم.

هدف

وقتی هدفی واضح نداشته باشیم بیشتر دچار ملال و سردرگرمی می شویم آنگاه ممکن است رو به لذت های غریزی بیاوریم یا وقتی که در رسیدن به هدف شکست می خوریم نیز این اتفاق می افتد. اگر افتاد نباید ناامید شد، می توان به این رو آوردن به لذت های غریزی به چشم استراحت و تجدید قوا نگاه کرد و بعد دوباره شروع کرد.

امیدوارم همه یمان طعم رسیدن به هدف های بزرگمان را بچشیم.

حرمت

احترام گذاشتن به دیگری در فرهنگ ما جایگاه مهمی دارد، به همه ی ما از کودکی نحوه ی احترام گذاشتن و آداب اجتماعی آموزش داده شده است اما در عمل این احترام به جای یک احترام قلبی به صورت نمایشی و فرمایشی اجرا می شود.

حرمت نفس

برای هر کدام از ما نفسمان محترم است اگر احساس کنیم دیگری به حریم آن تجاوز کرده دچار ناراحتی و خشم می شویم که ناشی ترس ما از زیان دیدن است. همه یمان دوست داریم مورد احترام باشیم و به شیوه های مختلف برای خود احترام و آبرو جمع می کنیم.

در فرهنگ ما آبرو و آبروداری به خصوص در خانواده اهمیت زیادی دارد. ولی چرا این قدر به آبرو اهمیت می دهیم؟ به نظرم دلیلش می تواند قضاوت کردنهایمان در مورد هم باشد با یک اشتباه یک انسان آبرومند برچسب بی آبرویی می خورد اما همین آبرو داری خودش مایه ی ریاکاری ماست.

ریا

ریا در جامعه ما به عنوان جزئی از فرهنگ پذیرفته شده است و خیلی از ما آن را با احترام اشتباه می گیریم. یک مثال تعارف است که کاملا در فرهنگ ما نشانه ی احترام است ( من سال های سال نمی دانستم اگر به کسی تعارف نکنم در واقع او احساس می کند به او احترام نگذاشته ام! از نظر من تعارف یک دروغ بود و البته هست ).

احترام های ما قلبی نیست بنابراین هیچ کداممان احساس محترم بودن را به خوبی دریافت نمی کنیم. ضمن اینکه در موقعیت هایی هم احساس می کنیم اصلا به حسابمان نمی آورند. فهممان، نظرمان، وجودمان و … اما ما یاد گرفتیم صبر کنیم شاید یک اتفاقی بیفتد، شاید خودش بفهمد و شایدهای دیگر. این قدر صبر می کنیم تا کارد به استخوانمان برسد آنگاه کاملا احساسی و با خشم فراوان وارد عمل می شویم. مثال هایش را همه می دانیم از سطح در خانواده گرفته تا سطح کلان اجتماع.

مشکل کجاست و راه حل چیست؟

مشکل اینجاست که ما حرفهایمان را به یکدیگر صاف و پوست کنده نمی زنیم شاید طرف مقابل اصلا متوجه نباشد موجب ناراحتی کسی شده است شاید واقعا عمدی نباشد اما نمی دانم چرا اکثرمان همیشه فکر می کنیم عمدی در کار است.

صحبت کردن با ملایمت، شفاف و بی ریا راحت ترین راهی است که برای از بین بردن خشم در جامعه به ذهن من می رسد. اینکه به دیگری بگوییم فلانی به این دلایل از تو ناراحتم و حالا بیا یک راه حل پیدا کنیم. البته گفتنش آسان است. چگونه صحبت کردن بستگی به خیلی چیزها دارد. تمرین می خواهد.

احساساتی ایم

من هم خیلی زود عصبانی می شوم قبلا خیلی بیشتر بود اما در زمان عصبانیت بهترین راه سکوت است. نه عصبانیت که در زمان هر هیجانی نباید تصمیمی گرفت چون به احتمال زیاد اشتباه خواهد بود.

اینکه اکثر ما آدم های احساساتی هستیم درست است اما لازم است یاد بگیریم در تصمیم گیری عجله نکنیم و حساب شده عمل کنیم وگرنه مدام اشتباه خواهیم کرد و خودمان بیشترین ضرر را خواهیم خورد.

خیر و شر

تمامی ما خوب را از بد تشخیص می دهیم اما گاهی به جزئیات توجه نمی کنیم.

مفهوم خیر و شر

اگر خیر و شر را دو سر یک محور تصور کنیم و خیر را عملی معنی کنیم که هم نیت آن درست است هم روش اعمال آن درست است. (درست بودن یعنی به دیگری آسیبی نمی رساند.) آنگاه هر چه غیر این باشد از خیر فاصله گرفته به سمت شر می رود.

نتیجه عمل

نتیجه هر عملی، عکس العملی به دنبال خواهد داشت. این عکس العمل می تواند مستقیم و بلافاصله باشد یا غیر مستقیم و با فاصله زمانی یا تلفیقی از این دو. نکته مهم اینست که در نتیجه ی عمل، نیت عمل، از روش اعمال بسیار مهم تر است.

گاهی نیت خیر داریم اما از روشی استفاده می کنیم که نادرست است بنابراین به اندازه نیت خیرمان و  شر تولید شده از روش اعمالمان، واکنشی باز می گردد. ( مثلا تنبیه بدنی کودک ). گاهی بر عکس این قضیه اتفاق می افتد نیت شر است و عمل خیر، گاهی هم هر دو خیرند و گاهی هر دو شر.

اگر بخواهیم طوری رفتار کنیم یا بگوییم یا فکر کنیم که تماما خیر باشد نیازمند تجربه، کسب مهارت، پاکی باطن و … فاکتور های دیگری است که با تمرین بدست می آیند.

خیر و شر پنهان

تجربه به من ثابت کرد افکاری که فقط در ذهن داریم نیز می تواند تولید خیر و شر کنند. مثل قضاوت کردن دیگران در دل یا بدگویی به دیگری در دل و ….

در سالهای اخیر مباحث زیادی در مورد امواج الکترومغناطیسی مغز که توسط افکار تولید می شوند مطرح شده است که از حیطه ی علم من خارج اند و در کل هم نمی دانم چقدر جنبه علمی دارند. بنابراین مطالبی که امروزنوشتم صرفا تجربه ام بود و راهی برای اثبات آن ها ندارم و هر کس دیگر نیز می تواند امتحانشان کند و نتیجه اش را ببیند. این مباحث از دیر باز مطرح بوده است و توسط اشخاص مختلف، به طرق مختلف بیان شده اند.

*زیبا بیندیشیم تا زیبایی ببینیم.

 

حقیقت و واقعیت

خیلی از ما به دنبال حقیقت می گردیم اما آنچه که می دانیم واقعیاتی است که بستگی به برداشت ما و وسعت دید ما دارد. ذهن ما بر اساس عقل، دانش، تجربیات گذشته، باور ها و … برای ما واقعیت تولید می کند.

ما می توانیم آنچه صرفا برداشت خودمان است و برایمان واقعی است را حقیقت پنداریم و یا با تحقیق و پژوهش به دنبال کشف حقیقت باشیم.

چگونه به حقیقت پی ببریم؟

در دنیا یک حقیقت وجود دارد که مانند مرکز این خوشه ی ستاره ای کروی می ماند و دور آن نقاطی ( مشاهده گر ها یا ستاره ها ) وجود دارد که هر کدام از زاویه دید خود به مرکز می نگرند. برای پی بردن به حقیقت لازم است تمامی مشاهده گر ها، مشاهدات خود را با یکدیگر به اشتراک گذاشته تا امکان به وجود آمدن دید جامعی برای مشاهده حقیقت به وجود آید.

*دیدن و شنیدن هنریست و نیازمند یادگیریست.

منبع عکس ویکی پدیا

 

جایگاه در جامعه

در بین جانوران و انسان ها از دیر باز سلسله مراتب نقش ها در جامعه وجود داشته است و این نقش بستگی مستقیم به توانایی های هر شخص دارد.

نگاه کل نگر به جامعه

یک جامعه سالم مانند یک بدن سالم است که هر ارگان و نیز سلول آن وظیفه ی خاصی را بر عهده دارند.یک سلول متعلق به مغز است، دیگری به قلب، یکی معده، دیگری پا و …. وقتی هر کدام از سلول ها یا ارگان ها دچار مشکل شوند کل سیستم بدن مختل می شود و بدن از تعادل خارج می شود.

تغییر زاویه دید

حال می توان فرض کرد سلول ها زبان داشتند و می توانستند سخن بگویند و صاحب میل و آرزو بودند آیا سلول پا به سلول مغز و تصاحب جایگاه آن فکر می کند؟! همه ی ما می دانیم پا قلب دوم بدن است و جایگاه بسیار مهمی دارد اما اگر به انسان ایستاده بنگریم و صرفا ظاهرانه قضاوت کنیم آن را در فرودستی می بینیم حال کافی است این انسان تغییر وضعیت دهد آنگاه خواهیم دید که جایگاهای ظاهری متفاوت می شود.

نقش و مسئولیت

اینکه هر کس در هر جامعه ای چه نقشی داشته باشد بستگی مستقیم به توانایی هایش دارد اما چگونگی انتخاب افراد برای نقش های مختلف خود داستان بلندی است. اما به نظر من مهم ترین فاکتور ها اخلاق و تخصص و مهارت افراد است. عقیده، جایگاه اجتماعی فرد، روابط و شبکه روابطش هم می توانند در این انتخاب دخیل باشند. که در نبود قانون و برخورد های سلیقه ای ممکن است فاکتور های ارجح تر نادیده گرفته شوند. ( البته در جامعه ای مانند خانواده فاکتور های لازم برای قبول نقش ها به گونه ای دیگر تعریف می شود.)

یک مثال دیگر

به همه ی ما گفته شده است هر کداممان فرشته های ماموری  داریم، در مراتب دیگر فرشته هایی داریم که مامور قبض روح، نزول وحی، وسوسه انسان و … هستند. در این نظام هم مشاهده می شود که به ظاهر سلسله مراتبی وجود دارد و به نظر می رسد مهندسی خداوند به این گونه است و خود در صدر این سلسله مراتب قرار دارد ولی می دانیم که خدا همه جا هست.

* بیاییم جور دیگر دیدن را نیز تمرین کنیم.

* بی اذن خداوند برگی از درخت نمی افتد گاهی لازم است صبر کرد تا سرانجام کار را دید.

اخلاق

امروز می خواستم در مورد اخلاق بنویسم اما اول اومدم و یه جستجو کردم به این نتیجه رسیدم سوادم در فلسفه، روانشناسی و جامعه شناسی اون قدر نیست یعنی اشراف به موضوع ندارم (و اشراف به نظرات مختلف) بنابراین امروز لینک چند مقاله و ویدئو رو می ذارم

اعتدال

تنها چیزی که می دونم اینه که فضیلت اخلاقی یا هر فضیلت دیگه در ما، از تعدیل امیال و رذایل اخلاقی یا افراط و تفریط ها نشات می گیره. پیدا کردن این حد وسط در هر شرایطی کار مشکلیه نیاز به تجربه و تمرین داره.

قضاوت

یک روش تربیتی از قدیم الایام بر چسب زدن به آدم هایی بوده  که کارهای اشتباه ازشون سر زده معمولا والدین و مربیان این کار رو با بچه ها انجام می دند و بچه چون کوچیکه باورش می کنه و این در آدم باقی می مونه نه تنها قضاوت که مقایسه هم خودش آدم رو دچار کینه و نفرت می کنه و انسان از نقاب یا ریا یا … استفاده می کنه تا چیزهایی که به ظاهر بدیهای وجودش هست رو بپوشونه.

فقط می گم اگر کسی دلسوزانه با من رفتار نکرد من برای خودم دلسوزم و اینکه اگر کسی در حق من بی معرفتی کرد و زشتی کار برای من آشکار شد، من این کار رو نمی کنم چون من با اون فرق دارم. من خودم رو ارزشمند می دونم اما اون شاید چنین احساسی نسبت به خودش نداره و اتفاقا نیازمنده دلسوزیه شاید گذشته ای داشته که اگر منم بودم همین طور رفتار می کردم. فقط می شه به درگاه خداوند شکر گزاری کرد. همین.

البته این حرف های من خودش یک خود بزرگ بینی درش هست یعنی من خودم رو بهتر می بینم اما بهتر و بدتر و کلا مقایسه دیگران با خود کار اشتباهیه دیگری بهترین خود تا همین لحظه و من بهترین خود تا همین لحظه هستم از کجا معلوم که ورق برنگرده؟!

#چرا_همه_باید_فلسفه_بدانند

#چرا_همه_باید_روانشناسی_بدادند

تماشا کنیم:

بررسى دو دیدگاه، درباره گناه

چرا مردم بدجنسی می کنند؟

معلم اول: ارسطو و اندیشه اعتدال

خویشتن دوستی و عزت نفس

زیگموند فروید و نظریه تعالی/والایش

فلسفه: توماس آکویناس و آشتی عقل و ایمان

اندیشه ی آگوستین فیلسوف مسیحی

بخوانیم:

فضیلت در نگاه ارسطو و توماس آکوئیناس

سیر تطور نظریه اعتدال در اخلاق اسلامی

سعادت گرایی

نمودار سینوسی زندگی

در زندگی هر کدام از ما بالا و پایین های زیادی پیش آمده است خوب همه می دانیم این قانون زندگی است وقتی اوضاع خوب است شاد و سر حالیم و وقتی اوضاع به هم می ریزد غمگین می شویم.

انسان در جستجوی معنی

این عنوان نام کتابی است نوشته آقای دکتر ویکتور فرانکل ( روانپزشک اتریشی یهودی ) ایشان چند سال به جرم یهودی بودن! در اردوگاه های کار اجباری اسیر بودند و خاطرات خود و بینشی که از این اسارت به دست آوردند را در این کتاب نوشته اند. شاید ۵ سال پیش بود که خواندمش آن موقع فکر می کردم در شرایط بسیار سختی قرار دارم اما با خواندن این کتاب به خودم خندیدم. در طی این سالها اتفاقات زیادی در زندگی ام افتاد و هر بار که خواستم مایوس شوم به یاد این داستان افتادم بعضی انسان ها روح های آن چنان قوی دارند که استقامتشان در مقابل مشکلات مثال زدنی است.

سختی بخشی از زندگی

حقیقتی تلخ وجود دارد و آن این که این سختی ها هستند که شخصیت ما را شکل می دهند اگر از آن ها فرار کنی یا شروع به شکایت کنی برایت یک سد می شوند اما اگر بپذیری و به دنبال راه حل بگردی می توانی پشت سرشان بگذاری.

توقعات ما از زندگی

شاید ۳ سال پیش ( یا کمتر ) بود که در حین پرسه زدن در یک کتابفروشی کتابی به نام زندگی عاقلانه را دیدم. این کتاب نوشته ی دکتر آلبرت الیس روانشناس آمریکایی است تا به حال به خیلی از افراد پیشنهادش را دادم در مورد پذیرش و توقعات ما در زندگی و درمان ناهنجاری های روان با استفاده از تغییر بینش انسان به خود و محیط است بعد از خواندن این کتاب، چندین کتاب دیگر از آقای الیس خواندم همه خودیاری بودند و حول همین محور شاید بپرسید چرا؟ ایشان با مثال زدن مراجعین مختلف و روند درمان آن ها بینش خود را در ذهن مخاطب تثبیت می کند اما برای باور به این بینش لازم است که در شرایط مختلف مدام این بینش را هوشیارانه در ذهن تکرار کرد تا ملکه ذهن و باور انسان شود.

لینک کتب آقای البرت الیس انتشارات رسا

هنوز هم پیشنهادم به دوستانم همین کتاب هاست البته بین دوستانی که این کتاب ها بهشون معرفی کردم کسانی بودند که می گفتند متن کتاب برایشان سنگین است من فکر می کنم عادت به چنین کتاب هایی نداشتند. در شرایط فعلی خواندن کتاب از مشاور رفتن، زمان و هزینه کمتری دارد و به نظرم برای کسی که مشکل جدی ندارد بهترین گزینه است.

موفق و پیروز باشید

وظیفه

گاهی فکر می کنم برای چه به این دنیا آمده ام؟! وظیفه ای که به گردن من است چیست؟! اگر روزی که  قرار است بمیرم فرا رسد و هنوز وظیفه ام را انجام نداده باشم آنگاه چه حسی خواهم داشت؟! ( البته شبیه اش را تجربه کردم. ) اصلا معنای زندگی من چیست؟ برای چه زندگی کنم؟ به چه امیدی؟

ژن یک امانت

همه می دانیم هر کدام از ما از والدینمان ژن هایی را به ارث می بریم که اگر شرایط مهیا باشد شکوفا می شوند، اما تشخیص اینکه من چه استعدادی دارم و مهیا سازی شرایطش در هر سنی که باشم، اول از همه به عهده خودم است، اگر مسئولیتش را به عهده نگیرم در حق خودم ظلم کرده ام.

عده ای از ما در پیدا کردن استعداد و مهیا کردن شرایط شکوفایی اش موفق ترند و می توانند خیلی سریع در آن حوزه رشد کنند.

اما این رشد سریع گاهی احساس خود بزرگی بینی ( گاهی ناخواسته ) به انسان می دهد چون در واقعیت من خودم را بالاتر می بینم ( ولو نیم متر ) اما برتری های ظاهری ما نعمت هایی هستند که به امانت به ما داده شده اند اگر از آن ها به درستی استفاده نکنیم و فکر کنیم تنها متعلق به خود ماست، ما را از راه درست دور می کنند شاید به جایی برسد که امانت را از ما باز پس گیرند.

شرایط

در یک جامعه سالم هر کس با توجه به استعدادش وظیفه ای بر عهده دارد یکی قدرت بدنی دارد و مثلا می تواند ورزشکار شود یکی در دانش و علم مستعد است دیگری هنر و …. اما گاهی همین جامعه به گونه ای عمل می کند که به شخص اجازه ورود به حیطه ای که مستعد آن است را نمی دهد و این باعث بروز ناهنجاری در فرد و بعد جامعه می شود. ( البته این مسئله اینقدر پیچیده است که من با دانشی که هم اکنون دارم نمی توانم نظری در مورد علل بروز و رفع آن بدهم.)

تشخیص وظیفه

هر چقدر بیشتر با خود خلوت کنی و برای خود وقت بگذاری به شناخت بیشتری در مورد خود می رسی آنگاه می توانی وظیفه خود را بیابی. ( البته وظیفه اصلی هر انسان در زندگی همین شناخت خود و رشد معنوی اوست).

خیلی از اوقات یک حوزه از بیرون برای ما جالب است اما وقتی وارد آن می شویم می بینیم آن چیزی که می خواستیم نیست و در نتیجه از این شاخه به آن شاخه می پریم. در این بین تجربیات زیادی به دست می آوریم اما زمان و نیروی جوانی را نیز ممکن است از دست بدهیم.

به نظرم یکی از راه های تشخیص استعداد این است که وقتی به حوزه های مختلف نگاه می کنیم ببینیم به کدام یک از افراد معروف حسودی می کنیم یا غبطه می خوریم. (مثلا من همیشه به انیشتین غبطه خورده ام.) البته این حسادت باید از ته دل باشد نه به خاطر ظواهر یا از روی منطق. ( مثلا شهرت و ثروت استیو جابز برایم رشک برانگیز بود. )

شاید هم خیلی حسودم که این طور فکر می کنم!

*دوست دارم تجربیاتم را با دیگران به اشتراک بگذارم و بیشتر آن دوست دارم تجربیات دیگران را بشنوم. تجربه به من ثابت کرد این اشتراک گذاری تجربیات بسیار راهگشا است.

تماشا کنیم:

ماموریتم چیست؟ رسالتم کدام است؟

عاشق قادر

تا به حال فکر کرده اید چرا در برخی از بخش های متون کتب آسمانی مردم را از خدا ترسانده اند؟ البته از عشق و محبت و بخشندگی پروردگار نیز گفته شده است اما چرا اساسا خداوند از ترساندن استفاده کرده است.

چرا خداوند از ابزار قدرتش استفاده کرده است؟

تا همین چند دهه پیش و هنوز هم در بعضی نقاط دنیا والدین و مربیان برای تربیت فرزندان خود از قدرت و تنبیه استفاده می کردند، هنگامی که این انسان ها بالغ می شدند به دلیل پایین بودن دانش و آگاهی به صورت غریزی عمل می کردند ( چه بسا هنوز هم تعدادی از ما از این روش استفاده می کنیم زیرا در ظاهر بالغ و با دانش و آگاهی هستیم اما باورهای اشتباه داریم.) به جز اندک افراد خاص.

برای هدایت این انسان ها چاره ای جز استفاده از ابزار زور و تنبیه و پاداش های غریزی نبود کما اینکه قدرتمندان و حکام جامعه نیز از همین ابزار استفاده می کردند ( البته هنوز هم گاه گاهی استفاده می کنند.)

اما انسانی که در تربیتش به جای اجبار و زور از استدلال و پاداش استفاده شده است چه در خانه و چه در مدرسه، نمی تواند اجبار از طرف حکام یا هر نیروی خارجی دیگر را بدون اینکه منطقی برای این اجبار وجود داشته باشد بپذیرد بنابراین اکثر انسان های امروزی در رابطه با حکام زمینی و نیز حاکم و مالک آسمانی خود به دنبال اطاعت از راه منطق و عطوفت و شفقت هستند.

امروزه مشاهده می کنیم که افراد در نقاط مختلف کره خاکی علاقه بیشتری به عرفان و عشق به خداوند پیدا کرده اند (البته به جز تربیت دلیل دیگری که به ذهن بنده می رسد، گرفتاری انسان عصر حاضر در روزمرگی ها و دور افتادن از معنویت خویش است) حتی شنیده ام یک زوج خواننده آمریکایی نام فرزند دختر خود را رومی (مولوی) گذاشته اند.

راه هدایت امروزی انسان ها

اکثر انسان ها امروزه باسواد و دانش و آگاهی هستند اما در عمل هنوز مثل گذشتگان خود عمل می کنند زیرا توسط باورهای گذشتگان تربیت شده اند و حتی در بعضی از موارد عقیده آن ها را بدون چون و چرا پذیرفته اند. بنابراین تغییر برای انسانی که باورهای قدیمی در مورد خداوند دارد بسیار دشوار است اما غیر ممکن نیست. خداوند می خواهد دوران تازه و روشنی را بعد از بلوغ جامعه انسانی امروز رقم زند و روی عشق، شفقت، مهربانی، کرم و بخشندگی خود را بیشتر به انسان بنماید اگر در گذشته این اوصاف الهی کمتر تبلیغ شده اند به دلیل نادانی و ناآگاهی اکثر مردم بوده است.

روش جدید حکومت بر انسان ها

اگر حاکمان امروز جهان دست از خصومت های دیرینه و جاه طلبی ها و قدرتنمایی های خود برندارند و بخواهند به روش های گذشته بر دنیا حکومت کنند، دیری نخواهد پایید که دستشان از حکومت کوتاه خواهد شد، زیرا دیگر اکثریت انسان ها نمی توانند وجود حکومت های استبدادی را تحمل کرده و دست به براندازی آنها خواهند زد. اگر حکومت ها از راه صلح و محبت وارد بشوند می توانند جامعه ای پویا و سازنده داشته باشند. البته سیاستمداران عادت به نقش بازی کردن پیدا کردند و ممکن است در ظاهر این طور عمل کنند اما این را بدانند که محبت از دل بر می آید و بر دل می نشیند و هر انسانی این را تشخیص می دهد.

این نوشته صرفا یک نظر و عقیده شخصی است که نیاز به بررسی توسط کارشناسان و پژوهشگران حوزه ی مربوطه ی خود را دارد.

وب سایت رسمی سمیرا تابش