هوشیاری و آگاهی

چند روز است در حال فکر کردن به خودم هستم، من فرد خوش خیالی بودم و خوب یک سری اتفاقات باعث شد که یک مرتبه بدبین بشوم خوب خودم می دانم واقع بینی و نیک بینی معقولانه ترین انتخاب است.

من اولین بار شکاکانه دیدن را از دکارت شنیدم و به نظرم در زمان او یک شرایطی برای او بوده است که ذهن و روانش به این سمت رفته است. من از نوجوانی تا همین چند سال پیش که به بار معنایی کلمات و تأثیرشان بر ذهن و روان آگاه شدم، با این نگرش او موافق بودم اما بعد به این نتیجه رسیدم حداقل در فارسی شک بار معنایی منفی دارد و این خود باعث می شود انسان مدام سر دوراهی و چندراهی گیر کند یا مدام فکر کند آیا راهی که انتخاب کردم و آمده ام درست بود؟ آیا اشتباه نمی روم؟ آیا ایده و نظری که انتخاب کردم درست بوده است؟

البته گاهی شک کردن در راه و روش زندگی خوب است فکر می کنم با شک کردن در فلسفه کمی معنای متفاوتی داشته باشد اما به هر حال هم شک و هم بدبینی بار معنایی منفی دارند و ناخودآگاه در دل انسان ترس ایجاد می کنند. حداقل برای من این طور است.

فکر می کنم یک واژه لازم داریم که هوشیارانه و آگاهانه دیدن را نشان دهد اینکه نشان دهد هر کس خطا می کند، هر کس ممکن است بی فکر حرفی بزند، هرکس ممکن است با نیت خیر کاری در ظاهر شرارت بار بکند، اینکه هر کس ممکن است نظراتی بدهد که درست یا حداقل همیشه کاربردی نباشد، اینکه ممکن است در تاریخ روایت های گوناگونی از واقعه ها و نقل قول های غلطی از بزرگان شده باشد، هر چیزی را نباید باور کرد، باید پرسش گر و نقاد بود به معنایی هوشیارانه همراه با آگاهی از تمام این فرضیات به دنیا نگریست.

اما من در زبان ضعیف هستم هر چه می گردم واژه ای به ذهنم نمی رسد که بار معنایی مثبت داشته باشد و تمام این فرضیات را در بربگیرد.

حال می خواهم سال جدید را هوشیارانه و آگاهانه شروع کنم و اصلی ترین تمرین هم برایم واقع بینی و نیک بینی خواهد بود البته هنوز بین خوش خیالی و بدبینی در نواسانم ولی نسبت به گذشته با کمک شما خیلی بهتر شده ام.

فکر می کنم ما چگونه اعتماد کردن را نمی دانیم یا به یک نفر کامل اعتماد می کنیم یا به یک نفر کامل بی اعتماد می شویم یا بدبین می شویم. از آقای استاد ملکیان سخنرانی شنیدم در باب اعتماد که به نظرم کاملا منطقی بود و سعی دارم همان گونه ببینم و رفتار کنم.

امید دارم شما پرده های ذهنی ما را کنار بزنی و بتوانیم نیک ببینیم و کمکمان کنی تا باورهای کهنه و اشتباه گذشته را از ذهن خود بزداییم. امسال سالی داشته باشیم که متحول شویم به بهترین حال.

آمین

تعامل سنتگرایان و نوگرایان

امروزه ما در کشورمان در حال گذار به سمت نوگرایی و تجدد هستیم اما گروه هایی که در حال سازماندهی و تبلیغ نظراتشان هستند به چند شاخه و زیر شاخه تقسیم می شوند.

طی ارتباطاتی که در چند سال اخیر با اندیشمندان داشته ام به نظرم ما سه گروه کلی اندیشمند داریم:

  • سنتگرایان
  • نوگرایان
  • روشنفکران دینی

سنتگرایان

سنتگرایان اندیشمندانی هستند که اسلام و شیعه پایندی دارند و در صدد حفظ ارزش های سنتی هستند که خود دو گروه هستند عده ای افراطی هستند و عده ای دیگر معتدل هستند. متأسفانه مباحثه با افراطیون تقریبا غیر ممکن است زیرا بسیار متعصب هستند و اعتدالیون با دیگر گروه ها بحث می کنند اما باز هم کمی متعصب هستند و آخر بحث کماکان بر سر نظر خود پافشاری می کنند.

نوگرایان

نوگرایان به دنبال تبیین دستور العملی می گردند تا ایران را به سمت تجدد و غرب به پیش ببرند. این گروه هم خود دو زیر شاخه دارند. نوگرایانی که می خواهند دقیقا همان ارزش های مدرنیته را در ایران پیاده کنند و به جد از این ارزش ها دفاع می کنند ( به نظرم این طور دفاع از مدرنیته نوعی تعصب است و از روشنفکر انتظار نمی رود!) و گروهی دیگر که سعی دارند به تفاهمی میان مدرنیته و سنت دست پیدا کنند.

روشنفکران دینی

این گروه اغلب تحصیلات حوزوی هم دارند و گرایش های دینی و مذهبی دارند اما طی دوران تحصیل به این نتیجه رسیده اند که سنت امروزه جوابگوی مسائل ما نیست و در نتیجه به تحصیل و تحقیق به شکل آکادمیک پرداخته اند. این افراد از آن جایی که تعامل زیادی با سنتگرایان و نوگرایان داشته اند می توانند هر دو گروه را به خوبی بفهمند و خوب به نظر می آید اندیشه ی این گروه از اندیشمندان برای امروز ما راهگشا خواهد بود.

نمونه ی بارز روشنفکران دینی جناب آقای دکتر عبدالکریم سروش هستند در ادامه فیلمی از ایشان را به اشتراک خواهم گذاشت که نظراتشان واقعا قابل تأمل است در چند روز اخیر ایشان سخنرانی داشته اند که نظری در مورد رهبر انقلاب اسلامی آقای خمینی دادند که بسیار بین ما بحث برانگیز شد و خوب از ایشان انتظار چنین اظهار نظری نمی رفت اما این باعث نمی شود ما به دیگر نظرات ایشان بدبین شویم ایشان هم مثل هر کس دیگر مختار هستند نظر بدهند گاهی هم ممکن است از نظر عده ای اشتباه باشد.

ما مردمی هستیم که اجدادمان به یک نفر اقتدا می کردند و بدون تقریبا هیچ فکری از او تقلید می کردند و تمامان هم این روحیه را هنوز در خودمان داریم بنابراین مجبوریم با دید شکاکانه، پرسشگرایانه و بدبینانه ( بدبینی از این نظر که هر انسان ممکن است اشتباه کند نه اینکه نیت بدی دارد ) به نظرات اندیشمندان بنگریم تا کم کم ذهنمان باز شود و بتوانیم خوب ببینیم، رشد فکر ی کنیم و اندیشه کنیم.

تجربه ی شخصی من که به ویژه به روشنفکران دینی پیشنهاد می کنم این است که قضیه ی غار افلاطون را همیشه به خاطر داشته باشند دقیقا مصداق امروز ماست و ما برای آگاهی دادن به اقشار مختلف جامعه نیازمند صبر زیاد و اعصاب فولادین هستیم. اگر از واژه ی ما استفاده کردم به خاطر این بود که خودم را شاگرد این گروه از اندیشمندان می دانم و سعی در انتشار دیدگاههایشان دارم.

تجربه ی شخصی من که به ویژه به روشنفکران دینی پیشنهاد می کنم این است که قضیه ی غار افلاطون را همیشه به خاطر داشته باشند دقیقا مصداق امروز ماست و ما برای آگاهی دادن به اقشار مختلف جامعه نیازمند صبر زیاد و اعصاب فولادین هستیم. اگر از واژه ی ما استفاده کردم به خاطر این بود که خودم را شاگرد این گروه از اندیشمندان می دانم و سعی در انتشار دیدگاههایشان دارم.

پیوند های مرتبط:

وحی، عبدالکریم سروش، فیلسوف و روشنفکر دینی

قاضی و جلادش، سوءظن، قول

سه کتاب قاضی و جلادش، سوءظن و قول را چند ماه پیش خواندم. من معمولا در خواندن داستان و رمان بسیار کند هستم و هر داستانی هم جذبم نمی کند اما این سه داستان به نظرم واقعا شاهکار بودند. به خصوص قول البته آخرش شاید می شد بهتر تمام شود.

آقای فریدریش دورنمات نویسنده این کتاب ها به نظرم انسان جالبی بوده است و من پیشنهاد می کنم این کتاب ها را به خصوص افرادی که داستان های کارآگاهی و ماجراجویانه را دوست دارند حتما بخوانند.

وقتی این کتاب ها را می خواندم حس کنجکاوی و ترس مرا فراگرفته بود هر کدامشان را در یک روز خواندم نمی توانستم کتاب را رها کنم.

داستان ها به نوعی تازه هستند و با سبکی که معمولا نویسندگان داستان های کارآگاهی انگلیسی می نوشته اند متفاوت است و همین جدید بودن سبک داستان ها باعث جذابیت بیشتر کتاب می شود.

پیوند های مرتبط:

قاضی و جلادش

سوءظن

قول

مبارزه ی زندگی

می دانم چند وقت است سست شدم، سر به هوا و سهل انگار شدم.

با اینکه می دانم و دیده ام که نماز چگونه می تواند دری به رویم بگشاید اما مثل کودکان می خواهم از زیرش در بروم. آری این عادت را از همان کودکی دارم چرایش را نمی دانم با اینکه می دانم این من هستم که به آن احتیاج دارم اما برایم دلیل نمی شود که اول وقت و با آداب درست بخوانمش!

مربی های یوگا همیشه می گویند نماز، سلام بر خورشید است اما خوب به نظر من که فرق هایی دارد و اینکه در روز ۵ مرتبه انجام می شود گاهی طولانی تر گاهی کوتاه تر! نمی دانم چگونه حساب کرده ای و آیا واقعا باید مثل اهل سنت در ۵ نوبت خوانده شود یا سه نوبت که ما می خوانیم درست است! من که تنبلم برایم همین مدل شیعه ها راحت تر است!

بله، من باید نماز شب هم بخوانم چند روز است که شب می خوابم و صبح بیدار می شوم حتی صدای ساعت را هم نمی شنوم! این است عبادت من!

بله، عبادت به جز خدمت خلق نیست به سجاده و تسبیح و دلق نیست اما من خدمت خاصی هم به خلق نمی کنم همین کارهای کوچکی که کرده ام را شما پذیرفته ای! از نظر خودم که خیلی جزئی بودند اما شاید تأثیراتی که گذاشته زیاد بوده که نتیجه اش این شده است!

تویی که قوت تن منی به من قوای عبادت کردن می دهی؟

نمی دانم شاید باز دارد فصل عوض می شود که حال من هم این طور می شود! چگونه است که این قدر آب و هوا روی من اثر می گذارد؟!

جدیدا این دست غیبت که به سینه ی من نامحرم می زند خیلی ناقلا شده و جوری بین فکرهایم می آید که من نمی توانم تشخیص دهم منم یا اوست! حالا باید چه کار کنم؟!

وقتی این جوری می شود احساس می کنم یک کاری کردم دارم تنبیه می شوم! تو همیشه به من لطف داشتی اما من همیشه این ترس را داشته ام البته همیشه هم در خودم اشکالی یافته ام که آگاه شدن و برطرف کردنش باعث شده بیشتر به تو نزدیک شوم اما هنوز نامحرم هستم که این جناب ابلیس در سر من رفت و آمد می کند!

و حس می کنم همه ی این مشکلات به خاطر سهل انگاری من در نماز است اگر درست ادا کنم و پشت گوش نیندازم جناب ابلیس هم دستش حداقل کمی کوتاه تر می شود ولی خیلی برایم سخت شده است. خودم سختش می کنم؟!

بالاخره طبیعت را بپذیرم و با آن نجنگم یا بجنگم؟! برای این است که پیاده روی نمی روم؟! هر چقدر بچه بودم یک جا بند نمی شدم حالا می خواهم یک گوشه بشینم! امروز اصلا فراموش کردم باشگاه بروم! الان یادم آمد!

آری نباید بگذارم حالم رو به افسردگی برود! با همه چی دارم مبارزه می کنم! نبردی در جریان است آن هم درون من.

عشق، کار و منزلت در عصر مدرن

خلاصه کتاب:

کتاب عشق، کار و منزلت در عصر مدرن، مجموعه ای مقاله در مورد عشق رمانتیک و مشکلاتی که به وجود می آورد. منزلت ما و اضطرابی که از منزلت شغلی خود داریم، رسانه ها و نحوه ی استفاده از آن ها، هنر و طراحی و معماری مدرن است. کتاب بسیار خوش خوان، آموزنده و سرگرم کننده است که به قلم آقای آلن دو باتن فیلسوف به تحریر در آمده است.

تجربه شخصی:

کتاب کم حجم و گیراست، هر قسمتش انسان را به خاطراتش می برد یا اتفاقاتی که دوستان و اطرافیان نقل کرده اند.

در مورد عشق و طرز تلقی که ما از آن داریم و توقعی که داریم بسیار زیبا صحبت کرده است برایم جذاب بود و راهکارهای ایشان به نظرم کاملا درست و منطقی بود. البته من با نگاه کردن به چشم بچه به دیگران مشکل دارم زیرا یک بچه قبول می کند که نابالغ است و به توصیه های دیگران گوش می کند اما یک فردی که خود را بالغ و عاقل می داند و کارهایش کودکانه است را نمی توان توجیه کرد او مصرانه سر اعمال و رفتار و گفتار اشتباهش می ایستد!

اینکه رسانه ها و اخبار را چطور دنبال کنیم و آنچه پیگیری می کنیم در خودشناسی خودمان به ما کمک می کند برایم جالب بود و موافقم و مرا به تأمل وا داشت.

اینکه دیگران امروزه ما را از روی موقعیت و شغلمان قضاوت می کنند هم کاملا درست است و کسی که مثل من بیکار است همیشه احساس می کند دیگران به چشم یک مفت خور به او می نگرند. کسی که نمی داند چه می خواهد یا نمی داند چه کار می کند.

اما هنر چگونه برای تبلیغ فرهنگ قابل استفاده است و اینکه ما می توانیم هنر و فناوری و فلسفه را با هم مخلوط کرده و برای تبلیغ فرهنگ و انسانیت از آن استفاده کنیم به نظرم ایده ی عالی است و بسیار بشر امروز به آن احتیاج دارد.

در مورد اینکه طراحی و هنر و معماری چه تأثیری بر روان ما دارد هم یک تجربه دارم شرکتی که چند سال پیش در آن کار می کردم ساختمان مدرنی داشت اولش برایم واقعا جذاب بود در چنین ساختمانی کار کنم ساختمانی فلزی با نمایی شیشه ای، اما بعد از مدتی این ساختمان برایم عذاب آور بود به خودم می گفتم این ساختمان روح ندارد. به نظرم از معماری ایرانی که ما به آن عادت کردیم تهی بود در نتیجه بعد از مدتی دیگر نه تنها جذاب نبود بلکه باعث می شد روح و روانم خورده شود.

به نظرم تحقیق در مورد تأثیر معماری روی روان کارکنان و ساکنان ساختمان ها در جامعه ی ما که امروز با ورود طراحی و معماری مدرن دستخوش تغییر شده است جای کار زیادی دارد.

پیوند های مرتبط:

https://www.goodreads.com/book/show/40246256

مدرسه زندگی فارسی

مدرسه زندگی


پر

خلاصه کتاب:

این کتاب داستان زندگی یک مرد میانسال است که در شرکت بیمه کار می کند، همسر و یک دختر دارد اما روزی به سراغ خانم جوان یکی از مشتری های بیمه می رود که تازه فوت شده و عاشق این خانم می شود و یک رابطه پنهانی را با این خانم برقرار می کند که منجر به زندان افتادن و خود کشی این فرد می شود. بیشتر داستان را لو نمی دهم.

تجربه شخصی:

اوایل کتاب بسیار برایم خسته کننده بود اما از اواسطش داستان جالب شد می خواستم ببینم فرجامشان چه خواهد شد البته می توانم بگویم از نظر من فرجام داستان تخیلی و دور از واقعیت بود به هر صورت سرگرم کننده بود.

از نظر دیگری هم داستان برایم جالب بود این که بفهمم چگونه می شود که تعدادی از مردان و زنان میانسال که در ظاهر زندگی مرتبی دارند دست به کارهای غیر منطقی می زنند.

میانسالی دوره ای است که ممکن است انسان ها به پوچی برسند یکی فکر می کند عشق جدیدی بیابد حالش خوب می شود، یکی فکر می کند شغل جدید است که به او کمک می کند، یکی فکر می کند اگر یک کوله بردارد به دور جهان بگردد حالش خوب می شود و …

می توانم بگویم تمام این افراد هم درست فکر می کنند هم اشتباه آن چیزی که باعث می شود انسان به پوچی برسد نشناختن خود و ندانستن جایگاهش در دنیا است. تمام افراد بعد از رسیدن به آنچه فکر می کردند برایشان حال خوش می آورد بعد از مدتی همان احساس پوچی را دوباره تجربه می کنند زیرا آنچه که باید به دنبالش باشند خودشان هست باید در درون به دنبال حال خوب بگردی نه در بیرون.

من هم در ۲۴ سالگی وقتی که در حال تحصیل در دوران کارشناسی ارشد بودم و شاغل هم بودم به پوچی رسیدم دچار یک بحران شدم نمی دانم اینکه اسمش را بحران میانسالی بگذاریم درست است یا نه اما بحرانی بود که باعث شد مطالعاتم را در حوزه های روانشناسی و خودشناسی زیاد کنم و عمل کردن به رهیافت های بزرگان را جدی بگیرم.

https://www.goodreads.com/book/show/951895._

آیا مسلمانان برتر از دیگرانند؟!

در روزهای اخیر تنشهایی بین پاکستان و هندوستان به وجود آمده است، دقیقا نمی دانم چرا این دو کشور که از لحاظ خونی به هم بسیار نزدیک هستند فقط عده ای مسلمانند و عده ای دین دیگر دارند هر چند سال یک بار با هم به مشکل می خورند!

مسلمانان چون فکر می کنند محمد پیامبرشان مقرب ترین شخص در پیشگاه خداوند است پس آن ها هم که پیرو او هستند بر دیگران که پیرو آیین های دیگر هستند برتری دارند!

در خود قرآن گفته شده است که میزان ایمان هرکس را فقط خدا می داند و البته این برتری و کهتری یا قرب نزد خداوند معنا دارد و بندگان و مخلوقات خدا چطور این را تشخیص می دهند؟!

من چیز زیادی از فلسفه نمی دانم اما با جبر مجموعه ها برهان خلفی دارم که نشان می دهد هر کس به اسم مسلمان باشد لزوما ایمان بالاتری ندارد.

اگر مجموعه ی A را مجموعه ی مسلمانان در نظر بگیریم و مجموعه ی B را مجموعه ی مسیحیان در نظر بگیریم و اگر میزان ایمان هر عضو مجموعه ها یک عدد باشد که بعد از علامت مساوی قرار گرفته است و اعضای مجموعه را به حرف کوچک به اضافه ی یک اندیس نشان دهیم، آنگاه خواهیم داشت:

A={a1=9,a2=3,a3=6}

B={b1=8,b2=1,b3=7}

حال همان طور که مشاهده می کنید a1 بزرگتر است از b1 اما آیا می شود نتیجه گرفت که تمام اعضای مجموعه ی A بزرگتر از تمام اعضای مجموعه ی B هستند؟! جواب خیر است.

از اهالی ریاضی عذر خواهم اگر قواعد صحیح نوشتاری جبر مجموعه ها را رعایت نکردم!

در مورد هندوها هم بگویم که با آیینشان آشنایی ندارم اما می دانم که آن ها عده ای از زرتشتیان را در کشورشان پذیرفته اند پس چگونه است که مسلمانان پاکستانی که اجدادی مشترک با آن ها دارند را دشمن می دادنند؟!

من چند سال است به یوگا علاقمند شده ام و به اینکه چقدر برای انسان مفید است پی برده ام گاهی شب ها مراقبه می کنم و هر چه می گذرد تاثیراتش را بر خودم بیشتر می بینم واقعا احساس می کنم که انرژی جذبم می شود و در بدنم جریان می یابد و احساس گرما می کنم.

چگونه است که ما فکر می کنیم بالاتر از قانونیم!؟

امروز در فضای مجازی نوشته ها و فیلمی از یک بازیکن اسبق سرشناس فوتبال در حال پخش است، ایشان در مقابل افسر راهنمایی رانندگی از شهرت خود استفاده کرده و خواسته است از قانون بگریزد! بسیار متاسفم شدم زیرا وقتی نوجوان بودم ایشان یکی از بازیکنان مورد علاقه ام بودند.

در جامعه ما هر کسی سری در سرها در می آورد خود را بالاتر از قانون می پندارد! هر کس از ما اتفاقاتی از این دست را دیده ایم در ادامه هم یک نمونه که خودم شاهد آن بودم را می نویسم. اما چرا این گونه می شود؟

ما قرن ها زیر سلطه استبداد بوده ایم و پادشاهان و اشرافیان و درباریان از قانون می گریختند و خود را قانون می دانستند و خوب هر کس هم که می توانست به آن طبقات وارد شود هم فکر می کرد حالا از خود قانون است و متاسفانه هنوز هم این نگرش در بین ما وجود دارد با اینکه حال قانون داریم اما افراد زیادی هستند که با نفوذ خود، با ثروت خود، با قدرت خود و … قانون را دور می زنند و از آن می گریزند.

فکر می کنم افراد مشهور در چنین جامعه ای می توانند این طرز فکر را تغییر دهند حال فوتبالیست، بازیگر، سیاستمدار، نماینده، نخبه، آخوند و … هر کس از خودش شروع کند می تواند باعث تغییر این نگرش غلط شود.

حال ماجرایی که خودم دیدم را می نویسم:

فکر می کنم بیشتر از دو سال پیش بود که از مهرآباد به مشهد پرواز داشتیم اگر اشتباه نکنم هواپیما فوکر ۲۰۰ بود که بسیار کوچک هم هست و پرواز پر هم نبود و ما دقیقا هنگام اذان صبح پرواز داشتیم من که گفتم بی خیال قضایش را می خوانم.

اما در هواپیما تعدادی مسافر ریشدار وجود داشت که مشخص بود یا از اطلاعات هستند یا سپاه یا یک ارگان دیگر. وقتی هواپیما در حال اوج گیری بود این آقایان ( یک نفرشان هم آخوند بود) برای خواندن نماز از جای خود بلند شده و به جلوی هواپیما رفتند که خدمه پرواز به آن ها تذکر دادند که سر جایشان بنشینند اما این افراد قبول نکردند و خدمه هم خانم بودند و شروع به بحث کردند آخر سر وقتی دیدند نمی توانند جلوی حرکت این اشخاص را بگیرند به کاپیتان گفتند و کاپیتان اعلام کرد که اگر نشینند به مهر آباد باز می گردیم و البته مجبور شد که برگردد.

مادر من که به فاز حزب اللهی زده بود هم بهشان گفت که آقای خمینی وقتی از پاریس می آمد سر جایش نماز خواند شما چرا نظم پرواز را به هم می زنید و البته من به مادرم گفتم با آدم های بی منطق بحث نکن!

خلاصه که خلبان گفتند به علت اینکه رفت و آمد افراد تعادل هواپیمای به این کوچکی را بر هم می زند آن هم در زمان اوج گیری، کسی اجازه عبور و مرور ندارد و ما به مهر آباد بر می گردیم تا با افراد خاطی برخورد شود.

اما وقتی به مهر آباد رسیدیم پرسنل سپاه وارد شده و خواستند مسافران که بسیار عصبانی شده بودند آرام گردند، افراد خاطی هم که دقیقا صندلی عقب ما بودند شروع به تلفن زدن به آن بالا مالاها کردند خلاصه که این افراد را کسی پیاده نکرد از طرف فرودگاه مهرآباد یک نفر آمد و مسافران دیگر را آرام کرد همچنین خدمه پرواز را و ما همگی به سمت مشهد پرواز کردیم و به سلامت هم رسیدیم.

جالب اینجا بود در تمام مدت آن شخصی مسئول حراست پرواز است چه زمانی که در آسمان بودیم چه زمانی که نشستیم هیچ واکنشی به افراد خاطی نشان نداد.

حال می خواهم نتیجه ای بگیرم، در جامعه ای که افرادی وجود دارند که به بالاتر از قانون وصل هستند نمی توان انتظار داشت مردم قانون را رعایت کنند، ضمن اینکه افراد تلاش می کنند به هر نحو خود را به بالاها وصل کنند تا از مزایایش استفاده کنند.

همه می دانیم در مملکت ما چه خبر است بیشتر از این نمی نویسم.

در ضمن پرواز هم با شرکت هواپیمایی قشم ایر بود. تاریخش را به خاطر ندارم.

رضایت تو

اگر ملاک تصمیم گیری رضایت تو باشد می توان خیلی بهتر تجزیه و تحلیل کرد و تصمیم گرفت.

رضای تو در رضای بندگانت است اما آن انسانی که باعث آزار دیگر انسان هاست عملا نشان می دهد نه رضای تو را مد نظر دارد نه رضای بندگانت را بلکه به فکر نفع خودش است خوب با چنین اوصافی وظیفه انسانی من این است دیگران را آگاه کنم.

اما آنچه در اینترنت بین افراد به اشتراک گذارده می شود موثق نیست به خصوص نوشته یا عکس قابل ویرایش هستند فیلم و وویس هم همین طور فقط احتمالش کمتر است. دیروز یک فیلم از یک جانباز دیدم که می گفت می خواهد برای آزادی بجنگد اما صدا با تصویر همخوانی نداشت شک کردم که صدا گذاری کرده باشند.

ما ایرانی جماعت زود باوریم برای همینم گول می خوریم خیلی باید حواسم را جمع کنم چون نه از نزدیک با حکومتی ها آشنایی دارم نه مخالفانشان و فقط هر دو همدیگر را متهم می کنند آن هم بدون سند معتبر. در چنین شرایطی تصمیم گیری خیلی دشوار است.

خودت وعده داده ای که مفسدان و منافقان را رسوا می کنی من فقط باید صبر کنم تا حقیقت برملا شود.

قاطی کردم

مگر قرار نبود کسی را قضاوت نکنم؟

مگر قرار نبود عیب ها را بپوشانم؟

مگر قرار نبود تا خوبی های وجود هر کس را بگویم؟

پس چگونه باطل را نشان دهم؟

اصلا ملاک تشخیص حق از باطل چیست؟

اگر کسی دیگری را فریب دهد وظیفه ی انسانی من نیست که به دیگران بگویم او دارد شما را می فریبد؟

در مقام قاضی نیستم که قضاوت کنم اما اگر کسی جرمی مرتکب شود و من بدانم آن هم با سند نباید آن را مطرح کنم؟

الان چند تا چیز را می بینم که برای رعایت یکی، دیگری نقض می شود، شاید هم من اشتباه متوجه شده ام و این عبارات در ذهنم درست معنا نشده است! درک درستی ندارم؟

مرا راهنمایی کن که واقعا گیج شده ام!

وب سایت رسمی سمیرا تابش