بایگانی برچسب: s

سوره آل عمران – آیات ۹۵ تا ۱۰۰

قُلْ صَدَقَ اللَّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّهَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ﴿۹۵﴾

بگو خدا راست گفت پس از آیین ابراهیم که حق‏گرا بود و از مشرکان نبود پیروى کنید (۹۵)

إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّهَ مُبَارَکًا وَهُدًى لِلْعَالَمِینَ ﴿۹۶﴾

در حقیقت نخستین خانه‏ اى که براى [عبادت] مردم نهاده شده همان است که در مکه است و مبارک و براى جهانیان [مایه] هدایت است (۹۶)

فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِیمَ وَمَنْ دَخَلَهُ کَانَ آمِنًا وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ ﴿۹۷﴾

در آن نشانه‏ هایى روشن است [از جمله] مقام ابراهیم است و هر که در آن درآید در امان است و براى خدا حج آن خانه بر عهده مردم است [البته بر] کسى که بتواند به سوى آن راه یابد و هر که کفر ورزد یقینا خداوند از جهانیان بى ‏نیاز است (۹۷)

قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ شَهِیدٌ عَلَى مَا تَعْمَلُونَ ﴿۹۸﴾

بگو اى اهل کتاب چرا به آیات خدا کفر مى ‏ورزید با آنکه خدا بر آنچه مى ‏کنید گواه است (۹۸)

قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ مَنْ آمَنَ تَبْغُونَهَا عِوَجًا وَأَنْتُمْ شُهَدَاءُ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ﴿۹۹﴾

بگو اى اهل کتاب چرا کسى را که ایمان آورده است از راه خدا بازمى دارید و آن [راه] را کج مى ‏شمارید با آنکه خود [به راستى آن] گواهید و خدا از آنچه مى ‏کنید غافل نیست (۹۹)

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا فَرِیقًا مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ یَرُدُّوکُمْ بَعْدَ إِیمَانِکُمْ کَافِرِینَ ﴿۱۰۰﴾

اى کسانى که ایمان آورده‏ اید اگر از فرقه‏ اى از اهل کتاب فرمان برید شما را پس از ایمانتان به حال کفر برمى‏ گردانند (۱۰۰)

برداشت آزاد:

شرک به معنی برای خدا شریک دانستن و کفر به معنی ناسپاسی در مقابل خداوند

تمامی ما به درجه ای در افکار و باورهای خود شرک و کفر داریم . ممکن است پرستشگر قدرت، شهرت، پول، مدرک، تحصیلات، ایمان تخیلی خود و … باشیم. انسان ها پله به پله در مسیر زندگی می توانند به ایمان دست پیدا کنند و ایمان بسیار بالاتر از انجام تکالیف دینی است. تکالیف دینی بخشی است بخش دیگری را می توان رعایت اخلاقیات و انسانیت و از خود بینی خارج شدن دانست با این تعریف فقط اهل کتاب یا آیین های دیگر دچار انحراف نمی باشند بلکه همه ی ما به نوعی از صراط مستقیم که همان رسیدن تعادل نفس و ایمان به خداوند است انحراف داریم.

اگر به لینک مراجعه نمایید متن ترجمه شده را مشاهده کنید متوجه خواهید شد قرآن را می توان یک کتاب باستانی با ادبیات کهن دانست که نیاز است تفسیر هایی به روز با همکاری جمیع کارشناسان از حوزه های گوناگون دین، زبان شناسی، عربی، روانشناسی، جامعه شناسی و شاید حوزه هایی دیگر که به ذهن بنده نمی رسد تهیه شود.

بیشتر بخوانیم:

ریشه ی شرک

ریشه ی کفر

قرآن ترجمه فولادوند

خدا یا هستی

امروزه ما به بزرگی هستی و ساخته شدن این همه عجایب و گوناگونی از ذرات بسیار ریز پی برده ایم. می دانیم که اتم های سازنده ی ما روزی در جای دیگری در گیتی قرار داشته اند. می دانیم که بدن ما هر روز در حال تغییر یافتن است و بدن امروز من با بدن دیروز من، در بعضی از اتم هایش احتلاف دارد در نتیجه بدن من، در گذر زمان دیگر همان بدن قبلی نیست اما کماکان من، خود را من می دانم، شخصیتی دارم، یک موجود هوشمندم که توانایی درک دارم. پس من کیستم؟ من کجا هستم؟

عده ای به روح معتقدند که دور بدن انسان به دام افتاده است. عده ای می گویند روح هم قسمتی در مغز است و هاله ی اطراف بدن انسان همان میدان مغناطیسی است که مغز و اعصاب به وجود می آورند. عده ای معتقدند که مغز محل عقل، حواس، ادراکات و … است و قلب(دل) محل دریافت های روحی و عده ای هم معتقدند قلب یک پمپ است و توسط مغز هدایت می شود.

به هر حال به عنوان یک انسان تمامی ما تجربه دریافت و احساس در دل خود را داریم، حال بعضی هایمان کمی بیشتر بعضی های کمی کمتر. همه ی ما از حواس برخورداریم ممکن است بعضی در بعضی حواس دچار نقص باشند یا آن را نداشته باشند اما به گونه ای همه ی ما جهان را درک می کنیم.

می توان گفت جهان به گونه های متفاوت، به تعداد انسان هایی که در آن زیسته اند تجربه می شود و هر کس به قدر ظرفیت خود و توانایی هایش هم چنین کوششش دنیا را درک می کند.

بعضی ها بر این نظر اعتقاد دارند که خدا انرژی است و چون ماده از انرژی درست شده است پس تمام هستی، خداست. عرفا معتقدند که این عالم،‌ عالم کثرت است و وجه خداوندی در تمام موجودات به شکل گوناگون نمود دارد. بعضی ها هم اعتقاد دارند خدایی وجود ندارد و همه ی ما از یک تصادف به وجود آمده ایم.

خوب همان طور که گفته شد. نظرات بشر بسته به میزان ظرفیت و تجربه هایش و آنچه تا به امروز درک کرده است می تواند متفاوت باشد. اگر کسی اعتقادی دارد به هر حال لازم است محترم شمرده شود اما ما می خواهیم دیگران را هم نظر کنیم یا دسته ای هم اعتقاد با خود پیدا می کنیم تا در کنارشان احساس خوشحالی و رضایت داشته باشیم و افراد متفاوت در اعتقادات با خود و گروهمان را نمی پذیریم.

حال اگر بخواهیم فرض کنیم خدایی وجود دارد و در تمام هستی جاریست و این خدا خود به آن هایی که اعتقادی متفاوت از من دارند زندگی می بخشد همچنین به آن هایی که بر من ظلم می کند زندگی می بخشد. اما اگر آن ها ناحق هستند پس چرا خداوند این کار را می کند؟

درک این موضوعات برای من بشر سخت است شاید روزی ممکن شود اما بشر همیشه محدود است اگر قرار بود همه چیز بداند آنگاه همسنگ خدا می شد. یکی از مهم ترین نکته ها این است که نخواهیم دست خدا را بخوانیم معمولا وقتی اتفاقی می افتد و در گیر و دار مسئله هستیم نمی توانیم حکمت وقایع را درک کنیم اما در پایان یا بعد از گذشت از آن مقطع می توانیم با نتیجه ای که به وجود می آورد متوجه شویم که درس این اتفاق برای من چه بود اما اینکه برای دیگران یا کل هستی چه پیامدهایی داشته است ممکن است بر ما پوشیده بماند.

هستی به سوی یک مقصد در حرکت است مقصدی که ما نمی دانیم چیست اما همه ی اتفاقات برنامه ریزی شده در حال رخ دادن هستند اما گاهی عجله داریم و نمی خواهیم آنچه در نگاه اول به نفعمان نیست را قبول کنیم اما اگر خود را به هستی بسپاریم و سعی کنیم با آن هماهنگ شویم دیگر دچار سردرگمی نمی شویم. البته این هم اعتقاد من است که به تجربه بر من ثابت شده است.

الله

وقتی می گویند الله یا خدا به یاد چه می افتیم؟ به یاد یک قدرت قهار که اگر از او سرپیچی کنم مجازات خواهم شد؟ به یاد موجودی که ما را آفریده است و به ما زندگی می بخشد؟

ما چه هستیم؟ موجوداتی مختار با قدرت متناهی؟ موجوداتی محدود که همیشه تقریبا سرگردانیم؟

چرا همیشه موقعی که به دردسر دچار می شویم به دنبال یک قدرت ناجی می گردیم؟

آیا خدا ناجی است؟ مگر نه اینکه هر اتفاقی بیفتد او آگاه هست پس خود او اتفاقات را رقم می زند، حال چه اتفاقتی که از نظر ما خوب باشد چه بد

آیا من بدم که اتفاقات بد برایم می افتد؟ آیا من امتحان می شوم وقتی اتفاقات بد برایم می افتد؟ آیا نمی شود اتفاقات خوب، باعث گمراهی بیشتر من شود؟ آیا نمی شود اتفاقات خوب و نعمات برای امتحان کردن من باشد؟

اگر با دقت به پیرامون خود و درون خود بنگریم، می بینیم که همه ی ما در مسیر رشد قدم بر می داریم و این رشد با رنج و با فراز و نشیب همراه است. ما خود اتفاقات را تعبیر می کنیم که باعث می شود اشتباهاتی کنیم و تصمیماتی بگیریم که در مسیر دچار مشکل شویم.

آفریدگار

به همه ی ما گفته شده است که این جهان خالقی دارد، خدایی که باید آن را پرستید تا راه رستگاری را یافت،‌ پروردگاری که حرکت جهان در دستان او و به سوی اوست اما این خدای بی نام و نشان که دقیقا معلوم نیست کجاست چگونه است؟ کلا چگونه همه این کارها را می کند؟

چرا خدایی وجود دارد؟

آیا خدایی وجود دارد؟ چطور بفهمیم وجود دارد؟ چطور چنین قدرتی را درک کنیم؟ چرا من فکر می کنم خدایی وجود دارد؟ چرا خدایی وجود دارد؟ اگر خدا نبود چه می شد؟ این ها سوالات مهمی است که ممکن است هر انسانی را غرق خود کند.

من یه چیز را می دانم، اگر بخواهی منطقا خدا را اثبات کنی یا به سوالات بالا جواب بدهی ممکن است جواب قانع کننده ای نیابی، پس لازم است از روش دیگری استفاده کنیم، آن هم امتحان کردن آنچه هست که آن هایی که ادعای خدا شناسی دارند و معرفی کردند، است. گاهی شده است در شرایطی گیر افتاده باشیم که راه پس و پیش نداشته باشیم آنگاه ما ناخودآگاه به کسی پناه می بریم که خودمان هم نمی دانیم چیست اما می خواهیم ما را رها کند و خیلی از مواقع این تجربه را داشتیم که یک مرتبه دری به رویمان باز شده است و نجات پیدا کردیم. از نظر من این یک تجربه کردن نیروی برتر است و یک بار تجربه کافی است که نشان دهد می تواند چنین نیرویی وجود داشته باشد. یا مثلا اتفاقی ناگوار برایمان می افتد که امیدی برای نجات نداریم، بیماری غیر قابل علاج یا تصادفی هولناک، اما به طور غیر علمی بهبود پیدا می کنیم یا مثال های دیگر. در زندگی همه ی ما چنین حوادثی رخ داده است این نشانه ایست از اینکه خدایی می تواند وجود داشته باشد.

اگر خدایی نباشد، زندگی کردن معنای چندانی ندارد، اینکه زمانی به دنیا بیایی، فرآیندی طی کنی و به درجه ای از رشد و بلوغ برسی و بعد بمیری و نابود شوی بی معنی است، حیوان و گیاه هم زنده اند باکتری هم زنده است اما همه ی این موجودات تقریبا هر آنچه از ابتدا بوده اند تا انتها هم همان هستند و نیازی به بلوغ ندارد و نسلشان هم کاملا طبیعی حفظ می شود، پس برای انسان که با تمام موجودات زنده ی زمین متفاوت است و اتفاقات گوناگونی در زندگی اش رخ می دهد شأن متفاوتی وجود دارد. انسان می تواند خودش را بشناسد، نسبت به خود و محیط پیرامونش آگاه است، این خودآگاهی به چه کار می آید؟ خودآگاهی برای چیست؟ چرا فقط انسان دارای آن است؟ شأن انسان این است که می تواند متجلی کننده پروردگار خود باشد.

چرا خدا نیاز به تجلی دارد؟

به ما گفته شده خدا بی نیاز است، پس چطور می شود نیاز به تجلی پیدا می کند؟ خداوند محتاج به تجلی نیست بلکه به اقتضای ذاتش که می خواهد خود را ببیند و به خود محبت دارد، کاری می کند که تصویری از خود پرورش دهد. این تصویرها متفاوتند و هر کدام بر اساس ذاتشان مقداری از خداوند را متجلی می کنند. اینجا نمی شود تمام این موضوع را شکافت.

پروردگاری که حاضر است اما دیده نمی شود!

در کتاب های دینی گفته اند هر موقع اراده کنی می توانی به او تکیه کنی، به او متصل شوی، او ما را می بیند و می شنود، او ما را پرورش می دهد پس اگر هست چرا نیست؟! گاهی اتفاقاتی در دنیا رخ می دهد که انسان به وجود کسی که گرداننده ی جهان است، کسی که عدل است و قادر است شک می کند. اما تعریف عدل چیست؟ اینکه عده ای فدای عده ای دیگر می شوند یا مورد ظلم قرار می گیرند چه منطقی دارد؟

دنیا مثل زنجیر تو در توست و رخدادهای سلسله وار باعث حرکت آن به سوی مقصدی است، این مقصد را کسی نمی داند و محاسباتش را هم فقط خدا می داند. تشخیص بعضی چیزها برای انسان غیر ممکن است.

خدا چطور موجودی است؟

خدا را می توان به وسیله ی تجلی هایش شناخت و همین طور به وسیله ی نوشته هایی که برای اوست. هر چه به او نزدیک تر شوی دریافت بیشتری خواهی داشت اما ابتدا لازم است خودت را بشناسی تا شاید به مرحله ای برسی که اجازه شناخت او را بیابی. چرا این قدر پیچیدگی لازم بوده است؟ این را زنان خوب درک می کنند وقتی احساس ارزشمندی داشته باشی نمی گذاری و نمی خواهی با هر کسی از راه رسید همنشین شوی وقتی برای یک زن این طور برنامه ریزی شده است خوب برای خودش برنامه ی بسیار پیچیده تر است و رد شدن از مراحلی که به همنشینی او  برسی هم سخت و هم پیچیده است. ما با گوهری نایاب سر و کار داریم که فقط کسی که گوهرشناس باشد می تواند به آن دست پیدا کند.

خدا را دوست می دارم

تجارب زیادی دارم که به من نشان داده است خدایی هست، بر من حجت تمام شده است، شکی ندارم، باورش دارم و دوستش دارم چون تنها رفیقم است. دور و نزدیکی دارد اما دوست داشتنی است. اخلاق های خاص دارد اما همه اش ستودنی است. هوشش باور نکردنی است. کارهای عجیب می کند اما همه یشان دلنشینند.