بایگانی برچسب: s

سوره آل عمران – آیات ۹۵ تا ۱۰۰

قُلْ صَدَقَ اللَّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّهَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ﴿۹۵﴾

بگو خدا راست گفت پس از آیین ابراهیم که حق‏گرا بود و از مشرکان نبود پیروى کنید (۹۵)

إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّهَ مُبَارَکًا وَهُدًى لِلْعَالَمِینَ ﴿۹۶﴾

در حقیقت نخستین خانه‏ اى که براى [عبادت] مردم نهاده شده همان است که در مکه است و مبارک و براى جهانیان [مایه] هدایت است (۹۶)

فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِیمَ وَمَنْ دَخَلَهُ کَانَ آمِنًا وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ ﴿۹۷﴾

در آن نشانه‏ هایى روشن است [از جمله] مقام ابراهیم است و هر که در آن درآید در امان است و براى خدا حج آن خانه بر عهده مردم است [البته بر] کسى که بتواند به سوى آن راه یابد و هر که کفر ورزد یقینا خداوند از جهانیان بى ‏نیاز است (۹۷)

قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ شَهِیدٌ عَلَى مَا تَعْمَلُونَ ﴿۹۸﴾

بگو اى اهل کتاب چرا به آیات خدا کفر مى ‏ورزید با آنکه خدا بر آنچه مى ‏کنید گواه است (۹۸)

قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ مَنْ آمَنَ تَبْغُونَهَا عِوَجًا وَأَنْتُمْ شُهَدَاءُ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ﴿۹۹﴾

بگو اى اهل کتاب چرا کسى را که ایمان آورده است از راه خدا بازمى دارید و آن [راه] را کج مى ‏شمارید با آنکه خود [به راستى آن] گواهید و خدا از آنچه مى ‏کنید غافل نیست (۹۹)

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا فَرِیقًا مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ یَرُدُّوکُمْ بَعْدَ إِیمَانِکُمْ کَافِرِینَ ﴿۱۰۰﴾

اى کسانى که ایمان آورده‏ اید اگر از فرقه‏ اى از اهل کتاب فرمان برید شما را پس از ایمانتان به حال کفر برمى‏ گردانند (۱۰۰)

برداشت آزاد:

شرک به معنی برای خدا شریک دانستن و کفر به معنی ناسپاسی در مقابل خداوند

تمامی ما به درجه ای در افکار و باورهای خود شرک و کفر داریم . ممکن است پرستشگر قدرت، شهرت، پول، مدرک، تحصیلات، ایمان تخیلی خود و … باشیم. انسان ها پله به پله در مسیر زندگی می توانند به ایمان دست پیدا کنند و ایمان بسیار بالاتر از انجام تکالیف دینی است. تکالیف دینی بخشی است بخش دیگری را می توان رعایت اخلاقیات و انسانیت و از خود بینی خارج شدن دانست با این تعریف فقط اهل کتاب یا آیین های دیگر دچار انحراف نمی باشند بلکه همه ی ما به نوعی از صراط مستقیم که همان رسیدن تعادل نفس و ایمان به خداوند است انحراف داریم.

اگر به لینک مراجعه نمایید متن ترجمه شده را مشاهده کنید متوجه خواهید شد قرآن را می توان یک کتاب باستانی با ادبیات کهن دانست که نیاز است تفسیر هایی به روز با همکاری جمیع کارشناسان از حوزه های گوناگون دین، زبان شناسی، عربی، روانشناسی، جامعه شناسی و شاید حوزه هایی دیگر که به ذهن بنده نمی رسد تهیه شود.

بیشتر بخوانیم:

ریشه ی شرک

ریشه ی کفر

قرآن ترجمه فولادوند

خدا یا هستی

امروزه ما به بزرگی هستی و ساخته شدن این همه عجایب و گوناگونی از ذرات بسیار ریز پی برده ایم. می دانیم که اتم های سازنده ی ما روزی در جای دیگری در گیتی قرار داشته اند. می دانیم که بدن ما هر روز در حال تغییر یافتن است و بدن امروز من با بدن دیروز من، در بعضی از اتم هایش احتلاف دارد در نتیجه بدن من، در گذر زمان دیگر همان بدن قبلی نیست اما کماکان من، خود را من می دانم، شخصیتی دارم، یک موجود هوشمندم که توانایی درک دارم. پس من کیستم؟ من کجا هستم؟

عده ای به روح معتقدند که دور بدن انسان به دام افتاده است. عده ای می گویند روح هم قسمتی در مغز است و هاله ی اطراف بدن انسان همان میدان مغناطیسی است که مغز و اعصاب به وجود می آورند. عده ای معتقدند که مغز محل عقل، حواس، ادراکات و … است و قلب(دل) محل دریافت های روحی و عده ای هم معتقدند قلب یک پمپ است و توسط مغز هدایت می شود.

به هر حال به عنوان یک انسان تمامی ما تجربه دریافت و احساس در دل خود را داریم، حال بعضی هایمان کمی بیشتر بعضی های کمی کمتر. همه ی ما از حواس برخورداریم ممکن است بعضی در بعضی حواس دچار نقص باشند یا آن را نداشته باشند اما به گونه ای همه ی ما جهان را درک می کنیم.

می توان گفت جهان به گونه های متفاوت، به تعداد انسان هایی که در آن زیسته اند تجربه می شود و هر کس به قدر ظرفیت خود و توانایی هایش هم چنین کوششش دنیا را درک می کند.

بعضی ها بر این نظر اعتقاد دارند که خدا انرژی است و چون ماده از انرژی درست شده است پس تمام هستی، خداست. عرفا معتقدند که این عالم،‌ عالم کثرت است و وجه خداوندی در تمام موجودات به شکل گوناگون نمود دارد. بعضی ها هم اعتقاد دارند خدایی وجود ندارد و همه ی ما از یک تصادف به وجود آمده ایم.

خوب همان طور که گفته شد. نظرات بشر بسته به میزان ظرفیت و تجربه هایش و آنچه تا به امروز درک کرده است می تواند متفاوت باشد. اگر کسی اعتقادی دارد به هر حال لازم است محترم شمرده شود اما ما می خواهیم دیگران را هم نظر کنیم یا دسته ای هم اعتقاد با خود پیدا می کنیم تا در کنارشان احساس خوشحالی و رضایت داشته باشیم و افراد متفاوت در اعتقادات با خود و گروهمان را نمی پذیریم.

حال اگر بخواهیم فرض کنیم خدایی وجود دارد و در تمام هستی جاریست و این خدا خود به آن هایی که اعتقادی متفاوت از من دارند زندگی می بخشد همچنین به آن هایی که بر من ظلم می کند زندگی می بخشد. اما اگر آن ها ناحق هستند پس چرا خداوند این کار را می کند؟

درک این موضوعات برای من بشر سخت است شاید روزی ممکن شود اما بشر همیشه محدود است اگر قرار بود همه چیز بداند آنگاه همسنگ خدا می شد. یکی از مهم ترین نکته ها این است که نخواهیم دست خدا را بخوانیم معمولا وقتی اتفاقی می افتد و در گیر و دار مسئله هستیم نمی توانیم حکمت وقایع را درک کنیم اما در پایان یا بعد از گذشت از آن مقطع می توانیم با نتیجه ای که به وجود می آورد متوجه شویم که درس این اتفاق برای من چه بود اما اینکه برای دیگران یا کل هستی چه پیامدهایی داشته است ممکن است بر ما پوشیده بماند.

هستی به سوی یک مقصد در حرکت است مقصدی که ما نمی دانیم چیست اما همه ی اتفاقات برنامه ریزی شده در حال رخ دادن هستند اما گاهی عجله داریم و نمی خواهیم آنچه در نگاه اول به نفعمان نیست را قبول کنیم اما اگر خود را به هستی بسپاریم و سعی کنیم با آن هماهنگ شویم دیگر دچار سردرگمی نمی شویم. البته این هم اعتقاد من است که به تجربه بر من ثابت شده است.

الله

وقتی می گویند الله یا خدا به یاد چه می افتیم؟ به یاد یک قدرت قهار که اگر از او سرپیچی کنم مجازات خواهم شد؟ به یاد موجودی که ما را آفریده است و به ما زندگی می بخشد؟

ما چه هستیم؟ موجوداتی مختار با قدرت متناهی؟ موجوداتی محدود که همیشه تقریبا سرگردانیم؟

چرا همیشه موقعی که به دردسر دچار می شویم به دنبال یک قدرت ناجی می گردیم؟

آیا خدا ناجی است؟ مگر نه اینکه هر اتفاقی بیفتد او آگاه هست پس خود او اتفاقات را رقم می زند، حال چه اتفاقتی که از نظر ما خوب باشد چه بد

آیا من بدم که اتفاقات بد برایم می افتد؟ آیا من امتحان می شوم وقتی اتفاقات بد برایم می افتد؟ آیا نمی شود اتفاقات خوب، باعث گمراهی بیشتر من شود؟ آیا نمی شود اتفاقات خوب و نعمات برای امتحان کردن من باشد؟

اگر با دقت به پیرامون خود و درون خود بنگریم، می بینیم که همه ی ما در مسیر رشد قدم بر می داریم و این رشد با رنج و با فراز و نشیب همراه است. ما خود اتفاقات را تعبیر می کنیم که باعث می شود اشتباهاتی کنیم و تصمیماتی بگیریم که در مسیر دچار مشکل شویم.

ترس از خدا

همیشه ما را از عذابی که خداوند بعد از گناه بر انسان وارد می کنند ترسانده ان، اما مگر خدا مثل ناظم های قدیمی است که با چوب و ترکه کودکان را ادب کند؟! این نوع تأدیب کردن تنها باعث می شود فرد تظاهر به ادب داشته باشد، نه اینکه واقعا تصمیم بگیرد آن عمل درست را انجام دهد فقط می خواهد با ادب به نظر آید.

ترساندن، یک روش تربیتی ناصحیح

از قدیم والدین و مربیان برای مهار کودکان از ترساندن آن ها استفاده می کردند برای مثال کودکی که مدام بالای درخت می رود را از لولو یا مار بالای درخت می ترساندند زیرا می دانستند این کار ممکن است عواقب بدی داشته باشد، برای مثال شاخه بشکند و کودک بیفتد و دستش یا پایش بشکند اما چرا مستقیما همین دلیل منطقی کار خود را به او نگفته اند؟!

می دانیم کودکان این روزگار بسیار فهمیده و منطقی اند و چند نسل است این اتفاق افتاده است اما هنوز از روش های اشتباه گذشته استفاده می کنیم.

مفهوم خدا ترس بودن

این را می دانیم که خداوند، مهری به انسان دارد بیشتر از مادر، پس اگر هم مشکل و سختی در سر راه کسی قرار می دهد برای عذاب او نیست بلکه می خواهد او را آماده کند تا بیشتر به خود فکر کند، لازم است فرد تغییراتی در خود ایجاد کند و تا زمانی که این کار را نکند وضعیتش تغییر نخواهد کرد.

حال پس اینکه گفته اند از خدا باید ترسید چه مفهومی دارد؟ اینکه از خدا باید ترسید، ترس از روی قدرت تأدیبش نیست بلکه ترس از دور ماندن از او و همچنین دور ماندن از خود است، چرا نترسی که اگر کار اشتباه کنی او توجه اش به تو کم شود؟ چرا نترسی که روزی از چشمش بیفتی؟ چرا نترسی که روزی به حال خودت بگذاردت؟ ( البته این اتفاقات به طور کامل هیچ گاه نمی افتند. )

اگر هم قرار است از چیزی بترسیم بهتر است از نفس خود بترسیم که انسان را وادار به کارهای اشتباه می کند و می تواند اشتباهاتش را توجیه کند و برای مثال نقش قربانی را نیز بازی کند. ( نفس می تواند نقش های متفاوتی به خود بگیرد.)

گناه چیست؟

تا جایی که من می دانم تنها گناه آزار رساندن به دیگری است، البته این دیگری خود فرد نیز می تواند باشد. اگر خوب نگاه کنیم همه یمان گناه کردیم فقط یکی بیشتر و دیگری کمتر و یکی از روش های تأدیب پشیمانی از انجام اشتباه است که منجر می شود دیگر آن اشتباه را یا نکنی یا کمتر انجام دهی تا روزی که دیگر انجامش ندهی. اما اگر کسی به انسان آزار می رساند و شخص برای دفاع از خود به او آزار برساند این گناه نیست ولی می توان در شرایطی تصمیمات بهتر گرفت بستگی به بلوغ و پختگی فرد دارد.

 

قضاوت

بعضی اوقات، بعضی اعمال یا گفتار آن قدر همه گیر هستند که اکثر افراد فکر می کنند کار درستی است و بسیاری اصلا نمی دانند دارند کار اشتباهی انجام می دهند، حکم صادر کردن یکی از این کارهاست.

قضاوت کردن یعنی چه؟

قضاوت کردن یعنی یکطرفه بدون در نظر گرفتن شرایط و شناخت کافی از کسی درباره ی او نظر دادن یا برچسب زدن و بدتر از آن اجرایی کردن مجازات برای آن شخص با همان نظرات و افکار اشتباهی.

این پدیده در بین ما معمولی است و اغلبمان ناخواسته و نادانسته این کار را انجام می دهیم، خودم هم انجامش داده ام و متوجه نبودم که دارم اشتباه می کنم.

پس چگونه اشخاص را بشناسیم؟

اینکه در مورد کسی تحقیق کنیم تا بشناسیمش کار درستی است اما اینکه بخواهیم اولین رفتار یا گفتارش را یا شنیده های در موردش را ملاک قرار دهیم اشتباه است. ضمن اینکه ممکن است افراد در شرایط خاص رفتار یا گفتار متفاوت همیشه خود را انجام دهند و اینکه صد در صد هم نمی شود کسی را شناخت.

بر چه اساس تحقیق کنیم؟

خوب اول از همه می بینیم که ادعای طرف چیست؟ اگر ادعای یک انسان عادی را دارد که در مورد رفتار و گفتارش می شود از آشنایان و دوستان و خانواده اش تحقیق کرد اگر ادعای بیشتری دارد مثلا می گوید من یک اخلاق مدارم پس زمان بیشتری لازم است تا شناخت حاصل شود یا اگر ادعای تخصص در کاری دارد مثلا مهندس زبده ای است یا بازیگر ماهری است یا معلم خوبی است و … خوب از کارشناسانی که می شناسیم کمک می گیریم تا ببینیم می تواند ادعایش را ثابت کند یا خیر.

اگر در هر کدام از مواردی که تحقیق کردیم و مورد پسندمان نبود لازم نیست به بقیه هم اعلام کنیم یا اینکه او را قضاوت کنیم که به اندازه ای که ما می پسندیم خوب نیست.

ضمن اینکه لازم است بدانیم اگر کسی ادعایی دارد صاحب آن است ممکن است در بقیه زمینه ها به آن خوبی که من می پسندیم نباشد مثلا کسی بازیگر است اما از من اخلاقش خوشم نمی آید، خوب به من ربط ندارد، او خودش را اخلاق مدار معرفی نکرده، او گفته من مهارت در بازیگری دارم و این اثبات شده است یا یکی می گوید من معمار خوبی هستم و ثابت شده است. اینکه او با فرزندش رابطه ی خوبی ندارد به معماری او ربط چندانی ندارد (برای مثال شاید گاهی تمرکز کافی نتواند داشته باشد ) و اگر من او را پدری خوب ندانم، ربطی به کارش ندارد من به یک معمار نیازمندم نه یک معمار از همه نظر کامل.

نکته ی دیگری که لازم است بیان شود این است که گاهی انسان ها از سر دردهایشان ممکن است کارهای اشتباه انجام دهند و قاضی و دادگاه و روانپزشک و روانشناس در جامعه وظیفه یشان تشخیص همین نیت اعمال اشتباه افراد است.

پیشنهاد می کنم فقط در یک صورت در تمام جوانب زندگی یک فرد تحقیق انجام دهیم و آن فردی است که خود را فرستاده خدا یا والی دین خدا معرفی می کند، البته هر کسی در زندگی اشتباهاتی می کند و رسیدن به چنین مرتبه ای زمان می برد و همان طور که می دانیم مثلا حضرت موسی (ع) در جوانی قتل انجام داده است ( البته غیر عمد ). شرایط فعلی آن شخص هست که مهم است، گذشته اگر جبران شده باشد و شخص بخشوده شده باشد، نمی تواند ملاک باشد.

آفریدگار

به همه ی ما گفته شده است که این جهان خالقی دارد، خدایی که باید آن را پرستید تا راه رستگاری را یافت،‌ پروردگاری که حرکت جهان در دستان او و به سوی اوست اما این خدای بی نام و نشان که دقیقا معلوم نیست کجاست چگونه است؟ کلا چگونه همه این کارها را می کند؟

چرا خدایی وجود دارد؟

آیا خدایی وجود دارد؟ چطور بفهمیم وجود دارد؟ چطور چنین قدرتی را درک کنیم؟ چرا من فکر می کنم خدایی وجود دارد؟ چرا خدایی وجود دارد؟ اگر خدا نبود چه می شد؟ این ها سوالات مهمی است که ممکن است هر انسانی را غرق خود کند.

من یه چیز را می دانم، اگر بخواهی منطقا خدا را اثبات کنی یا به سوالات بالا جواب بدهی ممکن است جواب قانع کننده ای نیابی، پس لازم است از روش دیگری استفاده کنیم، آن هم امتحان کردن آنچه هست که آن هایی که ادعای خدا شناسی دارند و معرفی کردند، است. گاهی شده است در شرایطی گیر افتاده باشیم که راه پس و پیش نداشته باشیم آنگاه ما ناخودآگاه به کسی پناه می بریم که خودمان هم نمی دانیم چیست اما می خواهیم ما را رها کند و خیلی از مواقع این تجربه را داشتیم که یک مرتبه دری به رویمان باز شده است و نجات پیدا کردیم. از نظر من این یک تجربه کردن نیروی برتر است و یک بار تجربه کافی است که نشان دهد می تواند چنین نیرویی وجود داشته باشد. یا مثلا اتفاقی ناگوار برایمان می افتد که امیدی برای نجات نداریم، بیماری غیر قابل علاج یا تصادفی هولناک، اما به طور غیر علمی بهبود پیدا می کنیم یا مثال های دیگر. در زندگی همه ی ما چنین حوادثی رخ داده است این نشانه ایست از اینکه خدایی می تواند وجود داشته باشد.

اگر خدایی نباشد، زندگی کردن معنای چندانی ندارد، اینکه زمانی به دنیا بیایی، فرآیندی طی کنی و به درجه ای از رشد و بلوغ برسی و بعد بمیری و نابود شوی بی معنی است، حیوان و گیاه هم زنده اند باکتری هم زنده است اما همه ی این موجودات تقریبا هر آنچه از ابتدا بوده اند تا انتها هم همان هستند و نیازی به بلوغ ندارد و نسلشان هم کاملا طبیعی حفظ می شود، پس برای انسان که با تمام موجودات زنده ی زمین متفاوت است و اتفاقات گوناگونی در زندگی اش رخ می دهد شأن متفاوتی وجود دارد. انسان می تواند خودش را بشناسد، نسبت به خود و محیط پیرامونش آگاه است، این خودآگاهی به چه کار می آید؟ خودآگاهی برای چیست؟ چرا فقط انسان دارای آن است؟ شأن انسان این است که می تواند متجلی کننده پروردگار خود باشد.

چرا خدا نیاز به تجلی دارد؟

به ما گفته شده خدا بی نیاز است، پس چطور می شود نیاز به تجلی پیدا می کند؟ خداوند محتاج به تجلی نیست بلکه به اقتضای ذاتش که می خواهد خود را ببیند و به خود محبت دارد، کاری می کند که تصویری از خود پرورش دهد. این تصویرها متفاوتند و هر کدام بر اساس ذاتشان مقداری از خداوند را متجلی می کنند. اینجا نمی شود تمام این موضوع را شکافت.

پروردگاری که حاضر است اما دیده نمی شود!

در کتاب های دینی گفته اند هر موقع اراده کنی می توانی به او تکیه کنی، به او متصل شوی، او ما را می بیند و می شنود، او ما را پرورش می دهد پس اگر هست چرا نیست؟! گاهی اتفاقاتی در دنیا رخ می دهد که انسان به وجود کسی که گرداننده ی جهان است، کسی که عدل است و قادر است شک می کند. اما تعریف عدل چیست؟ اینکه عده ای فدای عده ای دیگر می شوند یا مورد ظلم قرار می گیرند چه منطقی دارد؟

دنیا مثل زنجیر تو در توست و رخدادهای سلسله وار باعث حرکت آن به سوی مقصدی است، این مقصد را کسی نمی داند و محاسباتش را هم فقط خدا می داند. تشخیص بعضی چیزها برای انسان غیر ممکن است.

خدا چطور موجودی است؟

خدا را می توان به وسیله ی تجلی هایش شناخت و همین طور به وسیله ی نوشته هایی که برای اوست. هر چه به او نزدیک تر شوی دریافت بیشتری خواهی داشت اما ابتدا لازم است خودت را بشناسی تا شاید به مرحله ای برسی که اجازه شناخت او را بیابی. چرا این قدر پیچیدگی لازم بوده است؟ این را زنان خوب درک می کنند وقتی احساس ارزشمندی داشته باشی نمی گذاری و نمی خواهی با هر کسی از راه رسید همنشین شوی وقتی برای یک زن این طور برنامه ریزی شده است خوب برای خودش برنامه ی بسیار پیچیده تر است و رد شدن از مراحلی که به همنشینی او  برسی هم سخت و هم پیچیده است. ما با گوهری نایاب سر و کار داریم که فقط کسی که گوهرشناس باشد می تواند به آن دست پیدا کند.

خدا را دوست می دارم

تجارب زیادی دارم که به من نشان داده است خدایی هست، بر من حجت تمام شده است، شکی ندارم، باورش دارم و دوستش دارم چون تنها رفیقم است. دور و نزدیکی دارد اما دوست داشتنی است. اخلاق های خاص دارد اما همه اش ستودنی است. هوشش باور نکردنی است. کارهای عجیب می کند اما همه یشان دلنشینند.

یار

ما در دورانی زندگی می کنیم که افراد بیشتر از هر زمان دیگر احساس تنهایی دارند. ما نیاز به دوست و یاری را احساس می کنیم که همان طور که هستیم ما را بپذیرد و درکمان کند.

احساس دوست داشتن خود

یکی از مشکلات ما این است که خودمان به اندازه کافی، خودمان را دوست نداریم. حال این دوست نداشتن می تواند در بعضی از ابعاد وجودی باشد یا کل وجودمان. ما گاهی خودخواهی را با خود دوستی و رضایت از خود اشتباه می گیریم، فکر می کنیم اگر به خودمان اهمیت بدهیم ممکن است خودخواه به نظر بیاییم و برعکس هم هستیم گاهی کاملا خودخواهیم و فکر می کنیم این احترام گذاشتن به خود و نشان دهنده ی این است که خودمان را دوست داریم.

ما می توانیم تنهایی خود را بپذیریم و خودمان، خواسته های خودمان را برای خودمان برطرف کنیم. اینکه یاد بگیریم چطور می شود این کار را کرد به خودمان و به خواسته هایمان بستگی دارد. این خیلی بهتر از این است که کنار آدم های نامناسب باشیم تا احساس تنهایی نکنیم.

یار کیست؟

هر کدام از ما تا حدی خودخواهیم، تا حدی می توانیم دیگران را درک کنیم، هیچ کس کاملا با دیگری نمی پیوندد، تنها کسی که یار حقیقی انسان است و او را کاملا درک می کند و همان گونه که هست دوست دارد و می پذیرد، خداوند است به دلیل اینکه او خالق است، خود، مخلوقش را بهتر از هر کس دیگر می تواند تفسیر کند، مثلا یک تابلو نقاشی را نقاشش از همه بیشتر می تواند توصیف کند یا یک کتاب را نویسنده اش از همه بیشتر خوانده و می شناسد و به تمام فصولش اشراف دارد.

چگونه به او نزدیک شویم؟

همه ی ما در زندگی خطاهایی داریم، اشتباهات ریز و درشت انجام دادیم، اما اگر پشیمان باشیم و تا جای ممکن آن ها را جبران کنیم کرم خداوند شامل حالمان خواهد شد، تجربه اش را دارم گفته اند اگر یک قدم به سوی خداوند بروی او ده قدم به سمتت می آید اما من دیده ام که بیشتر هم می آید. می توان امتحانش کرد اولش باورش سخت است ولی او بزرگ تر از چیزی است که برای ما توصیف کرده اند.

این را باید بدانیم خطایی که از روی درد یا ترس از به وجود آمدن درد انجام شده است با خطایی که از روی هوا و هوس و شیطنت انجام شده متفاوت است و تفاوتش را هم خود خدا می داند و خودش هم بهتر می داند با هر کس چطور باید رفتار کند که به سودش باشد.

برای اثبات بندگی، التزام به شریعت لازم است، به نظر من اسلام و مذهب شیعه از همه ی ادیان منطقی تر است اما بین شیعه و سنی فرقی نیست، مهم خلوص نیت و اثبات بندگی است، مهم این است که طالبش باشی و بخواهی ارتباط برقرار کنی، آنگاه وقتی پر از طلب باشی، اگر پرسشی برایت مهم باشد، جوابش خودش به سراغت می آید.

همان طور که می دانیم قرآن از زبان خداست و کتب زیاد دیگری وجود دارد که از زبان پیشوایان دینی، حکما و عرفا، همگی به موضوعات معنوی پرداختند. اینکه کدام یک را انتخاب کنیم به سلیقه و طبعمان بر می گردد. اگر هنوز از من بپرسند گلستان و بوستان سعدی را برای شروع پیشنهاد می کنم چون هم مفید و مختصر هست هم شیرین و زیبا و البته به نظرم در کتب حکما و عرفا کمتر دخل و تصرف صورت گرفته است.

حدیث قدسی :

عبدی! أنا و حقی لک محب،فبحقی علیک کن لی محبأ

بنده ی من!سوگند به حق خودم دوستدار تو هستم،پس سوگند به حق من بر تو، مرا دوست بدار.

بیشتر بخوانیم:

انواع محبت

مشکلات بشر و ایمان

ایمان می تواند یکی از بهترین داروها برای دردهای بشری باشد اما مسئله های بشر را حل نمی کند.

فلسفه درد

درد باعث می شود به خودمان بیاییم اگر درد نباشد همیشه غرق در دنیا می مانیم بدون اینکه به معنویت توجه کنیم. احساس درد انسان را به سرچشمه اش متصل می کند باعث می شود متوجه شویم دنیا آن قدرها هم جالب نیست جای بهتری می تواند وجود داشته باشد حتی می توان آن را همین جا ساخت.

مسائل بشر

مشکلات بشر ناشی از نادانی و ناآگاهی و عدم تفاهم و برداشت های اشتباه است. ما در جامعه ای با فرهنگ خاص به دنیا می آییم و رشد می کنیم این فرهنگ برای ما ذهنیت ایجاد می کند باید بدانیم که زاویه دید هر کس با دیگری متفاوت چون هم ژن های متفاوت دارد هم شرایطی که تا امروز داشته با دیگری متفاوت است. برای حل مشکلاتمان یک راه حل ساده وجود دارد آن هم احساس همدلی است سعی کنیم بفهمیم دیگران چطور به دنیا می نگرند و این نیازمند گفتگوست.

چگونه گفتگو کنیم؟

ما اغلب در مقابل نظرات مخالف جبهه می گیریم فکر می کنیم زیر سوال رفتن فکرمان یعنی زیر سوال رفتن شخصیتمان، در صورتیکه تا از دیگران بازخورد نگیریم نمی توان اشتباهات خود را بیابیم اگر نگذاریم دیگران ما را نقد کنند یا نقدها را توجیه و رد کنیم مدام اشتباهاتمان را تکرار می کنیم. گوش کردن با دل و جان به دیگران باعث می شود هم در مورد خود هم دیگری بیشتر بفهمیم. اینکه ما ضربه خورده ایم قبلا به حرف هایمان گوش ندادند شاید دلیلش این باشد که روشمان اشتباه بوده است. گاهی هم لازم است صبر زیادی داشته باشیم.

جایگاه ایمان

ایمان به نیرویی والاتر، به وجود آورنده نوعی تکیه گاه است. نوعی اطمینان، نوعی یاری، آنگاه تحمل درد برایمان معنی پیدا می کند. می دانیم نیرویی مرا به سمتی بهتر سوق می دهد. نیرویی که جز خیر برایم نمی خواهد اگر به در بسته می خورم دلیلش این است که یا آمادگی های لازم را ندارم یا برایم دری بهتر گشوده خواهد شد.

ایمان راه حل مشکلات دنیوی بشر نیست

می دانیم در دنیایی زندگی می کنیم که هر چیزی علتی دارد پس اگر من بی پولم علت یا علت هایی دارد این علت ها یا در خودم هست که خودم باید رفعش کنم یا علل بیرونی دارد این علل بیرونی ممکن است مستقیما توسط خودم قابل حل باشد ممکن است لازم باشد غیر مستقیم از دیگران بخواهم برایم حلش کنند. اما لازم است ابتدا نحوه ی درخواست کردن از دیگران را بدانم. هیچ کس خوشش نمی آید مدام با گلایه یا سرزنش درباره کارهایش صحبت کنند. همه ی ما نقاط مثبت و منفی داریم و با سرزنش کردن نقاط منفی به جایی نمی رسیم جز تحریک احساسات طرف مقابل.

چطور گفتگو کنیم؟

می توانیم ابتدا از خوبی های طرف مقابل بگوییم و سپس از اشتباهاتش و توقعات خودمان اگر منصف نبود و نپذیرفت آنگاه باید از روش های دیگر وارد عمل شد. آخرین روش استفاده از خشونت است اما ما زودتر از آن استفاده می کنیم چون به اندازه کافی صبور نیستیم.

کسی از انسان نخواسته است درد و رنج را بی دلیل بر خود تحمیل کند عذاب بکشد به امید روزی که دیگر به رهایی برسد پشت هر دردی حکمتی است که لازم است کشفش کنیم. ایمان وسیله ای برای رشد انسان است بدون ایمان هم می شود رشد کرد اما ممکن است زمان بیشتری ببرد. خدواند نیازی به پرستش ندارد پرستش وسیله ایست برای رسیدن به بلوغ.

جایگاه در جامعه

در بین جانوران و انسان ها از دیر باز سلسله مراتب نقش ها در جامعه وجود داشته است و این نقش بستگی مستقیم به توانایی های هر شخص دارد.

نگاه کل نگر به جامعه

یک جامعه سالم مانند یک بدن سالم است که هر ارگان و نیز سلول آن وظیفه ی خاصی را بر عهده دارند.یک سلول متعلق به مغز است، دیگری به قلب، یکی معده، دیگری پا و …. وقتی هر کدام از سلول ها یا ارگان ها دچار مشکل شوند کل سیستم بدن مختل می شود و بدن از تعادل خارج می شود.

تغییر زاویه دید

حال می توان فرض کرد سلول ها زبان داشتند و می توانستند سخن بگویند و صاحب میل و آرزو بودند آیا سلول پا به سلول مغز و تصاحب جایگاه آن فکر می کند؟! همه ی ما می دانیم پا قلب دوم بدن است و جایگاه بسیار مهمی دارد اما اگر به انسان ایستاده بنگریم و صرفا ظاهرانه قضاوت کنیم آن را در فرودستی می بینیم حال کافی است این انسان تغییر وضعیت دهد آنگاه خواهیم دید که جایگاهای ظاهری متفاوت می شود.

نقش و مسئولیت

اینکه هر کس در هر جامعه ای چه نقشی داشته باشد بستگی مستقیم به توانایی هایش دارد اما چگونگی انتخاب افراد برای نقش های مختلف خود داستان بلندی است. اما به نظر من مهم ترین فاکتور ها اخلاق و تخصص و مهارت افراد است. عقیده، جایگاه اجتماعی فرد، روابط و شبکه روابطش هم می توانند در این انتخاب دخیل باشند. که در نبود قانون و برخورد های سلیقه ای ممکن است فاکتور های ارجح تر نادیده گرفته شوند. ( البته در جامعه ای مانند خانواده فاکتور های لازم برای قبول نقش ها به گونه ای دیگر تعریف می شود.)

یک مثال دیگر

به همه ی ما گفته شده است هر کداممان فرشته های ماموری  داریم، در مراتب دیگر فرشته هایی داریم که مامور قبض روح، نزول وحی، وسوسه انسان و … هستند. در این نظام هم مشاهده می شود که به ظاهر سلسله مراتبی وجود دارد و به نظر می رسد مهندسی خداوند به این گونه است و خود در صدر این سلسله مراتب قرار دارد ولی می دانیم که خدا همه جا هست.

* بیاییم جور دیگر دیدن را نیز تمرین کنیم.

* بی اذن خداوند برگی از درخت نمی افتد گاهی لازم است صبر کرد تا سرانجام کار را دید.

عاشق قادر

تا به حال فکر کرده اید چرا در برخی از بخش های متون کتب آسمانی مردم را از خدا ترسانده اند؟ البته از عشق و محبت و بخشندگی پروردگار نیز گفته شده است اما چرا اساسا خداوند از ترساندن استفاده کرده است.

چرا خداوند از ابزار قدرتش استفاده کرده است؟

تا همین چند دهه پیش و هنوز هم در بعضی نقاط دنیا والدین و مربیان برای تربیت فرزندان خود از قدرت و تنبیه استفاده می کردند، هنگامی که این انسان ها بالغ می شدند به دلیل پایین بودن دانش و آگاهی به صورت غریزی عمل می کردند ( چه بسا هنوز هم تعدادی از ما از این روش استفاده می کنیم زیرا در ظاهر بالغ و با دانش و آگاهی هستیم اما باورهای اشتباه داریم.) به جز اندک افراد خاص.

برای هدایت این انسان ها چاره ای جز استفاده از ابزار زور و تنبیه و پاداش های غریزی نبود کما اینکه قدرتمندان و حکام جامعه نیز از همین ابزار استفاده می کردند ( البته هنوز هم گاه گاهی استفاده می کنند.)

اما انسانی که در تربیتش به جای اجبار و زور از استدلال و پاداش استفاده شده است چه در خانه و چه در مدرسه، نمی تواند اجبار از طرف حکام یا هر نیروی خارجی دیگر را بدون اینکه منطقی برای این اجبار وجود داشته باشد بپذیرد بنابراین اکثر انسان های امروزی در رابطه با حکام زمینی و نیز حاکم و مالک آسمانی خود به دنبال اطاعت از راه منطق و عطوفت و شفقت هستند.

امروزه مشاهده می کنیم که افراد در نقاط مختلف کره خاکی علاقه بیشتری به عرفان و عشق به خداوند پیدا کرده اند (البته به جز تربیت دلیل دیگری که به ذهن بنده می رسد، گرفتاری انسان عصر حاضر در روزمرگی ها و دور افتادن از معنویت خویش است) حتی شنیده ام یک زوج خواننده آمریکایی نام فرزند دختر خود را رومی (مولوی) گذاشته اند.

راه هدایت امروزی انسان ها

اکثر انسان ها امروزه باسواد و دانش و آگاهی هستند اما در عمل هنوز مثل گذشتگان خود عمل می کنند زیرا توسط باورهای گذشتگان تربیت شده اند و حتی در بعضی از موارد عقیده آن ها را بدون چون و چرا پذیرفته اند. بنابراین تغییر برای انسانی که باورهای قدیمی در مورد خداوند دارد بسیار دشوار است اما غیر ممکن نیست. خداوند می خواهد دوران تازه و روشنی را بعد از بلوغ جامعه انسانی امروز رقم زند و روی عشق، شفقت، مهربانی، کرم و بخشندگی خود را بیشتر به انسان بنماید اگر در گذشته این اوصاف الهی کمتر تبلیغ شده اند به دلیل نادانی و ناآگاهی اکثر مردم بوده است.

روش جدید حکومت بر انسان ها

اگر حاکمان امروز جهان دست از خصومت های دیرینه و جاه طلبی ها و قدرتنمایی های خود برندارند و بخواهند به روش های گذشته بر دنیا حکومت کنند، دیری نخواهد پایید که دستشان از حکومت کوتاه خواهد شد، زیرا دیگر اکثریت انسان ها نمی توانند وجود حکومت های استبدادی را تحمل کرده و دست به براندازی آنها خواهند زد. اگر حکومت ها از راه صلح و محبت وارد بشوند می توانند جامعه ای پویا و سازنده داشته باشند. البته سیاستمداران عادت به نقش بازی کردن پیدا کردند و ممکن است در ظاهر این طور عمل کنند اما این را بدانند که محبت از دل بر می آید و بر دل می نشیند و هر انسانی این را تشخیص می دهد.

این نوشته صرفا یک نظر و عقیده شخصی است که نیاز به بررسی توسط کارشناسان و پژوهشگران حوزه ی مربوطه ی خود را دارد.