بایگانی برچسب: s

پرداختن به خود

به ما زندگی کردن را آموزش نداده اند بلکه ما را برای مبارزه کردن، رقابت دادن و تقلا کردن پرورش داده اند اما پرداختن به خود چیست؟

ما همیشه مشغول هستیم، همیشه درگیر هستیم، همیشه عجله داریم به جایی برسیم، آرزوهایی داریم فقط برای اینکه در چشم دیگران بزرگ جلوه کنیم، برای خوشبختی عزیزانمان تلاش می کنیم.

در این میان اما خودمان کجای کاریم؟! من چه کسی هستم؟ خودم برای خودم چه می خواهم؟ برای چه ساخته شده ام؟ چقدر خودم را دوست دارم؟

اول از همه برای آن دسته ای که فکر می کنند باید برای خوشبختی عزیزانشان کار کنند بگویم یک لحظه به این فکر کنید که با این همه مشغولیت اگر اتفاقی برای خودتان بیفتد آنگاه چه کسی به عزیزانتان رسیدگی می کند؟

که گفته است پرداختن به خود و خود را دوست داشتن، خودخواهی است؟! همه ی ما زمانی را نیاز داریم بنشینیم و با خود در مورد خود تفکر کنیم، به خودسازی بپردازیم، به روح و روان خود بپردازیم، لذت روحی ببریم.

ما مدام در حال جمع کردنیم، مدام در حال جمع کردن مال، اطلاعات، دانش، پول، توجه و … هستیم. بعضی ها فکر می کنند همیشه باید یک چیزی یاد بگیرند اما این چیزهایی که یاد می گیرید چقدرش برای خودتان است چقدرش برای دنیاست؟

من یاد دارم هواپیما بسازم، سخنرانی کنم، چت کنم، دیگران را درمان کنم، فروشندگی کنم و … . خوب این ها خیلی خوب است اما این ها که مال دنیاست! شاید بگویید این ها به من احساس مفید بودن و ارزشمند بودن می دهد اما ارزش انسان به کارش نیست.

ارزش انسان به چیست؟

ارزش هر انسانی به اندازه ی رشد بعد معنوی اش است. به درونش هست، چیست که هر کدام از ما رو متمایز می کند؟ میزان تاثیرمان بر دنیا؟ میزان ثروتمان؟ میزان شهرتمان؟ قدرت ذهنیمان؟ قدرت بدنیمان؟ قدرت سیاسیمان؟ مشغولیت هایمان؟ دغدغه هایمان؟ این ها همه چیزهای بیرونی است که به خودمان چسبانده ایم.

اما این بعد معنوی چیست؟ راستش نمی توانم تعریفش کنم! اما این را می دانم هر چه معنوی تر شویم آرام تر و شاداب تر و صلح آمیزتر می شویم آن هم کاملا از عمق وجودمان.

بهترین آموزگار معنوی ما زندگی است. خود زندگی به ما نشان می دهد از کدام سو برویم، کدام کتاب را بخوانیم، با کدام استاد همراه شویم، چه کسانی به زندگیمان بیایند و چه کسانی از زندگیمان بروند و همه ی این ها کم کم به ما نشان داده می شوند و هیچ کس نمی داند آخرش به کجا می رسد اما شرطش این است در برابر زندگی باز باشیم و مقاومت نکنیم و بخواهیم رشد معنوی داشته باشیم.

برای خود وقت بگذاریم

بیایید بدون هیچ هدفی کمی قدم بزنیم، بدون هیچ هدفی ورزش کنیم، بدون هیچ هدفی مطالعه کنیم، بدون هیچ هدفی مناسک دینی را به جای بیاوریم، بدون هیچ هدفی موسیقی گوش کنیم، بدون هیچ هدفی مراقبه کنیم و … فقط هر کدام را که انتخاب می کنیم با تمام وجود ازش لذت ببریم.

خود را بسازیم، عادت های کهنه ی خود را با عادت های جدید عوض کنیم، عیوب خود را بیابیم و اصلاحشان کنیم ( می توانید پرسشنامه ای تهیه کنید که سوالاتی در مورد نقاط مثبت و منفیتان در هر زمینه ای را دارا باشد و از نزدیکان و دوستان خود بخواهید آن را پر کنند بهتان قول می دهم تعجب می کنید.).

اگر بخواهیم وقتی برای خود پیدا می کنیم، دور از هیاهوی دنیا در گوشه ای آرام بنشینیم و به عنوان یک انسان به آنچه هستیم و آنچه می خواهیم باشیم فکر کنیم. برایش برنامه ریزی کنیم.

آخر مگر هر کدام از ما چقدر عمر می کنیم که همه اش برای دنیا می رود؟ یک نفر می گفت زمان مثل پول است ببین برای چه خرجش می کنی؟! البته او مدرس موفقیت بود اما چه موفقیتی بالاتر از تعالی خود؟!

بالاتر از همه ی این کارها و سخت ترین این کارها خودشناسی است اگر خود را بشناسیم از حالت واکنشی خارج می شویم. به اندیشه و خرد و آگاهی دست می یابیم. دیگران را بهتر درک می کنیم آنگاه با خودمان و جهان در صلح و شادی به سر خواهیم برد.

بیشتر بخوانیم:

چه کسی به مراقبه نیاز دارد؟

ریشه ی عصبانیت

در مورد ریشه ی عصبانیتم خیلی فکر کردم احتمال می دادم سرکوب، تحقیر، سرزنش یا .. باشد اما حال فهمیدم دلیلش دیده نشدن است، بی توجهی

خودم با عصبانیت خودم چگونه بر خورد می کردم؟ بهش بی توجهی می کردم و سعی می کردم تادیبش کنم بگویم این کار بد است.

به عنوان خواهر بزرگ تر در تربیت کوچکتر ها نقش داشته ام و به من گفته اند در مقابل کودک عصبانی یا بهانه گیر بی توجهی کن تا خودش ساکت شود یا به او بگو این رفتارش اصلا خوب نیست. خوب فکر می کنم با خودم نیز چنین رفتار کرده اند و این رفتار درونی شده است به طوری که خودم هم با خودم همین گونه رفتار می کردم.

ابتدا گفتم هر وقت عصبانی شدم خودم را بلغ می کنم و می گویم آرام باش اما بعد فکر کردم که اگر بغل، بغل باشد خودش این کار را می کند پس هیچ نمی گویم.

در کل از این نقش کسی که به همه می گوید این کار را بکن و آن کار را نکن خسته شده ام، از نقش سمیرا آشتی بده خسته شده ام، از نقش بچه ی خوب خسته شده ام البته چند سال است به علت افسردگی از این کارها کمتر کردم اما حال به اشتباه بودنشان پی بردم.

انتخاب رشته

همیشه فکر می کردم، اگر رشته یا کاری که می کنم را دوست داشته باشم یا بهتر بگویم عاشقش باشم، در آن موفق می شوم.

از قبل از مدرسه رفتن عاشق اعداد بودم. یکی از تفریحاتم، شمارش عددها بود، الان که فکر می کنم، می بینم کار بیخودی بود اما من با شور و هیجان انجامش می دادم هنگامی که مدرسه رفتم و نوشتن آموختم، اعداد را می نوشتم در دفتر مشق فارسی مشق هایم را نمی نوشتم به جایش عددها را می نوشتم واقعا معلم های دبستانم از دستم به ستوه می آمدند.

از درس های حفظی خوشم نمی آمد و همیشه منتظر بودم به دبیرستان بروم و رشته ریاضی را انتخاب کنم تا دیگر با آن ها سر و کار نداشته باشم هر چند که همیشه به هر حال چند درس حفظی همه جا یافت می شوند. به هر حال همیشه خودم را عاشق ریاضی می دانستم و البته فیزیک هم بعدا اضافه شد و خوب از نظر من فیزیک، کاربرد ریاضی بود تا زمان کنکور، که کنکورم به خاطر ریاضی خراب شد ( کنکور سراسری ) خوب از نظر من یک شکست عشقی بود و این شکست به من نشان داد چندان هم عاشق نیستم.

کامپیوتر را همیشه دوست داشتم، از اوایل نوجوانی دسترسی به کامپیوتر داشتم و همیشه برایم جالب بود بفهمم چگونه کار می کند، فکر می کردم می توانم در این رشته که به هر حال به ریاضی و فیزیک خیلی ربط دارد، موفق شوم و خوب واقعا در موقع گذراندن بعضی ها از واحدها هیجان زده می شدم از این همه خلاقیت به شگفت می آمدم.

بعد از تمام شدن دانشگاه هیچ ایده ای برای ادامه نداشتم در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شدم کارمان برنامه نویسی بود. من هم مدیریت گروه را داشتم هم برنامه نویسی می کردم و هر چه گذشت کارهای مدیریتی ام بیشتر شد و برنامه نویسی ام کمتر ولی همیشه احساس می کردم می توانم کارهای خیلی مفیدتری بکنم و اینجا دارم بیخودی کار می کنم.

هر چند تجربیات بسیار زیادی کسب کردم اما خوب به جایی هم نرسیدم، همه ی اینها را گفتم که بگویم گاهی ما ادعای عاشقی داریم اما خوب وقتی به جایش می رسد جا می زنیم و خوب این نشان می دهد که لاف می زدیم، فقط از دورنمای آن چیز یا آن کس خوشمان آمده بوده و وقتی با واقعیت روبرو می شویم واقعیت برایم قابل پذیرش نیست.

گاهی فکر می کنم منی که هدف داشتم و ادعای علاقه داشتم، نتوانستم پیشرفتی در کارم داشته باشم پس آن هایی که با دلایلی مثل اجبار والدین، چشم هم چشمی، همین جوری و … شروع به تحصیل در یک رشته می کنند دچار چه مشکلاتی خواهند شد؟

ما که مدرسه می رفتیم، مشاورها چندان تست و آزمونی از مراجعین خود نمی گرفتند تا مراجع متوجه شود علایقش در چیست الان را نمی دانم اما برای ارشد خیلی از دانشگاه رفته ها از روش خواندن سرفصل دروس یک رشته، استفاده می کنند که به نظرم کمک کننده است. سرفصل دروس را می توان از وب سایت وزارت علوم دانلود کرد (برنامه درسی مصوب ) البته بهتر است برای درک بهتر، از کسی که آشنایی کافی به هر رشته دارد، کمک گرفت.

خلاصه که تمام این داستان ها را گفتم که بگویم انتخاب های ما نقش سرنوشت سازی در زندگی مان دارند اما ما شاید دیر متوجه این موضوع می شویم، هیجانات و احساسات ما در تصمیم گیری هایمان نقش کلیدی دارند اما ممکن است هیجاناتمان و احساساتمان را خوب نشناسیم و خوب اشتباه می کنیم و اینکه گاهی شکست پیش می آید تا متوجه شوی چند مرده حلاجی.