پرتو درمانی با حافظ شیرازی

حافظ

مطب طبیب نامدار خواجه حافظ شیرازی به صورت شبانه روزی و هفت روز هفته در خدمت شماست.

  • اگر دلشکسته هستید به حافظ مراجعه نمایید.
  • اگر ناامید هستید به حافظ مراجعه کنید.
  • اگر دلمرده هستید به حافظ مراجعه کنید.
  • اگر از تنهایی رنج می برید به حافظ مراجعه نمایید.
  • اگر به دنبال مرهم برای زخم هایتان می گردید به حافظ مراجعه نمایید.
  • اگر می خواهید روحتان را جلا دهید به حافظ مراجعه کنید.
  • اگر از زندگی سیر شده اید به حافظ مراجعه کنید.
  • اگر بی حوصله هستید به حافظ مراجعه کنید.
  • اگر شکست عشقی خورده اید به حافظ مراجعه کنید.

از تبلغات که بگذریم حافظ حقیقتا درمانگر روح های خسته و ناآرام است من با حافظ زندگی کرده ام و به شما قول می دهم بعد از مدتی اثری رویتان می گذارد که دیگر آن آدم سابق نیستید.

من و حافظ

حافظ و من دو یار جانی هستیم، او مونس شب های تاریک و روزهای تار من است، اگر او نبود شاید امروز اینجا نبودم یا در شوره زار زندگی، گمگشته بودم.

مذهب حافظ، مذهب رندی است این مذهب خاص خودش است و باید اعتراف کنم بعد از این همه سال (از دبیرستان تا حالا) با اینکه این قدر به او علاقه دارم و این همه غزل هایش را خوانده ام نتوانسته ام مثل او رندانه شوم، رندانه سخن بگویم واقعیتش در من نیست.

اما حافظ روح انسان را به پرواز در می آورد، حافظ، حافظ روح و جان ایرانیان بوده و هست و خواهد بود. زندگی با او رنگ دیگری دارد و بی او از حیات خالیست.

با تفالی بر دیوان حافظ نوشته را تمام می کنم.

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
 بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
 ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
 مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
 رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
 کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش
 تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
 راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
 با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
 هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
 نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید
 این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
 ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
 دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
 کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
 عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

سولاریوم تحت انوار مولانا

مولانا

رابطه ی من با مولانا

مولانا کسی است که به من یاد داد به جای اینکه از خدا فقط ترسید می شود عاشقش بود، می شود با خدا رقصید، می شود خدا را همه جا دید. دانش آموز راهنمایی بودم که با اشعارش آشنا شدم و آن زمان در حد فهمم از اشعارش می فهمیدم.

در این سال ها هر چه گذشته با او پیشتر آشنا شدم و بیشتر دریافتم که نادانم و در برابر او هیچم اما دلم می خواهد مثل او سرمست می شوم و اشعار مستانه بگویم و از خودم و دنیا غافل شوم ، بی خویشی حالی می دهد، آزادی از نفس حالی دارد.

من و مثنوی

من مثنوی را جسته گریخته خوانده ام اما چند ماه پیش شرح دفتر سوم را شروع کردم در مورد تصوف خیلی مطالب یاد گرفتم که قبلا نمی دانستم، داستان های گره خورده ی مثنوی که شبیه به سوره های بلند قرآن است و همان حس قرآن را دارد و همان طور مثل قرآن نمی توان ارتباط معنایی تمام قسمت ها را با هم دریافت به من انرژی می داد. ناز نفست مولانا

حال بعد از پایان این دفتر به این نتیجه رسیده ام یک دور دیگر از اول این دفتر را بخوانمش این بار با فهم بیشتر، این بار دلم را بیشتر به مولانا بدهم، این بار سعی کنم بفهمم ارتباط معنایی و مفاهیم تو در تو را. این بار می خواهم به مولانا نزدیک تر شوم به چشم یک آدم از ۷۰۰ سال پیش به او ننگرم.

داستان های مثنوی در گذشته اتفاق می افتد و این برای آدم های امروزی جذاب نیست آن فضا و زمان دیگر وجود ندارد برای ما نا آشناست و با خود فکر می کنیم این مسئله هایی که آن ها داشته اند در حال حاضر من ندارم من مشکلات و مسائل خودم را دارم اما اگر غرق در درون مثنوی شویم تلنگرهایی به انسان می زند که بیدارت می کند، حس خوب به انسان می دهد، امید را به انسان می دهد.

مثنوی دریایی است که باید در آن شنا کرد، غواصی کرد، به اعماقش رفت، این را خوب می دانم که مولانا آدم عمیقی است و زیرک، او خیلی زیرکانه این کتاب را نوشته است و دوست دارم رمز و راز این کتاب را دریابم.

من و دیوان شمس

غزلیات مولانا پر از شور است، شور الهی، شور زندگی که قلب های مرده ی ما را صفای و جلایی می دهد. باید با ریتم و وزن اشعار همراه شد و مجازا به وجد آمد. وقتی حال مولانا این طور در ما اثر می کند پس حال خودش چگونه بوده است که در اشعارش این طور بازتاب کرده است؟!

با غزلیات خودم را بیشتر شناختم، هر وقت حالم بد بوده است، بازش کرده ام و چند غزلی خوانده ام و از این رو به آن رو شده ام. می توانید امتحان کنید.

در پایان

اگر بخواهم بگویم از مولانا چه یاد گرفته ام هم باید بگویم خیلی، مولانا در روح و روان من رسوخ کرده است. زندگی من تحت تاثیر او بوده است و شاید در آینده هم باشد. اگر مولانا نبود زندگی من امروز اینگونه نبود شاید هنوز داشتم برنامه کامپیوتری می نوشتم و فقط هر روزم را می دویدم و روز و شب می کردم یک زندگی ماشینی.

در بازار کتاب های زیادی چه به صورت داستانی چه به صورت غیر داستانی در مورد مولانا هست اما خود مثنوی معنوی و غزلیات شمس یک چیز دیگر است آن ها خوبند برای آشنایی و وارد شدن به محفل مولانا.

اگر می خواهید به زندگی خود نور بتابانید مولانا را از یاد نبرید.

یک جمعه ی ناامیدانه

امروز جمعه است می خواستم به حرم بروم برای نماز جمعه اما خوب بروم چه کار؟! وقتی در نماز جمعه مسلمانان را به مقابله و مبارزه با کل دنیا دعوت می کنند!

خیلی از جوانان امروز که از خانواده های مسلمان هستند از اسلام گریزان هستند ما این اسلام که سر یک نفر بی دفاع را در خیابان می برند نمی خواهیم.

چرا عده ای که دوست دارند خشونت را در جهان اشاعه دهند از اسلام استفاده می کنند؟ به نظر من این خشونت از درون خودشان است از مسائل حل نشده ی درونی خودشان.

آن هایی که با فریاد الله اکبر سر می برند باید بدانند نه الله را می شناسند نه بزرگ بودنش را درک کرده اند.

من منزوی شدم من نتوانستم در این دنیا همراهی پیدا کنم که خدا را آن طور که من می بینم ببیند دلم می گیرد از این دنیا، از این ظلمی که همه به هم می کنند، از جهل و ناآگاهی، از جمعه ای هایی که نمادین.

تنها کاری که می توانم بکنم این است که مسائل درونی خودم را حل کنم من خشونت می ورزم گاهی حتی از خشونت ورزی خوشم می آید می دانم می توانم خیلی وحشتناک باشم بنابراین ترجیحم همین است که از دیگران کناره بگیرم تا آسیب به کسی نزنم.

دوباره باران

دوباره باریدی
صدایش را دوست دارم
صدای قطرات باران

صدای رعد از آن بالاها
راستی چه می گویی این طور رعدآسا؟!

ای کاش زبانت را می دانستم
زبانت را به من یاد می دهی؟

می دانم درونم هنوز آن قدر بزرگ نشده است
بزرگم می کنی آن قدر که زبانت را بفهمم؟

باران شوق

نم نم باران می بارد
یعنی این ها اشک های توست؟!
دلم می خواهد اشک های شوق تو باشد.

راستی چرا دیگر چشمانم نمی بارند؟!
چه کرده ام که از من نا امید شده ای؟!
نا امید شده ای؟

نمی دانم اما در سینه ام تو را حس می کنم
ای عزیزم، ای جانم، ای تمام وجودم

ای آسمان

آسمان ای خالص ترین
وقتی آبی می شوی رنگ دوستی می شوی.
وقتی شب می شوی، در آن بی صدایی انگار ستاره هایت حرف می زنند.

آسمان دستم را بگیر
آسمان دستم را بگیر و مرا به خورشید ببر.
به آن شعله ی داغ و سوزان
به آن جذاب ترین کره ی کامل جوشان

من تنها مانده ام، تنها در بحر سرد واماندگی!
در غربت!
در خاموشی!

دستم را بگیر…

باغبانا

باغبانا گر تو را،
گر تو را،
گر تو را یادی از ما کنی چه باشد؟
باغبانا تو یگانه ای، تو دردانه ای!

تو کیستی که باغ زندگانی را این طور می رویانی و پرورش می دهی؟!
آفتاب را تو می گردانی تا به اندازه بتابد.
باران را به موقع می فرستی آن زمان که گیاهان باغت تشنه اند.

گل ها می شکفند و لبخند می زنند به تو
هر غنچه ای را با دل و جان نگهداری می کنی تا شکفته شود.

تو می دانی چه برای که بهتر است و می دانی اندازه ی هر چه را لازم است برای پرورش باغت.

باغبانا دستانت را دوست دارم، نوازش کردن دستانت بر برگ ها و گلبرگ هایم را دوست دارم.

به عبارت آفتاب

به عبارت آفتاب

کتاب به عبارت آفتاب، جستجویی در زندگی، تجربه ها و آموزه های مولانا به قلم دکتر محمد جواد اعتمادی نوشته شده است. این کتاب به زبانی امروزی به زندگی و بینش مولانا می پردازد.

زبان نویسنده بسیار شیوا و دلنشین است و حاکی از ارتباط قلبی با مولانا می باشد و خواننده را به مطالعه آثار مولانا جذب می کند.

تجربه شخصی

فصول «عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن» و «ملاقات مرگ» برای من بسیار شیرین و دلنشین بود و از این فصول و فصول دیگر مطالب زیادی در مورد مولانا و اطرافیان او دریافتم.

همچنین من در کلاس های آنلاین نویسنده کتاب شرکت کرده ام هم چنین در کانال تلگرام و اینستاگرام ایشان عضو هستم و از آنچه ایشان از مولانا دریافت کرده اند بهره ی زیادی برده ام.

بیشتر بخوانیم

«به عبارت آفتاب»؛ درس‌هایی که می‌توان از زندگی مولانا آموخت

شفای کودک درون

کتاب شفای کودک درون کتابی است که روش ساده و روانی به ما می آموزد با خود چگونه رفتار کنیم تا حال بهتری داشته باشیم و وجودمان سرشار شادمانی و نور و خلاقیت باشد.

تجربه شخصی:

من کتاب شفای کودک درون را تقریبا سه سال پیش خواندم و الان می دانم که من بخش والد روانم خیلی زیادی قوی بوده است و این را هم بگویم که این کتاب را در کتاب فروشی دیدم انگار که در درونم همیشه میلی به پرداختن به کودک درونم و بازیگوشی داشته ام که به درستی به آن نپرداخته بودم.

من این کتاب را قبلا در مقاله مدیریت احساس معرفی کرده بودم اما امروز خلاصه نویسی هایی که از این کتاب داشتم را مرور می کردم و تصمیم گرفتم این کتاب را نیز در بخش معرفی کتاب، معرفی کنم.

مقاله قبلی که نوشتم در مورد پرداختن به خود بود، من با این کتاب شروع به شناختن خودم کردم و خوب هنوز هم روش های این کتاب را برای کشف وجود خودم استفاده می کنم. ( مثل نوشتن با دست چپ و نقاشی کردن بدون ذهنیت و آزادانه )

بعد از سه سال می توانم بگویم خیلی خوب توانسته ام کودک تنها و وانهاده ی درونم را حمایت کنم.

بیشتر بخوانیم:

کتاب شفای کودک درون؛ آشتی با روح لطیف وجودمان

پرداختن به خود

به ما زندگی کردن را آموزش نداده اند بلکه ما را برای مبارزه کردن، رقابت دادن و تقلا کردن پرورش داده اند اما پرداختن به خود چیست؟

ما همیشه مشغول هستیم، همیشه درگیر هستیم، همیشه عجله داریم به جایی برسیم، آرزوهایی داریم فقط برای اینکه در چشم دیگران بزرگ جلوه کنیم، برای خوشبختی عزیزانمان تلاش می کنیم.

در این میان اما خودمان کجای کاریم؟! من چه کسی هستم؟ خودم برای خودم چه می خواهم؟ برای چه ساخته شده ام؟ چقدر خودم را دوست دارم؟

اول از همه برای آن دسته ای که فکر می کنند باید برای خوشبختی عزیزانشان کار کنند بگویم یک لحظه به این فکر کنید که با این همه مشغولیت اگر اتفاقی برای خودتان بیفتد آنگاه چه کسی به عزیزانتان رسیدگی می کند؟

که گفته است پرداختن به خود و خود را دوست داشتن، خودخواهی است؟! همه ی ما زمانی را نیاز داریم بنشینیم و با خود در مورد خود تفکر کنیم، به خودسازی بپردازیم، به روح و روان خود بپردازیم، لذت روحی ببریم.

ما مدام در حال جمع کردنیم، مدام در حال جمع کردن مال، اطلاعات، دانش، پول، توجه و … هستیم. بعضی ها فکر می کنند همیشه باید یک چیزی یاد بگیرند اما این چیزهایی که یاد می گیرید چقدرش برای خودتان است چقدرش برای دنیاست؟

من یاد دارم هواپیما بسازم، سخنرانی کنم، چت کنم، دیگران را درمان کنم، فروشندگی کنم و … . خوب این ها خیلی خوب است اما این ها که مال دنیاست! شاید بگویید این ها به من احساس مفید بودن و ارزشمند بودن می دهد اما ارزش انسان به کارش نیست.

ارزش انسان به چیست؟

ارزش هر انسانی به اندازه ی رشد بعد معنوی اش است. به درونش هست، چیست که هر کدام از ما رو متمایز می کند؟ میزان تاثیرمان بر دنیا؟ میزان ثروتمان؟ میزان شهرتمان؟ قدرت ذهنیمان؟ قدرت بدنیمان؟ قدرت سیاسیمان؟ مشغولیت هایمان؟ دغدغه هایمان؟ این ها همه چیزهای بیرونی است که به خودمان چسبانده ایم.

اما این بعد معنوی چیست؟ راستش نمی توانم تعریفش کنم! اما این را می دانم هر چه معنوی تر شویم آرام تر و شاداب تر و صلح آمیزتر می شویم آن هم کاملا از عمق وجودمان.

بهترین آموزگار معنوی ما زندگی است. خود زندگی به ما نشان می دهد از کدام سو برویم، کدام کتاب را بخوانیم، با کدام استاد همراه شویم، چه کسانی به زندگیمان بیایند و چه کسانی از زندگیمان بروند و همه ی این ها کم کم به ما نشان داده می شوند و هیچ کس نمی داند آخرش به کجا می رسد اما شرطش این است در برابر زندگی باز باشیم و مقاومت نکنیم و بخواهیم رشد معنوی داشته باشیم.

برای خود وقت بگذاریم

بیایید بدون هیچ هدفی کمی قدم بزنیم، بدون هیچ هدفی ورزش کنیم، بدون هیچ هدفی مطالعه کنیم، بدون هیچ هدفی مناسک دینی را به جای بیاوریم، بدون هیچ هدفی موسیقی گوش کنیم، بدون هیچ هدفی مراقبه کنیم و … فقط هر کدام را که انتخاب می کنیم با تمام وجود ازش لذت ببریم.

خود را بسازیم، عادت های کهنه ی خود را با عادت های جدید عوض کنیم، عیوب خود را بیابیم و اصلاحشان کنیم ( می توانید پرسشنامه ای تهیه کنید که سوالاتی در مورد نقاط مثبت و منفیتان در هر زمینه ای را دارا باشد و از نزدیکان و دوستان خود بخواهید آن را پر کنند بهتان قول می دهم تعجب می کنید.).

اگر بخواهیم وقتی برای خود پیدا می کنیم، دور از هیاهوی دنیا در گوشه ای آرام بنشینیم و به عنوان یک انسان به آنچه هستیم و آنچه می خواهیم باشیم فکر کنیم. برایش برنامه ریزی کنیم.

آخر مگر هر کدام از ما چقدر عمر می کنیم که همه اش برای دنیا می رود؟ یک نفر می گفت زمان مثل پول است ببین برای چه خرجش می کنی؟! البته او مدرس موفقیت بود اما چه موفقیتی بالاتر از تعالی خود؟!

بالاتر از همه ی این کارها و سخت ترین این کارها خودشناسی است اگر خود را بشناسیم از حالت واکنشی خارج می شویم. به اندیشه و خرد و آگاهی دست می یابیم. دیگران را بهتر درک می کنیم آنگاه با خودمان و جهان در صلح و شادی به سر خواهیم برد.

بیشتر بخوانیم:

چه کسی به مراقبه نیاز دارد؟

پنجره ای به دنیایی زیباتر