یک جمعه ی ناامیدانه

امروز جمعه است می خواستم به حرم بروم برای نماز جمعه اما خوب بروم چه کار؟! وقتی در نماز جمعه مسلمانان را به مقابله و مبارزه با کل دنیا دعوت می کنند!

خیلی از جوانان امروز که از خانواده های مسلمان هستند از اسلام گریزان هستند ما این اسلام که سر یک نفر بی دفاع را در خیابان می برند نمی خواهیم.

چرا عده ای که دوست دارند خشونت را در جهان اشاعه دهند از اسلام استفاده می کنند؟ به نظر من این خشونت از درون خودشان است از مسائل حل نشده ی درونی خودشان.

آن هایی که با فریاد الله اکبر سر می برند باید بدانند نه الله را می شناسند نه بزرگ بودنش را درک کرده اند.

من منزوی شدم من نتوانستم در این دنیا همراهی پیدا کنم که خدا را آن طور که من می بینم ببیند دلم می گیرد از این دنیا، از این ظلمی که همه به هم می کنند، از جهل و ناآگاهی، از جمعه ای هایی که نمادین.

تنها کاری که می توانم بکنم این است که مسائل درونی خودم را حل کنم من خشونت می ورزم گاهی حتی از خشونت ورزی خوشم می آید می دانم می توانم خیلی وحشتناک باشم بنابراین ترجیحم همین است که از دیگران کناره بگیرم تا آسیب به کسی نزنم.

دوباره باران

دوباره باریدی
صدایش را دوست دارم
صدای قطرات باران

صدای رعد از آن بالاها
راستی چه می گویی این طور رعدآسا؟!

ای کاش زبانت را می دانستم
زبانت را به من یاد می دهی؟

می دانم درونم هنوز آن قدر بزرگ نشده است
بزرگم می کنی آن قدر که زبانت را بفهمم؟

باران شوق

نم نم باران می بارد
یعنی این ها اشک های توست؟!
دلم می خواهد اشک های شوق تو باشد.

راستی چرا دیگر چشمانم نمی بارند؟!
چه کرده ام که از من نا امید شده ای؟!
نا امید شده ای؟

نمی دانم اما در سینه ام تو را حس می کنم
ای عزیزم، ای جانم، ای تمام وجودم

ای آسمان

آسمان ای خالص ترین
وقتی آبی می شوی رنگ دوستی می شوی.
وقتی شب می شوی، در آن بی صدایی انگار ستاره هایت حرف می زنند.

آسمان دستم را بگیر
آسمان دستم را بگیر و مرا به خورشید ببر.
به آن شعله ی داغ و سوزان
به آن جذاب ترین کره ی کامل جوشان

من تنها مانده ام، تنها در بحر سرد واماندگی!
در غربت!
در خاموشی!

دستم را بگیر…

باغبانا

باغبانا گر تو را،
گر تو را،
گر تو را یادی از ما کنی چه باشد؟
باغبانا تو یگانه ای، تو دردانه ای!

تو کیستی که باغ زندگانی را این طور می رویانی و پرورش می دهی؟!
آفتاب را تو می گردانی تا به اندازه بتابد.
باران را به موقع می فرستی آن زمان که گیاهان باغت تشنه اند.

گل ها می شکفند و لبخند می زنند به تو
هر غنچه ای را با دل و جان نگهداری می کنی تا شکفته شود.

تو می دانی چه برای که بهتر است و می دانی اندازه ی هر چه را لازم است برای پرورش باغت.

باغبانا دستانت را دوست دارم، نوازش کردن دستانت بر برگ ها و گلبرگ هایم را دوست دارم.

به عبارت آفتاب

به عبارت آفتاب

کتاب به عبارت آفتاب، جستجویی در زندگی، تجربه ها و آموزه های مولانا به قلم دکتر محمد جواد اعتمادی نوشته شده است. این کتاب به زبانی امروزی به زندگی و بینش مولانا می پردازد.

زبان نویسنده بسیار شیوا و دلنشین است و حاکی از ارتباط قلبی با مولانا می باشد و خواننده را به مطالعه آثار مولانا جذب می کند.

تجربه شخصی

فصول «عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن» و «ملاقات مرگ» برای من بسیار شیرین و دلنشین بود و از این فصول و فصول دیگر مطالب زیادی در مورد مولانا و اطرافیان او دریافتم.

همچنین من در کلاس های آنلاین نویسنده کتاب شرکت کرده ام هم چنین در کانال تلگرام و اینستاگرام ایشان عضو هستم و از آنچه ایشان از مولانا دریافت کرده اند بهره ی زیادی برده ام.

بیشتر بخوانیم

«به عبارت آفتاب»؛ درس‌هایی که می‌توان از زندگی مولانا آموخت

شفای کودک درون

کتاب شفای کودک درون کتابی است که روش ساده و روانی به ما می آموزد با خود چگونه رفتار کنیم تا حال بهتری داشته باشیم و وجودمان سرشار شادمانی و نور و خلاقیت باشد.

تجربه شخصی:

من کتاب شفای کودک درون را تقریبا سه سال پیش خواندم و الان می دانم که من بخش والد روانم خیلی زیادی قوی بوده است و این را هم بگویم که این کتاب را در کتاب فروشی دیدم انگار که در درونم همیشه میلی به پرداختن به کودک درونم و بازیگوشی داشته ام که به درستی به آن نپرداخته بودم.

من این کتاب را قبلا در مقاله مدیریت احساس معرفی کرده بودم اما امروز خلاصه نویسی هایی که از این کتاب داشتم را مرور می کردم و تصمیم گرفتم این کتاب را نیز در بخش معرفی کتاب، معرفی کنم.

مقاله قبلی که نوشتم در مورد پرداختن به خود بود، من با این کتاب شروع به شناختن خودم کردم و خوب هنوز هم روش های این کتاب را برای کشف وجود خودم استفاده می کنم. ( مثل نوشتن با دست چپ و نقاشی کردن بدون ذهنیت و آزادانه )

بعد از سه سال می توانم بگویم خیلی خوب توانسته ام کودک تنها و وانهاده ی درونم را حمایت کنم.

بیشتر بخوانیم:

کتاب شفای کودک درون؛ آشتی با روح لطیف وجودمان

پرداختن به خود

به ما زندگی کردن را آموزش نداده اند بلکه ما را برای مبارزه کردن، رقابت دادن و تقلا کردن پرورش داده اند اما پرداختن به خود چیست؟

ما همیشه مشغول هستیم، همیشه درگیر هستیم، همیشه عجله داریم به جایی برسیم، آرزوهایی داریم فقط برای اینکه در چشم دیگران بزرگ جلوه کنیم، برای خوشبختی عزیزانمان تلاش می کنیم.

در این میان اما خودمان کجای کاریم؟! من چه کسی هستم؟ خودم برای خودم چه می خواهم؟ برای چه ساخته شده ام؟ چقدر خودم را دوست دارم؟

اول از همه برای آن دسته ای که فکر می کنند باید برای خوشبختی عزیزانشان کار کنند بگویم یک لحظه به این فکر کنید که با این همه مشغولیت اگر اتفاقی برای خودتان بیفتد آنگاه چه کسی به عزیزانتان رسیدگی می کند؟

که گفته است پرداختن به خود و خود را دوست داشتن، خودخواهی است؟! همه ی ما زمانی را نیاز داریم بنشینیم و با خود در مورد خود تفکر کنیم، به خودسازی بپردازیم، به روح و روان خود بپردازیم، لذت روحی ببریم.

ما مدام در حال جمع کردنیم، مدام در حال جمع کردن مال، اطلاعات، دانش، پول، توجه و … هستیم. بعضی ها فکر می کنند همیشه باید یک چیزی یاد بگیرند اما این چیزهایی که یاد می گیرید چقدرش برای خودتان است چقدرش برای دنیاست؟

من یاد دارم هواپیما بسازم، سخنرانی کنم، چت کنم، دیگران را درمان کنم، فروشندگی کنم و … . خوب این ها خیلی خوب است اما این ها که مال دنیاست! شاید بگویید این ها به من احساس مفید بودن و ارزشمند بودن می دهد اما ارزش انسان به کارش نیست.

ارزش انسان به چیست؟

ارزش هر انسانی به اندازه ی رشد بعد معنوی اش است. به درونش هست، چیست که هر کدام از ما رو متمایز می کند؟ میزان تاثیرمان بر دنیا؟ میزان ثروتمان؟ میزان شهرتمان؟ قدرت ذهنیمان؟ قدرت بدنیمان؟ قدرت سیاسیمان؟ مشغولیت هایمان؟ دغدغه هایمان؟ این ها همه چیزهای بیرونی است که به خودمان چسبانده ایم.

اما این بعد معنوی چیست؟ راستش نمی توانم تعریفش کنم! اما این را می دانم هر چه معنوی تر شویم آرام تر و شاداب تر و صلح آمیزتر می شویم آن هم کاملا از عمق وجودمان.

بهترین آموزگار معنوی ما زندگی است. خود زندگی به ما نشان می دهد از کدام سو برویم، کدام کتاب را بخوانیم، با کدام استاد همراه شویم، چه کسانی به زندگیمان بیایند و چه کسانی از زندگیمان بروند و همه ی این ها کم کم به ما نشان داده می شوند و هیچ کس نمی داند آخرش به کجا می رسد اما شرطش این است در برابر زندگی باز باشیم و مقاومت نکنیم و بخواهیم رشد معنوی داشته باشیم.

برای خود وقت بگذاریم

بیایید بدون هیچ هدفی کمی قدم بزنیم، بدون هیچ هدفی ورزش کنیم، بدون هیچ هدفی مطالعه کنیم، بدون هیچ هدفی مناسک دینی را به جای بیاوریم، بدون هیچ هدفی موسیقی گوش کنیم، بدون هیچ هدفی مراقبه کنیم و … فقط هر کدام را که انتخاب می کنیم با تمام وجود ازش لذت ببریم.

خود را بسازیم، عادت های کهنه ی خود را با عادت های جدید عوض کنیم، عیوب خود را بیابیم و اصلاحشان کنیم ( می توانید پرسشنامه ای تهیه کنید که سوالاتی در مورد نقاط مثبت و منفیتان در هر زمینه ای را دارا باشد و از نزدیکان و دوستان خود بخواهید آن را پر کنند بهتان قول می دهم تعجب می کنید.).

اگر بخواهیم وقتی برای خود پیدا می کنیم، دور از هیاهوی دنیا در گوشه ای آرام بنشینیم و به عنوان یک انسان به آنچه هستیم و آنچه می خواهیم باشیم فکر کنیم. برایش برنامه ریزی کنیم.

آخر مگر هر کدام از ما چقدر عمر می کنیم که همه اش برای دنیا می رود؟ یک نفر می گفت زمان مثل پول است ببین برای چه خرجش می کنی؟! البته او مدرس موفقیت بود اما چه موفقیتی بالاتر از تعالی خود؟!

بالاتر از همه ی این کارها و سخت ترین این کارها خودشناسی است اگر خود را بشناسیم از حالت واکنشی خارج می شویم. به اندیشه و خرد و آگاهی دست می یابیم. دیگران را بهتر درک می کنیم آنگاه با خودمان و جهان در صلح و شادی به سر خواهیم برد.

بیشتر بخوانیم:

چه کسی به مراقبه نیاز دارد؟

رهایی عاطفی

کتاب رهایی عاطفی یک کتاب خودیاری است. در این کتاب نویسنده دیوید ویسکات ابتدا نظریه ی خود را در مورد گونه های شخصیتی مطرح می کند و بعد به بررسی و درمان مشکلات عاطفی می پردازد.

نویسنده معتقد است همه ی ما ترکیبی از سه شخصیت وابسته، کنترل گر و رقابت آمیز هستیم و در هر شرایط به گونه ی خودمان واکنش می دهیم. بخش اول کتاب به این نظریات می پردازد.

اما بخش دوم به بررسی و درمان بدهی های عاطفی، رنجش ها، خشم ها، اضطراب ها و افسردگی می پردازد.

تجربه ی شخصی:

این کتاب من را به فکر انداخت، به این که دیگر در رویکردهای مختلف روانشناسی دنبال یک نسخه نگردم بلکه شروع کنم و خودم را بررسی کنم. چون نه می توان گفت این رویکردها کاملا درست هستند نه کاملا اشتباه اما برای الهام گرفتن بسیار موثر هستند.

این کتاب یک سری مهارت ها را نیز آموزش می دهد تا در شرایط ناراحت کننده چطور عقلانی رفتار کنیم اما خوب من این قدر بدهی عاطفی دارم که نمی توانم این کار را بکنم تا الان که تنواسته ام در آینده می دانم روزی فرا خواهد رسید که این کار را بکنم.

من فکر می کنم اکثر ایرانی ها باید این کتاب را بخوانند چون با توجه به فرهنگ جامعه ی ما، تربیت خانوادگی و سیستم آموزشی مان همه یمان بسیار بدهی عاطفی داریم این از افسرده بودن بخش زیادی از ما یا خشم زیاد در جامعه کاملا مشهود است.

می خواستم ننویسم اما نمیشه!

می خواستم دیگر در مورد سیاست ننویسم اما دیدم که نمی شود این ها را باید بگویم هر خودم از حرف های ناگفته ام راحت می شوم هم شاید چند نفری همفکر من باشند یا چند نفری به فکر بیفتند.

تبعیض در ایران بسیار متنوع است، تبعیضی که بین هوادارن نظام و غیر هواداران، تبعیض بین زن و مرد، تبعیض بین شیعه و سنی، تبعیض بین فقیر و غنی و … شما از من بهتر می دانید!

اما چرا این قدر تبعیض در جامعه ی ما زیاد است؟ چون هر کداممان عضو هر دسته ای که هستیم و می بینیم به آن دسته ی دیگر ظلم می شود می گویم خوب برای من که بد نیست چرا خودم را قاطی کنم!

در آبان ماه وقتی قیمت بنزین بالا رفت گفتیم بذار اون ها که ضعیف ترند برند توی خیابون بعد اگه تونستند کاری کنند ما هم میریم یا گفتیم مشکل من نیست مشکل قشر ضعیف هست یا …

راستی شما چی گفتید؟!

سال ها اهل سنت در ایران در فقر نگه داشته شده اند همه می دانیم اما آیا هیچ کدام از شیعه ها گفته آقا چرا با این ها این جوری می کنید؟! البته در جمع های خصوصی گفته ایم اما آن که فایده ندارد.

چند روز است اپراتور تلفن همراه من به من پیامک می دهد که به پویش ایران همدل پیوندید تا از مردم کردستان حمایت کنید چند دقیقه پیش کمی جستجو کردم و دیدم که این پویش توسط رهبری راه اندازی شده است.

ای کاش رهبری سیاست های خود را اصلاح می کردند پویش راه انداختن خوب به نظرم بچه گانه می آید یک رهبر قدرت خیلی بیشتری دارد که می تواند از آن استفاده کند.

اگر به عقب برگردیم

ما که آن موقع نبوده ایم اما آن ها که بوده اند می گویند در زمان انقلاب اسلامی و جنگ مردم خیلی با هم همدل بوده اند اما جنگ که تمام شد و از شرایط اضطراری خارج شدیم دیگر آدم ها آن آدم ها نبودند.

راستی چرا؟!

به نظر من به خاطر این است که ما ایرانی ها همیشه منفعت شخصی خود را می بینیم و در جایی که به ضررمان نباشد … خوب باید بگویم از ناراحتی دیگران ناراحت نمی شویم یا کمی ناراحت می شویم اما این باعث نمی شود دست به عمل بزنیم.

این را باید بدانیم ما در یک سیستم به هم پیچیده زندگی می کنیم کوچکترین حرکت در جایی از این سیستم روی همه ی سیستم اثر می گذارد اسم نظریه ی آشوب را که شنیده اید؟!

گاهی این حرکت تاثیرات زیاد و بزرگ می گذارد گاهی نه کم خوب ما که نمی دانیم این حرکت چه تاثیری در آینده خواهد گذاشت پس عقل حکم می کند همیشه همه ی حرکت ها را جدی بگیریم و به راحتی از کنارشان عبور نکنیم.

در ثانی سکوت در برابر بیداد باعث می شود بیدادگری که بازخورد منفی نگرفته است به این نتیجه برسد که چرا بیشترش را انجام ندهم و در ادامه بیدادگری بیشتر می شود.

در هر صورت مواظب خودتان باشید کمی به خود آگاه تر باشید کمی بیشتر فکر کنید کمی بیشتر تحلیل کنید و تا جایی که امکان دارد در خانه بمانید می دانم واقعا خسته کننده است اما هر کس خودش بهتر می داند چگونه می تواند خودش را سرگرم کند.

پنجره ای به دنیایی زیباتر