بایگانی برچسب: s

سولاریوم تحت انوار مولانا

مولانا

رابطه ی من با مولانا

مولانا کسی است که به من یاد داد به جای اینکه از خدا فقط ترسید می شود عاشقش بود، می شود با خدا رقصید، می شود خدا را همه جا دید. دانش آموز راهنمایی بودم که با اشعارش آشنا شدم و آن زمان در حد فهمم از اشعارش می فهمیدم.

در این سال ها هر چه گذشته با او پیشتر آشنا شدم و بیشتر دریافتم که نادانم و در برابر او هیچم اما دلم می خواهد مثل او سرمست می شوم و اشعار مستانه بگویم و از خودم و دنیا غافل شوم ، بی خویشی حالی می دهد، آزادی از نفس حالی دارد.

من و مثنوی

من مثنوی را جسته گریخته خوانده ام اما چند ماه پیش شرح دفتر سوم را شروع کردم در مورد تصوف خیلی مطالب یاد گرفتم که قبلا نمی دانستم، داستان های گره خورده ی مثنوی که شبیه به سوره های بلند قرآن است و همان حس قرآن را دارد و همان طور مثل قرآن نمی توان ارتباط معنایی تمام قسمت ها را با هم دریافت به من انرژی می داد. ناز نفست مولانا

حال بعد از پایان این دفتر به این نتیجه رسیده ام یک دور دیگر از اول این دفتر را بخوانمش این بار با فهم بیشتر، این بار دلم را بیشتر به مولانا بدهم، این بار سعی کنم بفهمم ارتباط معنایی و مفاهیم تو در تو را. این بار می خواهم به مولانا نزدیک تر شوم به چشم یک آدم از ۷۰۰ سال پیش به او ننگرم.

داستان های مثنوی در گذشته اتفاق می افتد و این برای آدم های امروزی جذاب نیست آن فضا و زمان دیگر وجود ندارد برای ما نا آشناست و با خود فکر می کنیم این مسئله هایی که آن ها داشته اند در حال حاضر من ندارم من مشکلات و مسائل خودم را دارم اما اگر غرق در درون مثنوی شویم تلنگرهایی به انسان می زند که بیدارت می کند، حس خوب به انسان می دهد، امید را به انسان می دهد.

مثنوی دریایی است که باید در آن شنا کرد، غواصی کرد، به اعماقش رفت، این را خوب می دانم که مولانا آدم عمیقی است و زیرک، او خیلی زیرکانه این کتاب را نوشته است و دوست دارم رمز و راز این کتاب را دریابم.

من و دیوان شمس

غزلیات مولانا پر از شور است، شور الهی، شور زندگی که قلب های مرده ی ما را صفای و جلایی می دهد. باید با ریتم و وزن اشعار همراه شد و مجازا به وجد آمد. وقتی حال مولانا این طور در ما اثر می کند پس حال خودش چگونه بوده است که در اشعارش این طور بازتاب کرده است؟!

با غزلیات خودم را بیشتر شناختم، هر وقت حالم بد بوده است، بازش کرده ام و چند غزلی خوانده ام و از این رو به آن رو شده ام. می توانید امتحان کنید.

در پایان

اگر بخواهم بگویم از مولانا چه یاد گرفته ام هم باید بگویم خیلی، مولانا در روح و روان من رسوخ کرده است. زندگی من تحت تاثیر او بوده است و شاید در آینده هم باشد. اگر مولانا نبود زندگی من امروز اینگونه نبود شاید هنوز داشتم برنامه کامپیوتری می نوشتم و فقط هر روزم را می دویدم و روز و شب می کردم یک زندگی ماشینی.

در بازار کتاب های زیادی چه به صورت داستانی چه به صورت غیر داستانی در مورد مولانا هست اما خود مثنوی معنوی و غزلیات شمس یک چیز دیگر است آن ها خوبند برای آشنایی و وارد شدن به محفل مولانا.

اگر می خواهید به زندگی خود نور بتابانید مولانا را از یاد نبرید.

خواندن بی تخیل!

من از نوجوانی بیشتر دنبال کتاب هایی بودم که در پی بیان مطلب و مفهومی عمیق است، کتاب های علمی یا کتاب های ادبیات کلاسیک ایرانی بیشتر مرا به خود جذب می کرد. البته هیچ وقت مطالعه منظم نداشتم بستگی به این داشت چقدر وقت آزاد داشته باشم.

تصور من از کتاب های داستان و رمان، داستان های عاشقانه ی مبتذلی بود که نوجوانان می خوانند البته الان که نگاه می کنم می بینم آن چنان هم مبتذل نبود من خیلی به دنبال مفاهیم عمیق بودم.

آن موقع ها دنبال فلسفه هم رفتم بعدا باز هم رفتم اما مفاهیمش برایم سنگین به قول خودشان انتضاعی بود. ( ما این کلمه ی انتضاعی را در کامپیوتر هم داشتیم و من آخرش معنی اش را نفهمیدم! ) و خوب البته تنبلی ام هم می آمد که روی مطالب وقت بگذارم، چند بار بخوانمشان، تا بفهمم چه می گویند و یک تصویر از فلاسفه داشتم که می نشینند دور هم و بحث می کنند و سعی می کنند ثابت کنند حرف خودشان درست است! اما اکنون که به جمع هایشان وارد شدم می بینم همه این طور نیستند.

اکنون مدتی است کتاب های داستانی خواهرهایم را می خوانم. از نویسندگان مختلف خواندم اما من هنوز یک مشکل دارم، هنوز نمی توانم صبر داشته باشم یک جورهایی بخش های هنری داستان برایم خسته کننده است و البته تازگی ها متوجه شده ام نمی توانم تخیل کنم مثلا نویسنده صحنه یک اتاق را وصف می کند من اصلا نمی توانم آنچه او می گوید را با خودم تخیل کنم نه اینکه قوه تخیل نداشته باشم اما فکر می کنم فیلم و سریال عادتم داده است، یک نفر صحنه ای را، بازیگرانی را انتخاب می کند و با تخیل خود تصویری به ما ارائه می دهد و ما عادت می کنیم یک نفر همیشه این کار را برایمان بکند. نمی دانم انگار در یک قالب رفته ام.

به هر صورت که در حال حاضر کتاب های داستانی بیشتر می خوانم اما بیشتر وقت گذرانی است واقعا سرگرمی دلچسبی است. اما بی تمرکز و بی تخیل می خوانم البته مفاهیمشان را متوجه می شوم و پیام هایشان را درک می کنم البته نمی توانم ادعا کنم که همه ی آن چیزی که نویسنده مد نظر داشته را می فهمم.

می خواهم به فلسفه هم وارد شوم چند دوست مجازی پیدا کردم چند گروه مجازی که مدتی است عضوشان هستم و جلساتی که حضور پیدا کردم همه به من نشان داد که داوری که کرده بودم کلی و یک جانبه بوده است و بعد این داوری را به یک پیش داوری تبدیل کرده بودم و به اهالی فلسفه این گونه نگاه می کردم متاسفانه این پیش داوری عادت همیشگی ام هست در صدد رفعش هستم.

قاضی و جلادش، سوءظن، قول

سه کتاب قاضی و جلادش، سوءظن و قول را چند ماه پیش خواندم. من معمولا در خواندن داستان و رمان بسیار کند هستم و هر داستانی هم جذبم نمی کند اما این سه داستان به نظرم واقعا شاهکار بودند. به خصوص قول البته آخرش شاید می شد بهتر تمام شود.

آقای فریدریش دورنمات نویسنده این کتاب ها به نظرم انسان جالبی بوده است و من پیشنهاد می کنم این کتاب ها را به خصوص افرادی که داستان های کارآگاهی و ماجراجویانه را دوست دارند حتما بخوانند.

وقتی این کتاب ها را می خواندم حس کنجکاوی و ترس مرا فراگرفته بود هر کدامشان را در یک روز خواندم نمی توانستم کتاب را رها کنم.

داستان ها به نوعی تازه هستند و با سبکی که معمولا نویسندگان داستان های کارآگاهی انگلیسی می نوشته اند متفاوت است و همین جدید بودن سبک داستان ها باعث جذابیت بیشتر کتاب می شود.

پیوند های مرتبط:

قاضی و جلادش

سوءظن

قول