بایگانی برچسب: s

آی آدم ها

آی آدم ها شما بد نبودید، فقط نمی توانستید مهربان باشید.
این قدر درمانده بودید که نمی توانستید شادی دیگران را تحمل کنید.
باید بدانید، باید بدانید که یک گنج محبت را از دست دادید.
باید بدانید باز هم به خودتان ظلم کردید.
باید بدانید هر چه به سرتان می آید از دست خودتان است.
زیرا خوبی را، زیرا خدا را انتخاب نمی کنید.
زیرا می خواهید با همه بجنگید.
زیرا می خواهید به هر قیمتی شده، بدست بیاورید.
زیرا نمی توانید داشته های دیگران را تحمل کنید.
زیرا کوچک مانده اید کسی به شما یاد نداده است چگونه پر و بال بگیرید.
زیرا نگذاشته اند پر و بال بگیرید.
زیرا در قحطی محبت و دانش بزرگ شده اید.
زیرا در انزوای آگاهی مانده اید.
نمی دانید دانستن چه لذتی دارد.
نمی دانید به خود آگاه بودن چه حلاوتی دارد.
نمی دانید مهربان بودن چقدر دلپذیر است.
شما فقط می خواهید داشته باشید اما نمی دانید شرط داشتن این است که ایمان داشته باشید.
ایمان داشته باشید که این کوه، این درخت، این ماهی، که من، که شما خالقی داریم از جنس نور.
خالقی داریم که مهربان است و مهربانی را دوست دارد.
خالقی که شرط گذاشته است اگر می خواهید به همه چیز برسید، باید با او باشید، باید مهربان باشید.
مهربانی سخت نیست فقط باید قفل دلت را باز کنی.
فقط باید آنچه خودت دوست می داری را به دیگران هدیه کنی.
فقط باید دوست داشته باشی آن هایی را که مهربان هستند.
فقط باید پشت کنی، فقط باید پشت پا بزنی به دورویی، به انتقام، به حسد، به خشم، به جهل
تو می توانی، می توانی اگر بخواهی.
اگر بخواهی که پرواز کنی مهربان باش، با خدا باش.
خدا همین نزدیکیست.
نزدیک تر از رگ گردن.
می یابیش اگر جوینده باشی.
جوینده باش، جوینده ی نور و پاکی.
جوینده ی ذوق و مستی.
جوینده ی مهربانی و شادی.
جوینده ی رقص و پایکوبی.
می یابی اش اگر بجویی.
پس بجو.
با تمام جان و روحت بجو.
قول می دهم بیابیش.
و فراموش نکن، کسی فراموشت نمی کند مگر اینکه تو فراموشش کنی.
کسی به تو پشت نمی کند مگر این که تو به او پشت کنی.
او همیشه حاضر است، با تمام وجود منتظر توست.
اگر یک قدم بیایی، هزار قدم می آید.
پس بیا.
پس بدو.
با سر بیا.
با جان بیا.
با دل بیا.
هر طور شده بیا.
از دستش نده.
که اگر از دستش بدهی خودت را از دست داده ای.
زندگی ات را مفت فروخته ای.
زندگی ارزشمند است هر ثانیه اش.
قدرش را بدان.
ثانیه هایت را خرج او کن.
نه هیچ چیز دیگر، نه هیچ کس دیگر.
می دانی دنیا پر از عجایب است.
اما گوش و چشم شنیدن و دیدنش را نداریم.
بجو چشم و گوش باطن را.
بیا حقیقت را کشف کنیم.
چه چیز ارزشش بیشتر از حقیقت است؟
از دستش نده.
پشیمان می شوی.
مطمئن باش.
مطمئنم.
پس بیا.
او منتظر است.
پس بیا.
منتظرش نگذار.

#سینتا

پرتو درمانی با حافظ شیرازی

حافظ

مطب طبیب نامدار خواجه حافظ شیرازی به صورت شبانه روزی و هفت روز هفته در خدمت شماست.

  • اگر دلشکسته هستید به حافظ مراجعه نمایید.
  • اگر ناامید هستید به حافظ مراجعه کنید.
  • اگر دلمرده هستید به حافظ مراجعه کنید.
  • اگر از تنهایی رنج می برید به حافظ مراجعه نمایید.
  • اگر به دنبال مرهم برای زخم هایتان می گردید به حافظ مراجعه نمایید.
  • اگر می خواهید روحتان را جلا دهید به حافظ مراجعه کنید.
  • اگر از زندگی سیر شده اید به حافظ مراجعه کنید.
  • اگر بی حوصله هستید به حافظ مراجعه کنید.
  • اگر شکست عشقی خورده اید به حافظ مراجعه کنید.

از تبلغات که بگذریم حافظ حقیقتا درمانگر روح های خسته و ناآرام است من با حافظ زندگی کرده ام و به شما قول می دهم بعد از مدتی اثری رویتان می گذارد که دیگر آن آدم سابق نیستید.

من و حافظ

حافظ و من دو یار جانی هستیم، او مونس شب های تاریک و روزهای تار من است، اگر او نبود شاید امروز اینجا نبودم یا در شوره زار زندگی، گمگشته بودم.

مذهب حافظ، مذهب رندی است این مذهب خاص خودش است و باید اعتراف کنم بعد از این همه سال (از دبیرستان تا حالا) با اینکه این قدر به او علاقه دارم و این همه غزل هایش را خوانده ام نتوانسته ام مثل او رندانه شوم، رندانه سخن بگویم واقعیتش در من نیست.

اما حافظ روح انسان را به پرواز در می آورد، حافظ، حافظ روح و جان ایرانیان بوده و هست و خواهد بود. زندگی با او رنگ دیگری دارد و بی او از حیات خالیست.

با تفالی بر دیوان حافظ نوشته را تمام می کنم.

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
 بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
 ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
 مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
 رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
 کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش
 تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
 راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
 با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
 هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
 نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید
 این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
 ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
 دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
 کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
 عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

سولاریوم تحت انوار مولانا

مولانا

رابطه ی من با مولانا

مولانا کسی است که به من یاد داد به جای اینکه از خدا فقط ترسید می شود عاشقش بود، می شود با خدا رقصید، می شود خدا را همه جا دید. دانش آموز راهنمایی بودم که با اشعارش آشنا شدم و آن زمان در حد فهمم از اشعارش می فهمیدم.

در این سال ها هر چه گذشته با او پیشتر آشنا شدم و بیشتر دریافتم که نادانم و در برابر او هیچم اما دلم می خواهد مثل او سرمست می شوم و اشعار مستانه بگویم و از خودم و دنیا غافل شوم ، بی خویشی حالی می دهد، آزادی از نفس حالی دارد.

من و مثنوی

من مثنوی را جسته گریخته خوانده ام اما چند ماه پیش شرح دفتر سوم را شروع کردم در مورد تصوف خیلی مطالب یاد گرفتم که قبلا نمی دانستم، داستان های گره خورده ی مثنوی که شبیه به سوره های بلند قرآن است و همان حس قرآن را دارد و همان طور مثل قرآن نمی توان ارتباط معنایی تمام قسمت ها را با هم دریافت به من انرژی می داد. ناز نفست مولانا

حال بعد از پایان این دفتر به این نتیجه رسیده ام یک دور دیگر از اول این دفتر را بخوانمش این بار با فهم بیشتر، این بار دلم را بیشتر به مولانا بدهم، این بار سعی کنم بفهمم ارتباط معنایی و مفاهیم تو در تو را. این بار می خواهم به مولانا نزدیک تر شوم به چشم یک آدم از ۷۰۰ سال پیش به او ننگرم.

داستان های مثنوی در گذشته اتفاق می افتد و این برای آدم های امروزی جذاب نیست آن فضا و زمان دیگر وجود ندارد برای ما نا آشناست و با خود فکر می کنیم این مسئله هایی که آن ها داشته اند در حال حاضر من ندارم من مشکلات و مسائل خودم را دارم اما اگر غرق در درون مثنوی شویم تلنگرهایی به انسان می زند که بیدارت می کند، حس خوب به انسان می دهد، امید را به انسان می دهد.

مثنوی دریایی است که باید در آن شنا کرد، غواصی کرد، به اعماقش رفت، این را خوب می دانم که مولانا آدم عمیقی است و زیرک، او خیلی زیرکانه این کتاب را نوشته است و دوست دارم رمز و راز این کتاب را دریابم.

من و دیوان شمس

غزلیات مولانا پر از شور است، شور الهی، شور زندگی که قلب های مرده ی ما را صفای و جلایی می دهد. باید با ریتم و وزن اشعار همراه شد و مجازا به وجد آمد. وقتی حال مولانا این طور در ما اثر می کند پس حال خودش چگونه بوده است که در اشعارش این طور بازتاب کرده است؟!

با غزلیات خودم را بیشتر شناختم، هر وقت حالم بد بوده است، بازش کرده ام و چند غزلی خوانده ام و از این رو به آن رو شده ام. می توانید امتحان کنید.

در پایان

اگر بخواهم بگویم از مولانا چه یاد گرفته ام هم باید بگویم خیلی، مولانا در روح و روان من رسوخ کرده است. زندگی من تحت تاثیر او بوده است و شاید در آینده هم باشد. اگر مولانا نبود زندگی من امروز اینگونه نبود شاید هنوز داشتم برنامه کامپیوتری می نوشتم و فقط هر روزم را می دویدم و روز و شب می کردم یک زندگی ماشینی.

در بازار کتاب های زیادی چه به صورت داستانی چه به صورت غیر داستانی در مورد مولانا هست اما خود مثنوی معنوی و غزلیات شمس یک چیز دیگر است آن ها خوبند برای آشنایی و وارد شدن به محفل مولانا.

اگر می خواهید به زندگی خود نور بتابانید مولانا را از یاد نبرید.

شفای کودک درون

کتاب شفای کودک درون کتابی است که روش ساده و روانی به ما می آموزد با خود چگونه رفتار کنیم تا حال بهتری داشته باشیم و وجودمان سرشار شادمانی و نور و خلاقیت باشد.

تجربه شخصی:

من کتاب شفای کودک درون را تقریبا سه سال پیش خواندم و الان می دانم که من بخش والد روانم خیلی زیادی قوی بوده است و این را هم بگویم که این کتاب را در کتاب فروشی دیدم انگار که در درونم همیشه میلی به پرداختن به کودک درونم و بازیگوشی داشته ام که به درستی به آن نپرداخته بودم.

من این کتاب را قبلا در مقاله مدیریت احساس معرفی کرده بودم اما امروز خلاصه نویسی هایی که از این کتاب داشتم را مرور می کردم و تصمیم گرفتم این کتاب را نیز در بخش معرفی کتاب، معرفی کنم.

مقاله قبلی که نوشتم در مورد پرداختن به خود بود، من با این کتاب شروع به شناختن خودم کردم و خوب هنوز هم روش های این کتاب را برای کشف وجود خودم استفاده می کنم. ( مثل نوشتن با دست چپ و نقاشی کردن بدون ذهنیت و آزادانه )

بعد از سه سال می توانم بگویم خیلی خوب توانسته ام کودک تنها و وانهاده ی درونم را حمایت کنم.

بیشتر بخوانیم:

کتاب شفای کودک درون؛ آشتی با روح لطیف وجودمان

پرداختن به خود

به ما زندگی کردن را آموزش نداده اند بلکه ما را برای مبارزه کردن، رقابت دادن و تقلا کردن پرورش داده اند اما پرداختن به خود چیست؟

ما همیشه مشغول هستیم، همیشه درگیر هستیم، همیشه عجله داریم به جایی برسیم، آرزوهایی داریم فقط برای اینکه در چشم دیگران بزرگ جلوه کنیم، برای خوشبختی عزیزانمان تلاش می کنیم.

در این میان اما خودمان کجای کاریم؟! من چه کسی هستم؟ خودم برای خودم چه می خواهم؟ برای چه ساخته شده ام؟ چقدر خودم را دوست دارم؟

اول از همه برای آن دسته ای که فکر می کنند باید برای خوشبختی عزیزانشان کار کنند بگویم یک لحظه به این فکر کنید که با این همه مشغولیت اگر اتفاقی برای خودتان بیفتد آنگاه چه کسی به عزیزانتان رسیدگی می کند؟

که گفته است پرداختن به خود و خود را دوست داشتن، خودخواهی است؟! همه ی ما زمانی را نیاز داریم بنشینیم و با خود در مورد خود تفکر کنیم، به خودسازی بپردازیم، به روح و روان خود بپردازیم، لذت روحی ببریم.

ما مدام در حال جمع کردنیم، مدام در حال جمع کردن مال، اطلاعات، دانش، پول، توجه و … هستیم. بعضی ها فکر می کنند همیشه باید یک چیزی یاد بگیرند اما این چیزهایی که یاد می گیرید چقدرش برای خودتان است چقدرش برای دنیاست؟

من یاد دارم هواپیما بسازم، سخنرانی کنم، چت کنم، دیگران را درمان کنم، فروشندگی کنم و … . خوب این ها خیلی خوب است اما این ها که مال دنیاست! شاید بگویید این ها به من احساس مفید بودن و ارزشمند بودن می دهد اما ارزش انسان به کارش نیست.

ارزش انسان به چیست؟

ارزش هر انسانی به اندازه ی رشد بعد معنوی اش است. به درونش هست، چیست که هر کدام از ما رو متمایز می کند؟ میزان تاثیرمان بر دنیا؟ میزان ثروتمان؟ میزان شهرتمان؟ قدرت ذهنیمان؟ قدرت بدنیمان؟ قدرت سیاسیمان؟ مشغولیت هایمان؟ دغدغه هایمان؟ این ها همه چیزهای بیرونی است که به خودمان چسبانده ایم.

اما این بعد معنوی چیست؟ راستش نمی توانم تعریفش کنم! اما این را می دانم هر چه معنوی تر شویم آرام تر و شاداب تر و صلح آمیزتر می شویم آن هم کاملا از عمق وجودمان.

بهترین آموزگار معنوی ما زندگی است. خود زندگی به ما نشان می دهد از کدام سو برویم، کدام کتاب را بخوانیم، با کدام استاد همراه شویم، چه کسانی به زندگیمان بیایند و چه کسانی از زندگیمان بروند و همه ی این ها کم کم به ما نشان داده می شوند و هیچ کس نمی داند آخرش به کجا می رسد اما شرطش این است در برابر زندگی باز باشیم و مقاومت نکنیم و بخواهیم رشد معنوی داشته باشیم.

برای خود وقت بگذاریم

بیایید بدون هیچ هدفی کمی قدم بزنیم، بدون هیچ هدفی ورزش کنیم، بدون هیچ هدفی مطالعه کنیم، بدون هیچ هدفی مناسک دینی را به جای بیاوریم، بدون هیچ هدفی موسیقی گوش کنیم، بدون هیچ هدفی مراقبه کنیم و … فقط هر کدام را که انتخاب می کنیم با تمام وجود ازش لذت ببریم.

خود را بسازیم، عادت های کهنه ی خود را با عادت های جدید عوض کنیم، عیوب خود را بیابیم و اصلاحشان کنیم ( می توانید پرسشنامه ای تهیه کنید که سوالاتی در مورد نقاط مثبت و منفیتان در هر زمینه ای را دارا باشد و از نزدیکان و دوستان خود بخواهید آن را پر کنند بهتان قول می دهم تعجب می کنید.).

اگر بخواهیم وقتی برای خود پیدا می کنیم، دور از هیاهوی دنیا در گوشه ای آرام بنشینیم و به عنوان یک انسان به آنچه هستیم و آنچه می خواهیم باشیم فکر کنیم. برایش برنامه ریزی کنیم.

آخر مگر هر کدام از ما چقدر عمر می کنیم که همه اش برای دنیا می رود؟ یک نفر می گفت زمان مثل پول است ببین برای چه خرجش می کنی؟! البته او مدرس موفقیت بود اما چه موفقیتی بالاتر از تعالی خود؟!

بالاتر از همه ی این کارها و سخت ترین این کارها خودشناسی است اگر خود را بشناسیم از حالت واکنشی خارج می شویم. به اندیشه و خرد و آگاهی دست می یابیم. دیگران را بهتر درک می کنیم آنگاه با خودمان و جهان در صلح و شادی به سر خواهیم برد.

بیشتر بخوانیم:

چه کسی به مراقبه نیاز دارد؟

اثر مرکب

خلاصه کتاب:

کتاب اثر مرکب، در مورد این است که چگونه قدم های کوچک در طی زمان می تواند برای ما موفقیت به ارمغان بیاورد. این که چه اهدافی را مشخص کنیم و چگونه رویه روزانه ای برای خود تهیه کنیم و با عمل کردن به آن ها عادات جدیدی در خود به وجود آوریم تا به پیشرفتی که می خواهیم در زندگی برسیم. این کتاب به زبان ساده و روان نوشته شده است و انگیزه ی زیادی در خواننده ایجاد می کند و در پایان کتاب هم نویسنده عنوان می کند هر موقع انگیزه یتان برای پیگیری برنامه هایتان کم شد قسمت هایی از کتاب را بخوانید.

تجربه شخصی:

این کتاب،‌ کتاب بسیار مشهوری است که تا به حال چند نفری به من پیشنهادش کرده بودند اما فرصت خواندنش پیش نیامده بود یا بهتر است بگویم قبلا کتاب های موفقیت دیگری را خوانده بودم و دیده بودم مطالب خاصی که ندانی را ندارند البته در مورد این کتاب هم می توانم بگویم کمی صادق بود مشکل اینجاست که من درست عمل نمی کنم.

من همیشه می توانستم در بازه های زمانی کوتاه با سرعت و انرژی زیاد به سمت هدفی که برای خودم تعیین کرده بودم بروم اما خوب بعد از مدتی دچار خستگی و دلزدگی می شدم به نظرم این روش هیجان انگیزتر است تا اینکه بخواهیم یک روتین تعریف کنیم و هر روز انجامش بدهیم تا مثلا دو سال دیگر نتیجه بدهد. بهتر است بگویم که در رسیدن به نتیجه عجله داشته ام اما فکر می کنم الان سنم بالاتر رفته است می توانم منطقی تر باشم و دنیا را منطقی تر ببینم و کارهایی که از روی خامی انجام می دادم را کنار بگذارم.

مشکلی که همیشه داشته ام این بوده است که برنامه هایی که برای خودم می چیدم خیلی مکانیکی بود انگار که برای یک ربات برنامه ریخته باشم و خوب به نتیجه هم نمی رسیدم چون بخشی از وجودم را نادیده می گرفتم منظورم روحم است که البته از تمام بخش های دیگرم قدرتمندتر است حال می خواهم جوری برنامه ریزی کنم که روحم هم به خواسته هایش برسد. ضمن اینکه زمانی را برای خودم بگذارم که هیچ کاری نکنم تا ذهن و روان و روحم به آن چه می خواهند فکر کنند.

متاسفانه اکثر انسان های موفق بسیار منطقی بودند و هستند یا حداقل به ما این بخش از خودشان را نشان می دهند و اکثرشان هم مرد هستند هیچ گاه ندیده ام زنان موفق کتاب کاربردی برای موفقیت نوشته باشند اغلب زنانی که موفق هم هستند معمولا روحیات مردانه دارند ( البته من هم می گویند کمی مردانه ام البته بعضی ها می گویند خیلی ولی خودم خیلی خودم را شبیه مردان نمی دانم بیشتر به خاطر این بوده است که در محیط های مردانه و بین مردان بودم و کتاب هایی را خواندم که مردان نوشته اند ) به هر صورت زنان همیشه در حاشیه بوده اند در بیشتر زمینه ها اما من زنی نیستم که بخواهد در حاشیه باشد.

به هر صورت که من برای ابتدای کارم چند هدف شخصی برای ایجاد کردن عادت های شخصی مفید برای خودم تعیین کردم فکر می کنم اول باید سالم و شاداب باشم بتوانم درست فکر کنم و روابط سالم داشته باشم بعد یک هدف بیرونی برای خودم تعیین کنم و برای رسیدن به آن تلاش کنم.

بیشتر بخوانیم:

خلاصه کتاب اثر مرکب دارن هاردی – خانه ی سرمایه

۱۰ نکته از کتاب اثر مرکب